ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .
سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/12/11
    نوشته ها
    131
    305
    ویراستار

    پیش فرض سناریوی فارسی بازی Days Gone

    با سلام خدمت شما بار دیگر همراه شما هستیم با سناریو ی فارسی بازی زیبای Days Gone کاری از تیم تحریریه ی سایت Horrorgames.ir
    بازی خیلی طولانی هست به همین خاطر ممکنه کامل شدن سناریو ها کمی طول بکشه.



    سناریـوی فارسی بـازی Days Gone
    بخش اول

    یه بار یکی ازم پرسید که یادم هست این اتفاقات چطوری افتاد؟ آره اگه این اتفاق مال خیلی وقت پیش بود شاید بعضی ها فراموش میکردن.
    خب آره من یادمه.
    یادمه وقتی خونه ها و شهرهامون به قبرستون تبدیل شد.
    وقتیکه خرابه ها شد تنها امید برای زنده موندن.
    یادمه وقتیکه هواپیما ها سقوط میکردن... وقتیکه قطارها متوقف شدن.
    وقتی توربین ها خاموش شدن و دنیا توی تاریکی رفت.
    یادمه وقتی همه دور محل زندگیشون رو سیم خاردار کشیدن. که مثلا باهاش جلوی اتفاقی رو بگیرن.
    یادمه وقتی که حتی کفن هم برای مرده هامون نمونده بود.
    و بعضی از ماها به خاطر عذابی که داشتن حتی عقلشون هم از دست دادن... و بعضی ها هم بدتر.
    یادمه وقتیکه با قانون زندگی میکردیم و برادری یه مفهوم خاصی داشت.
    و زندگی بیشتر از زنده بودن معنی داشت.
    پس آره من همه ی اینا رو یادمه.
    ولی به اینا یه ذره هم اهمیت نمیدم.
    میدونی بیشتر از همه چی یادمه؟
    سواری توی جاده... عطر موهای تو... لمس کردن پوستت... من تو رو یادمه...اما اون روزا دیگه رفته.
    حالا من یه دریفترهستم. یه جایزه بگیر... یه مزدور... و واسه خودم فقط یه جاده خراب مونده... به خاطر اینکه همیشه یادم میمونه!

    کاتـسـیـن
    (صدای همهمه و جیغ و داد مردم)
    صدای بلندگو: به نزدیک ترین پشت بام به خود بروید و همونجا بمونید. اعلام وضعیت فوق اضطراری.
    صدای بلندگو: تکرار میکنم، تمامی خیابان ها را تخیله کنید. در پشت بام ها بمانید
    دیکن: آااام اون (سارا) داره میسوزه(تب کرده). اون چاقو احتمالا خورده به..آمممم کلیش یا یه همچین چیزی. زخمش داره عفونت میکنه.
    بوزر: حالت چظوره خواهرکوچیکه؟
    سارا(با درد): خیلی احمقم... این بخاطره...بخاطره اون بچه هست....اون... اون بچه ی لعنتی.
    بوزر: که یه چاقو هم داشت.
    دیکن: هی کمکم کن. زود باش
    سارا:اوووم..آه(از درد به خود می پیچد)
    بوزر: یالا
    سارا(با درد) : لعنتـی...اوووم
    بوزر: یه گله (ازدحام فریک ها) دیگه. وقتی میرسن اینجا ما نباید اینجا باشیم.
    دیکن: ما باید بریم پشت بوم،تا با پرچم به یکی از بالگردا علامت بدیم.
    بوزر: باشه.

    کاتـسـیـن (پشت بام)
    دیکن: صبر کنین.ما کمک میخوایم...اون مجروح شده.
    مامور: مشکلش چیه؟
    دیکن: خب اون...از اون کوفتیا(فریک) نیستش که... چاقو خورده
    مامور: دیگه جا نداریم!
    دیکن به کارت مامور نگاه میکند:
    دیکن: خیله خب گوش کن...اوبرایان؟اگر ما اونو به بیمارستان نبریم میمیره!
    اوبرایان: دیگه بیمارستانی نمونده.
    در همین لحظه سارا از دست دیکن میوفتد(حالش بدتر میشه)



    دیکن:اوه بیخیال، بیمارستانی نمونده؟ شماها آمممم دکتر دارین دکتر ویژه دارین نیروی ویژه دارین
    اوبرایان: هِممم ببین من فقط یه کاراموز درجه دار سادم باشه؟من...من واسه اینکار داوطلب شدم وگرنه...وگرنه قرار نبود اصلا بیام اینجا...
    دیکن روی اوبرایان تفنگ میکشد:
    دیکن: اوبرایان.
    اوبرایان دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا میبرد و در همین لحظه بوزر هم میرسد.
    اوبرایان(با ترس): باشــه..گندش بزنن. من فقط واسه ی دو نفر از شما جا دارم اوکی؟ دو نفر
    دیکن: منظورت چیه فقط واسه دونفر ما جا داری؟ منظورت...
    اوبرایان: جامون پره باشه؟ بیشتر از این وزن خیلی خطرناکه من فقط میتونم دونفرتونو ببرم. دو نفر.
    دیکن : باشه یالا کمکم کن یالا.
    دیکن و اوبرایان به سارا کمک میکنن
    دیکن: خیله خب عزیز دلم. چیزی نست. حالت خوب میشه.
    اوبرایان: گرفتمش .
    دیکن به سارا: هی همین الان برمی گردم.
    دیکن به بوزر: اوکی بوزر،بریم ما باید ...

    بوزر: وایسا وایسا
    دیکن : باید سریعتر سوار بالگرد بشیم.
    بوزر: شنیدم یارو چی گفت.فقط واسه دو نفر توی بالگرد جا هست. برو..تو با سارا برو من چیزیم نمیشه.ببین من توی بدتر از اینم بودم مگه نه؟
    دیکن:آره بودیم.
    دیکن به اوبرایان: مقصدتون کجاست؟

    اوبرایان: چی؟
    دیکن: کجا؟کجا؟
    اوبرایان: کمپ پناهنده ها، غرب کوه جک سه انگشته.
    سارا: نه
    دیکن: بوزر بدون من زنده نمیمونه.
    سارا و دیکن مکثی میکنن. دیکن انگشتر جمجمه ی سگ خود را در میاره و به سارا میده
    دیکن: بعدا ازت پس میگیرم.
    اوبرایان: میای؟
    سارا: نه...
    بالگرد به پرواز در می آید!
    بوزر: دیـــــک!!!
    بوزر: اوه لعنتی! چه غلطی کردی؟

    دو سال بعد

    دیکن و بوزر در حال موتور سواری در جاده متروکه
    دیکن: گمش کردیم. نمیتونه زیاد دور شده باشه.... وایسا وایسا... موتورت رو خاموش کن.
    بوزر: لعنتی... زندس...آلوارز... آلوارز هی... اینجا چه اتفاقی افتاده؟ کی اینکار رو کرده؟ ریپرها اینکارو کردن؟
    آلوارز(با درماندگی): کار... لیان بود...( با لیان رزیدنت اویل اشتباه نگیرید! )
    آلوارز جان میدهد.
    دیکن: لیان لعنتی!
    لیان با موتور از جلوی آنها رد میشود
    بوزر: زود باش!

    گیم پلی

    لیان به سمت آنها شلیک میکند.
    دیکن: اه لعنتی.
    بوزر: اون مهمات داره!
    دیکن: کور که نیستم ولی مهماتش زیاد نیست.
    بوزر: خوشت اومد هان؟
    بوزر: ای پدرسگ!
    دیکن: زدیش؟
    بوزر: آره فکر کنم.
    بوزر: وو... صبر کن! موتورش رو ول کرد.

    کات سین

    لیان به سمت آنها شلیک کرده و تیر به موتور دیکن میخورد. لیان فرار میکند.
    دیکن: هوامو داشته باش.
    بوزر: درست پشتتم.
    دیکن: از اون طرف رفته.
    بوزر: عجله کن.

    گیم پلی

    دیکن: اون داره کدوم گوری میره؟ اونجا به جز فریک ها چیزی دیگه نیست.
    بوزر: شایدم نه.



    دیکن: لیان خیلی وقته اینجا رو حصار کشیده. فکر کنم این دفعه بتونیم بگیریمش.
    بوزر: هی هی وایسا!
    بوزر: لعنتی.
    دیکن: خیله خب بزار یه نگاهی بندازم.
    دیکن: صبر کن صبر کن، از اینور.
    دیکن: این رد پاها تازه ان.
    دیکن: خب از کدوم جهنمی ردیابی رو یاد گرفتی؟

    بوزر: بچه که بودم عادت داشتم با پدرم به شکار برم. و در آخرش هم باید مایل ها هدفمون رو دنبال میکردیم.
    بوزر: گندش بزنن... بخواب زمین.

    کات سین

    لیان(با عصبانیت): آآآآآآآ....
    لیان: لعنت.
    بوزر: یالا.

    گیم پلی

    بوزر: تو خوبی برادر؟
    دیکن: آره آره آره. فقط یه خراشه. اون پدر سگ حتی نمیتونه درست نشونه گیری کنه.
    بوزر: حرومزاده.
    دیکن: گفتم خوبم بوزر.
    دیکن: باید رفته باشه پایین به اون سمت.

    بوزر: اون خیلی خون ازش رفته. نمیتونه خیلی دور شده باشه. عجله کن.

    کات سین

    دیکن: بگردش.
    لیان: آه...
    دیکن: خونریزی... یه مسیر خیلی ترسناک برای مرگه. خیلی کند پیش میره و درد زیادی هم داره. ولی گمونم تو همه ی اینا رو میدونی مگه نه لیان؟
    بوزر: اون هنوز نفس میکشید وقتی ما پیداش کردیم(منطور آلوارز) تو یه تیکه آشغالی!
    لیان: نمیخواستم براش یه گلوله هدر بدم.
    بوزر: لعنت به...
    دیکن: هی هی هی... یه دقیه صبر کن. یه دقیقه صبر کن...

    دیکن: اون انبار کجاست لیان؟ اگه به ما بگی برخلاف خودت بهت قول میدم که سریع کارتو تموم کنیم.
    دیکن: به نظر نمیاد زیاد عذاب بکشی لیان... میدونی، اونا بوی خون تو رو حس میکنن. و از هر راهی به سمتت خون تو میان. به نظرت اون موقع چه حسی داره هان؟ همون موقعی که میدونی اونا دارن میان سراغت؟ تیکه تیکه شدن اونم زنده زنده؟

    بوزر: فکر کنم بشه فهمید.
    لیان: لعنت به تو!
    دیکن: خداحافظ لیان.
    لیان: نه نه وایسا.
    لیان: خیله خب خیله خب. بیا بگیرش.
    لیان نقشه ای را به دیکن میدهد.
    دیکن: کجاست؟
    لیان: توی قبرستون. یه قبرستون قدیمی.
    دیکن: اوه... سپاسگذارم!
    لیان: نـــــه.... تو گفتی...
    دیکن بلافاصله روی لیان اسلحه میکشد.
    لیان: بزن... منو اینجا ول نکن مرد. بزن.
    لیان: بـــــــزن!
    لیان: دروغگوی بدبخت... بزن.
    دیکن شلیک میکند.
    بوزر کلاه لیان را بر میدارد.
    بوزر: تاک برای جایزه مدرک میخواد.
    بوزر کلاه را به دیکن میدهد.

    گیم پلی

    بوزر: تو کار درستی کردی داداش... ما هیچ وقت کسی رو به فریک ها نمیسپاریم. حتی اگه اون آدم یه کثافتی مثل لیان باشه.
    دیکن: هی یه دقیقه وایسا. میخوام یه نگاهی به این کمپ بندازم شاید بتونم چیزی پیدا کنم که باهاش زخمم رو خوب کنم.
    دیکن: همینه.
    دیکن: خب حالا دیگه فقط باید با هم مخلوطشون کنم... و... بله!
    دیکن: همینه فکر کنم کافی باشه.
    دیکن: فکر میکردم امشب بشه بریم شکار تا اینطوری یه جایزه هم از تاسکر بگیریم.

    بوزر: خب اگه این بارون بند نیاد نمیشه.
    دیکن: نه مرد ما به این رئیس های کمپ ها نیاز داریم. باید تدارکات خودمون رو اینجوری بدست بیاریم.
    بوزر: آره ولی با این حال نمیخوام هر شب بیرون باشم.

    کات سین

    بوزر: خب بزار ببینم چیزبدرد بخوری هست که بتونیم از موتور لیان استفاده کنیم.
    دیکن: اه... نه. خدا لعنتت کنه.
    بوزر: چی شده؟
    دیکن: حرومزاده.
    بوزر: فکر کنم تیر لیان خورده به باک موتورت. مگر اینکه دست گل خودت باشه.
    دیکن: تیر خورده به پمپ سوخت موتور. میشه از موتور لیان استفاده کرد؟
    بوزر: نه داغونه.
    دیکن: اه... عالیه.
    بوزر: ببین اول بیا برگردیم به کوه اورلی. صبح بر میگردیم سراغ موتورت.
    دیکن: نه... فکر کنم من یه فکر بهنری دارم.
    بوزر: چی؟
    دیکن: کریزی ویلی زیاد دور نیست(اسم یک مسافرخانه) بیا بریم اونجا.
    بوزر: به چی فکر میکنی؟
    دیکن: ما که به هر حال امشب برای شکار بیرون میریم. کریزی ویلی هم یه جای خوب و نزدیکه.
    بوزر: آره... باشه.

    گیم پلی

    بوزر: هی راستی لیان بهت چی داد؟
    دیکن: یه جور نقشه. وقتیکه موتورم درست شد بریم سمت اون قبرستون و یه نگاهی بهش بندازیم.
    بوزر: باشه.
    بوزر: خب فردا داروها رو میگیریم. جایزه لیان رو هم میگیریم.
    بوزر: بعدش میگم بریم به سمت شمال.
    دیکن: فکر میکنی اینجا و شمال فرقی باهم دارن؟
    بوزر: به درک ولی فکر کنم اگه بریم اونجا از این جهنم دور میشیم.
    بوزر: محکم بچسب یه چیزی جاده رو بسته.
    دیکن: مراقب باش.
    دیکن: من...این وضعیت رو چند روزه دارم میبینم. یه گروه از ریپر ها جاده رو با ماشین و کامیون میبندن.

    بوزر: یالا کمکم کن تکونش بدیم.
    بوزر: آماده ای؟
    دیکن: آره.
    بوزر: فشار بده!
    ریپر ها حمله میکنن.
    دیکن: تقریبا دیگه تموم شد.
    بوزر: احمق ها...
    بوزر: آه... رسیدیم به یکی از ایست بازرسی های قدیمی نِرو.

    کات سین

    بوزر: لعنتی. حالا میخوای چیکار کنی؟
    دیکن: شات گانت رو بهم بده. پیاده میرم.
    دیکن: به نظر میاد اون ایست بازرسی خیلی خوب عقب نگهشون داشته.

    بوزر: آره... لعنتی، ترجیح میدم من پیش مرگ باشم.(دیکن جلوتر حرکت میکنه به خاطر همین بوزر این جمله رو میگه)
    بوزر: خدا لعنتشون کنه. یه گله ان. احمق ها پیش خودشون چی فکر کردن؟
    بوزر: سلام آقای فید! امکانش هست که ما همینجا بمونیم و صبر کنیم تا یه گله ی دیگه بیاد تا مارو بکشه؟
    دیکن: انتخاب بدی بود که همچین تونلی رو تله کاری کنن.

    کات سین

    دیکن: بوش رو حس میکنی؟
    بوزر: آه... یا عیسی مسیح... اونجاس. یالا بریم.
    دیکن: یه دقیقه وایسا... چقدر مولوتوف با خودت داری؟(نوعی ماده منفجره)
    بوزر: اصلا بیا برگردیم ولش کن.
    دیکن: آره. لطفا زر نزن!
    بوزر: حرومزاده تو داری برای خونه ی یه بنده خدا مزاحمت ایجاد میکنی!
    دیکن ماده منفجره را به سمت لانه پرت میکند. صدای جیغ زدن فریک ها بلند می شود.
    بوزر: آه... الان به خواستت رسیدی؟!؟

    گیم پلی

    دیکن: بفرما اینم از اولیش.

    کات سین

    دیکن با پشت اسلحه شات گان به فریک ضربه میزند.
    بوزر: دیـک؟
    دیکن: *****... عوضی...
    بوزر: دیــــــــــــــــک!!
    دیکن: حرومزاده... پدرسگ(دیگه بعضی از فحش هاشون نمیشه اینجا نوشت )
    بوزر: هی دیک دیک دیک... داداش...
    بوزر: اون مرده!
    دیکن نفس نفس میزند.
    بوزر: دیگه داری شات گان منو میشکونی.
    دیکن مکثی میکند.
    دیکن: آره....باشه.

    گیم پلی

    دیکن:موتورت رو اونور نبر.
    بوزر: سعی کن تونل رو پاک سازی کنی تا بتونیم رد شیم.
    دیکن: باشه فقط چراغ موتورت رو بگیر اینور تا بتونم ببینم.
    دیکن: یا مسیح!
    بوزر:یا مسیح...دیک؟!
    دیکن: من نمیخواستم اینطوری شه لعنتی!

    دیکن: یه لونه ی دیگه.
    بوزر: بووع..آره بوشو حس میکنم..آه ه ه
    دیکن: چقدر موتولوف مونده واست؟
    بوزر: از آخریش استفاده کن
    دیکن: چیزی داری که باهاش موتولوف بیشتری درست کنیم؟
    بوزر: آره آره
    دیکن: فقط چن ثانیه طول میکشه...
    دیکن: حاضری؟

    بوزر: لعنتی...دارن میان.
    بوزر: هی یالا سوار شو.
    دیکن: آره یه ثانیه وایسا
    دیکن: به چیزی که گفتی فکر کردم. در مورد اینکه بریم شمال.

    بوزر: من فقط میگم ... تو باید یکمی از اینجا دور بمونی تا ذهنت رو آزاد کنی، میدونی؟
    دیکن: فردا صبح، بیا جایزه ها رو بگیریم و بزینم به جاده.
    بوزر: ایول داداشی... حالا شد.

    کات سین(کریزی ویلی)

    بوزر: تو یه نمایش عجیب غریب میخواستی.
    دیکن: گندش بزنن.
    بوزر: اینجا داغونه.
    صحنه تعدادی از فریک ها را نشان میدهد که در حال خوردن هم نوع های ضیف تر خود هستند( خیلی چندش بود )
    بوزر: لعنتی... کلی مهمات میخوایم. نظرت چیه؟ و اینکه نظرت رو میدونم و باید بگم ایده ی بدیه!
    دیکن: تو فقط همین رو مستقیم برو و هر چقدر که میتونی حواسشون رو به خودت پرت کن. منم از پشت میرم تا بتونم یه گاراژ پیدا کنم.
    بوزر: لعنتی.
    دیکن: ببین فقط بهم چند دقیقه وقت بده تا اون چیزی که برای موتورم لازم دارم رو پیدا کنم. و بعش برمیگردی و ما هم گورومون رو از اینجا گم میکنیم. البته بعد از اینکه یه چند تا از این حرومزاده ها رو کشتم!
    بوزر: به خدا قسم تو آروزی مرگ داری.
    دیکن: همونطور که قبلا هم بهت گفتم... امشب نه!
    بوزر: یالا حرمزاده های عوضی! یــــــــــــــــالا همینه.... من اینجام مادر به خطاها!

    گیم پلی

    بوزر(بی سیم): دیک... تو چه وضعیتی هستی برادر؟ آماده ای؟
    دیکن: هنوز نه...دنبال یه راهی ام تا به گاراژ ویلی برم. باید یه پمپ سوخت اونجا باشه.
    بوزر: جون بکن دیگه! من همین الان از روی یکی از اون.... بهشون چی میگفتی؟ لعنتی ریپر ها اینجان!
    دیکن قطعه ی مورد نظر خود را پیدا میکند.
    دیکن: بوزر اونجایی؟ من اون تیکه ای رو که میخواستم پیدا کردم و دارم میام به سمت جاده.
    بوزر(بی سیم)ک؟ اه بازم ریپرها... ریپرها... نه نه نه نـــــــــه! آه... گندت بزنن.
    دیکن: ریپرها؟ بوزر؟؟؟ بوزمن؟ لعنت...
    دیکن: خدا لعنتت کنه بوزر کجایی؟
    دیکن: میتونم صداش رو بشنوم.


    کات سین

    ریپر ها بوزمن را گرفته اند و دست راست او را با شعله حراراتی میسوزانند.
    بوزر: آآآآآآآآه...
    یکی از ریپرها: این نشونه ها نماد یک مرد مرده است...نماد مردنی که گم شده.
    بوزر: ولم کنید حرومزاده ها!
    ریپر ها شروع به آتش زدن دوباره دست او میکنند.
    یکی از ریپر ها: هی موتور سوار... آروم باش... چون تو گم شدی. و ما پیدا شدیم!
    بوزر: گور بابات!
    بوزر: آآآآآآآآآآآآآه...
    یکی از ریپر ها:مسیر رو بهش یاد بده برادر.
    ریپر دیگری: الان بهش نشون میدیم.
    دوباره شروع با آتش زدن دست بوزر با شعله حرارتی میکنند.
    بوزر: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه...
    یکی از ریپر ها: کم شدن... کم شدن...

    گیم پلی

    دیکن: ریپرهای حرومزاده...
    یکی از ریپرها: این تتوهای یه مرد گم شدس...
    دیکن: هی حرومزاده ها ولش کنید..
    دیکن: زودباشین حرومزاده ها.


    کات سین

    بوزر(با درد): حرومزاده های لعنتی... میخوام... همه ی اون عوضی ها را بکشم.
    دیکن: بوزر بوزر...یالا.



    دیکن متوجه دست بوزر که به طور کامل سوخته میشود.
    دیکن: اوه خدای من!
    بوزر: تو روحش.
    دیکن: آه... خیله خب بزار کمکت کنم.
    بوزر: نه خودم میتونم.
    دیکن: نه نه نه... نمیتونی... زودباش بلند شو.
    دیکن: باید بریم.

    بوزر: انگاری برای من یا یه کسی منتظر بودن...آآآآه...لعنت بهش.
    دیکن: ما باید بریم داداش.
    بوزر: من ندیدمشون. نمیدونیم چجوری پیداشون شد.
    دیکن: اوکی...
    بوزر: دستم...
    دیکن: بهش نگاه نکن.
    بوزر: نه خدا.... دستم...
    دیکن: نگاه نکن... بهش نگاه نکن.سوار موتور شو.
    بوزر: آه.... تو روحش.
    گله ی فریک ها حمله میکنند.
    بوزر: برو برو.
    بوزر(با فریاد و درد): لعنت بهتون ریـــــــپـــــــــــــــ رها!

    کات سین (خانه امن)

    بوزر: لعنت. فکر نمیکردم موفق بشیم.
    دیکن: هی آم... چرا توهمینجا یکم استراحت نمیکی تا من برم یه سر و گوشی آب بدم؟
    بوزر: گور باباش. توی اون خونه یه تخت هست که همینطور داره اسم منو صدا میزنه.(بخندم یا...؟؟!!؟؟)

    کات سین(داخل خانه)

    دیکن: خیله خب... همه چی مثل روز اولشه.
    بوزر: نی که اینجا خیلی وسیله هست که بشه دزدید.
    بوزر: فکر کنم که... خودم حالم خوب میشه.

    بوزر: آه.... خدا رو شکر.
    دیکن: من برم بیرون تا ببینم میتونم چیزی برای دست تو و موتور خودم پیدا کنم یا نه. تا اون موقع خوب میشی؟
    بوزر: آره.
    دیکن: آره؟... خیله خب.
    دیکن: من میرم سمت همون ایست بازرسی نِرو. اونجا باید یه سری باند و داروی مسکن باشه.

    بوزر: هی... نه نه موتور منو اونجا ول نکن.
    دیکن: نه نه من میخوام برم دنبال غذا تا وقتی هوا تاریک نشده.
    بوزر: هی... من یه سری مهمات پیدا کردم. گذاشتمشون توی چمدون دم درب.
    دیکن: ممنون.
    بوزر: و هی... شات گان منو با خودت نبر.
    دیکن: عاااا... بوزر... باشه تقدیم به شما.
    بوزر: ممنون برادر. یه جورایی حس میکنم بدون این لباس تنم نیست!

    گیم پلی

    دیکن: لعنتی... بوزر... دستت خوب نمیشه. آه... باید یه چیزی برای دستش پیدا کنم.
    دیکن: خب قرار نیست از موتور بوزر استفاده کنم و قبل از اینکه هوا کامل تاریک بشه باید برم سراغ موتور خودم.
    دیکن: بوزر بیداری؟

    بوزر(بی سیم): آره دیک، چی شده؟
    دیکن: همین الان یه نفر رو دیدم که داره دور خونه ی امنمون میپلکه!
    بوزر(بی سیم): یعنی چی؟ داره چیکار میکنه؟
    دیکن: نمیدونم، میخوام تعقیبش کنم و ببینم مال کجاست. تمام.
    مرد1: هی... کی هستی؟
    مرد2: منم لعنتی.شلیک نکن.
    مرد1: خب بگو ببینم چی پیدا کردی؟
    مرد2: همونطور که قبلا هم گفته بودم. اون موتور سواری که قبلا پیدا کرده بودیم رو پیدا کردم. محل سکونتشون همین بالای جادس.
    مرد1: جدی؟ ایول!
    مرد2: ولی اینم بدون که اونا یه برج مراقبت دارن و دور خونشون هم حصار کشیدن.
    مرد1: خیلی هم عالیه!
    مرد2: به نظرم شب بریم تو کارش... اون حرومزاده ها رو میکشیم و خونشون رو هم برای خودمون میکنیم.
    مرد1: آآآ... میدونی که اونا اسلحه دارن.
    مرد2: به نظر یکیشون اوضاع خوبی نداره. میتونیم بکشیمیشون.
    دیکن(به آرامی): جدا؟ لعنت به شماها!
    دیکن آن دو نفر را میکشد.
    دیکن: خب... آخریشون بود. اونا باید ما رو تعقیب کرده باشن. حرومزاده ها... گورتون رو از کوه اولری گم کنید.
    دیکن: بوزر من کمپ اونا رو پیدا کردم. فقط چند تا راننده بودن که دنبال خونه ی ما بودن.

    بوزر(بی سیم): همونطور که قبلا هم با هم صحبت کردی. وقتشه که به رفتن به شمال فکر کنیم.
    دیکن: اول باید دست تو رو خوب کنم. بعد در مورد بقیه چیزها فکر میکنم.... من دیگه میرم سراغ موتورم. تمام.
    دیکن: همین جاست. همین جا گذاشتیمش.


    کات سین

    دیکن: موتورم نیست!
    دیکن(با عصبانیت): تو روحت! لعنت بهت کوپ لند(اسم یه کمپ که در ادامه بیشتر با آن آشنا میشوید)
    دیکن: هی... تو مال کمپ کوپ لند هستی؟
    دیکن(با عصبانیت): موتور من کــــــــــــــــو؟؟؟

    گیم پلی

    دیکن: هی... صبر کن!
    دیکن: صبر کن... اه خدا لعنتت کنه وایسا!

    مرد: من موتور تو رو ندیدم مرد... قسم میخورم.
    دیکن(با عصبانیت): من نمیخوام بکشمت. فرار نکن.
    مرد: باید از کوپ لند بپرسی... من هیچی نمیدونم.
    دیکن: هی... من فقط موتورم رو میخوام.
    مرد: من هیچ کاری نکردم.
    دیکن: آه خدا لعنتت کنه. خیله خب... حالا دیگه میخوام بکشمت!
    دیکن: بوزر اونجایی؟

    بوزر(بی سیم): آره دیک. موتورت رو پیدا کردی؟
    دیکن: نخیر. افراد کوپ لند موتورم رو برداشتن. دارم میرم اونجا.
    مرد به کمپ کوپ لند میرسد.
    مرد: باز کنید...باز کنید... منم رینولد... باز کنید.
    دیکن نیز به در ورودی کوپ لند میرسد.
    نگهبان: سِی جان خودتی؟
    دیکن: آره... یه عوضی موتور منو دزدیده.
    نگهبان: چیزی در موردش نشنیدم. باید بری و با منی حرف بزنی.
    دیکن: آهان... عالی شد. همونطوری شد که ازش متنفر بودم.

    کات سین

    دیکن: سلام منی.
    منی: هی... خیلی وقته که ندیدمت...هه... شایدم سرت خیلی شلوغ بوده. من که حسابی مشغولم.
    دیکن: آره دیگه... زندگی تو کمپ همینه.
    منی: آره.
    منی: میدونی... یه بار یه کتابی خوندم به اسم "ذن و هنر تعمیر دوچرخه"... تا حالا خوندیش؟
    دیکن: آه... در روز وقتی برای کتاب خوندم ندارم.
    منی: آره... من یه مغازه داشتم. اون موقع همه ی اون میمون روغنی ها بد ترکیب رو مجبور کردم که اون کتاب رو بخونن. توی اون کتاب نوشته بود" اگر یک تعمیر کار و مکانیک خوبی باشید مغز و روان آرامی خواهید داشت!"
    دیکن: منی من دنبال یه موتورهستم.
    منی: جدی؟ هی هی هی... تو که منظورت اون نیست؟
    دیکن: البته که بله!
    منی: خب میدونی از روی اون یه کامیون رد شده. منظورم اینه که یه سری احمق عوضی این موتور رو همینجوری کنار جاده ول کرده بودن! و موتور هم زنگ زده بود.
    منی: اون احمق هایی که اینو همینطوری ول کرده بودن هیچ چیزی از موتور حالیشون نمیشه.
    دیکن: هه... که اینطور؟
    منی: آره والا. فقط تونستیم یه سری قطعه ازش برداریم. حتی پمپ بنزین هم نداره!
    دیکن: اوه حاجی پمپ بنزین مثل این؟
    دیکن پمپ بنزینی که بدست آورده بود را به منی نشان میدهد.
    منی( من من کنان): اوکی...
    دیکن: مثل این منی؟
    منی( من من کنان): باشه... باشه... ببین اگه من گفتم احمق منظورم با اون کسایی بود که موتور رو آوردن اینجا!
    منی: ببین اونا اصلا به این چیزا علاقه ای ندارن به خاطر همینم این موتور رو مثل یه موش آوردن و پرت کردن اینجا.
    کوپ لند: دیک؟ باید باهم حرف بزنیم.

    گیم پلی

    دیکن: ظاهرا به یه مشکل بر خوردی.
    کوپ لند: دیشب بهمون حمله شد... توسط ریپرها. این دومین باری بود که به اینجا حمله میکردن. بعضی ها میگن اونا دنبال تو بوزر هستن.
    دیکن: این دیگه خیلی چرت بود. مردم چرت وپرت زیاد میگن.
    کوپ لند: مردم اینجان تا به خوشون برسن... اما ما چند روزه که با مشکل جدی غذا رو به رو شدیم.خب... تو خودت میدونی اوضاع چجوریاست...
    دیکن: لِیک بهتون کمکی نمیکنه؟(لِیک اسم یه کمپ دیگه که در ادامه باهاش آشنا خواهید شد)
    کوپ لند: ما از لِیک مقدار قابل توجهی ماهی قزل آلا دریافت کردیم. البته همش نمیشه ماهی خورد... پس... مردم بزودی این کمپ رو ترک میکنن.
    دیکن: مثل بقیه جاها.
    کوپ لند: باید با اون پیرمرد بریم شکار. زمستون نزدیکه و ما نتونستیم براش آماده بشیم.
    دیکن: فکر نکنم شکار کردنتون قانونی باشه!
    کوپ لند: رهبر قبلی ما فقط یه قانون داشت. اونم قانون اساسی ایالت متحده بود!(تیکه میندازه به بی قانونی ایلت متحده) آمریکا سرزمین آزادی ها.
    دیکن: آره ناموسا.

    کات سین

    کوپ لند: چند روز پیش لیان رو دیدم.
    دیکن: عه؟
    کوپ لند: برام یه چیزی آورد
    دیکن: که اینطور؟
    کوپ لند: مردم اینجا خیلی رنج کشیدن دیک.
    دیکن: اوه لیان.
    کوپ لند: تاک گفته بود چن روزیه ناپدید شده و کسی ندیدش. بهت میگم چیه، تو پناهگاهش رو پیدا کن و برا من بیارش . فقط برای من دیک. اگه اینکار رو بکنی خب ما هم برای تو یه کاری میکنیم.
    دیکن: اون موتوری که افرادت دزدیدن و بعدشم تیکه تیکه ش کردن.
    کوپ لند: نجاتش دادن دیک... نجاتش دادن.
    دیکن: باشه... یادم میمونه.
    کوپ لند: بگذریم... کلاه قشنگیه.
    دیکن: میدونم!
    کوپ لند: منظورم اون یکیه.
    دیکن: غلط میکنی یه بار دیگه به من دست بزنی!
    کوپ لند: یه دقیقه صبر کن... کلاه لیان هم دقیقا شبیه به همین بود مگه نه؟
    دیکن: اوه کوپ، به خدا قس...
    کوپ لند: وایسا... تو یه کاری توی کمپ من میخوای. پس اول باید یه کاری برای من بکنی!



    دیکن: کوپ... تو روحت!
    دیکن: باشه... به هر حال اینجام... حالا چی میخوای؟
    کوپ لند: حالا شد یه چیزی. یه گروه از راننده ها شروع کردن به آزار و اذیت افراد تامین غذای کمپ من. اونا به سمت یه برج رادیویی تو کوه اورلی رفتن. مگه خونه ی شما اونجا نیست؟
    دیکن: نه نیست. ولی باشه. حسابش رو میرسم.
    کوپ لند: همین فکر رو میکردم.
    دیک از کوپ لند جدا میشود.
    منی: هی دیک دیک... من میخواستم بگم که نمیدونستم...شرمنده ام مرد.
    دیکن: میدونی اون موتور چی بود؟ اون یه موتور حرفه ای برای دریفتر ها بود منی!
    منی: میدونم...شرمندم. به خدا قسم دارم برات یه دونه خفن ترش رو جمع میکنم.
    دیکن: تو به این تیکه آشغالای اینجا میگی موتور؟
    منی: میدونم. ولی قسم میخورم که تمام تلاشم رو بکنم.
    دیکن: باشه اصلا اینو بیخیال منی... در مورد اون مخزن گاز سفارشی چی میگی؟ اون هدیه ی زنم بود! اینم میتونی جبران کنی؟
    منی: یا مسیح.... دیک من واقعا شرمنده ام.
    دیکن: فقط از جلوی چشمام گمشو.

    گیم پلی

    دیکن: بوزر اونجایی؟
    بوزر(بی سیم): آره دیک.
    دیکن: حالت چطوره؟
    بوزر(بی سیم): آه... گفته بودم که... خوبم.
    دیکن: آآآم... ببین من همچنان دارم میرم به سمت اون ایست بازرسی نِرو تا برات یه سری کمک های اولیه پیدا کنم.
    بوزر(بی سیم): حالا هر جی. من میرم بیرون تا ببینم اوضاع آرومه یا نه.
    دیکن: چی بوزر نه نه... تو همونجا بمون و استراحت کنه باشه؟ من به محض اینکه کارم تموم شه بر میگردم.
    بوزر(بی سیم): فکر کنم... آم... فکر کنم بتونم واسه دردم یه چیزی پیدا کنم.
    دیکن: آره آره... منم ببینم چی میتونم پیدا کنم.

    گیم پلی

    دیکن: زود باش عوضی بهتره روشن بشی.
    دیکن: اه... یه ذره گاز لازم دارم.
    دیکن: حالا دیگه حله!
    دیکن: ای لعنت بهش... الان همشون میان سمت من.

    صدای بلند گوهای ایست بازرسی بلند میشود.
    دیکن(با عصبانیت): خفه شو بلندگوی لعنتی!
    دیکن: باند استریل... باند استریل... از کجا میتونم همچین کوفتی رو پیدا کنم؟
    دیکن: خوبه.
    دیکن: ایول باند استریل... حالا باید اینا رو برای بوزر ببرم.
    دیکن: اوه اینجا رو نگاه کن....سلام عرض شد... این چیه؟ فناوری نِرو؟ آره باید یه چیزایی تو همین مایه ها باشه. به درد من نمیخوره.

    گیم پلی

    کوپ لند(بی سیم): سی جان، کوپ هستم.
    کوپ لند(بی سیم): وقتی بری به برج رادیویی بی سیم من از کار میوفته .
    دیکن: پس اون مردایی که در موردشون بهم گفتی، یه جورایی قضیه شخصیه مگه نه؟
    کوپ لند(بی سیم): آره... شخصیه. لعنتیا قرار بود عضو کمپ من بشن. به نظر میاد اونا اونا از هر قانونی به جز دزدی خوششون نمیاد.
    دیکن: یا شایدم اونا مثل من هستن. از دست بدگمانی های تو خسته شدم. تمام.
    کوپ لند: (بی سیم) یه دقیقه وایسا... وقتیکه اونا فرار کردن از کمپ یه ذره شات گان و رایفل دزدین. مراقب باش.
    دیکن: ممنون که گفتی.
    کوپ لند(بی سیم): قابلی نداشت. تمام.
    دیکن: حرومزاده...

    دیکن گروه فراری را میکشد.

    دیکن: این از آخریشون. یا میسح کوپ... تو چند نفر دیگه رو انقدر عصبی کردی؟
    دیکن: خیله خب. این باید دینام باشه ولی خاموشه.
    دیکن: خب... حالا باید کار کنه.


    کات سین

    زن: بندازش!
    دیکن: اگه اسلحت گلوله داشت تا الان منو کشته بودی مگه نه؟
    زن تاملی میکند و اسلحه اش را بالا میبرد.
    زن: خواهش میکنم آقا.
    دیکن: اگه تو زندگیم انتخابی داشته باشم به زن ها شلیک نمیکنم.الان انتخابی دارم؟
    زن: من هیچی ندارم... هیچ جایی هم ندارم که برم.
    دیکن با سرش به زن اشاره میکند که از آنجا برود.

    گیم پلی

    دیکن: یا مسیح.
    دیکن: این یه نقشس! ایول این خیلی بدردم میخوره.

    بوزر(بی سیم): دیک اونجایی؟ احتمالا چیزی نیست و یه صدایی شبیه ه صدای موتور شنیدم.
    دیکن: من همین الان برج رادویی رو به خاطر کوپ لند پاک سازی کردم. الان میرم بالای برج تا ببینم چیزی میبینم یا نه.
    بوزر(بی سیم): هی دیک تو حالت خوبی؟ صدات یه جوریه انگار یه اتفاقی افتاده.
    دیکن: چیزی نیست. میدونی همین الان یه دریفتر رو دیدم که البته روم اسلحه کشید ولی خوشبختانه تیر نداشت.
    بوزر(بی سیم): تو هم گذاشتی که بره مگه نه؟
    دیکن: باشه.. آره...لعنتی...گذاشتم که بره.
    بوزر(بی سیم): توی یکی از همین روزا این کارات باعث میشه خودت رو به کشتن بدی دیک!
    دیکن: آره به هر حال که قراره این اتفاق بیوفته چه فرقی میکنه چجوری مگه نه؟
    دیکن: یا عیسی مسیح چفدر بالام.
    دیکن: خب برم ببینم بوزر در مورد چی حرف میزد.
    دیکن: حق با بوزر بود.

    دیکن: بوزر یکی توی کوه هست. دارم دود آتیششون رو میبینم.
    بوزر(بی سیم): عوضیا... الان کجان؟ میخوام برم اونجا.
    دیکن: نه بوزر لعنتی... اول باید دستت رو بهبود بدیم تا بتونیم از اینجا بریم. من خودم میرم حسابشون رو میرسم.
    بوزر(بی سیم): ای تو روحت... ببین من اینجا دارم دیوونه میشم دیک!
    دیکن: فقط سعی کن بیدار بمونی ممکنه بیان سمت تو. تمام.

    گیم پلی_ ادامه

    دیکن: از سی جان به کمپ کوپ لند. تموم شد... برج رادیویی پاک سازی شد و شما دوباره میتونید از بی سیم هاتون استفاده کنید.
    کوپ لند: دریافت شد... میدونی که چقدر بی سیم ها برامون مهم بود.
    دیکن: فقط سعی کنید که یکم شکار کنید تا برای زمستون آماده بشین.

    کات سین(خانه امن)

    دیکن: هی بوزر من یه چیزی برای دستت پیدا کردم.
    دیکن: بوزر؟

    بوزر روی تخت خوابیده و جواب دیکن را نمیدهد.
    دیکن به سمت بوزر میرود.
    دیکن(با نگرانی): لعنتی...بوزر؟
    دیکن: هی...

    بوزر: آه...
    بوزر اسلحه ی خود را به سمت دیک میگیرد.
    دیکن: وو وو ووو... چته لعنتی؟
    بوزر: تو روحت دیک! کم مونده بود کلت رو بترکونم.
    دیکن: آم بزار دستت رو ببینم.
    بوزر: نخیر... خودم دارمش.
    دیکن: بیخیال بزار یه نگاهی بکنم.
    بوزر دست دیکن را پس میزند.
    بوزر(با عصبانیت): گفتم خودم دارمش.
    دیکن: باشه... لعنت.
    بوزر: فقط... دیک!
    بوزر: ممنون برادر.
    بوزر: ببین من حالم خوب میشه باشه؟ حالم خوب میشه.

    گیم پلی

    دیکن: بوزمن بیداری؟ من دارم میرم یه سری به اون کمپی که دیدی بزنم.شمال کوهستان.
    بوزر(بی سیم): آه... من صدای شلیک شنیدم. شاید یه تله باشه.
    دیکن: وقتی برسم اونجا معلوم میشه. تمام

    گیم پلی_ادامه

    دیکن: بوزر، تموم شد. کمپ ازکوارتی بود.اونا دیگه بمیرن هم نمیان سمت کوه اورلی!
    بوزر(بی سیم): خوبه... دیک؟ ای کاش اونجا بودم... که کمکت کنم. یعنی... اه لعنتی.
    دیکن: استراحت کن بوزمن... استراحت کن. به محض اینکه دستت خوب بشه میریم سمت شمال شنیدی چی گفتم؟
    بوزر(بی سیم): آره... آره شنیدم. تمام

    گیم پلی_ادامه

    بوزر(بی سیم): دیک! اونجایی؟ تو گفتی داری میری شمال؟
    دیکن: بوزمن... نه من بدون تو شمال نمیرم.
    بوزر(بی سیم): آره آره میدونم... فقط نمیدونم چرا فراموش کرده بودم.
    دیکن: سوختگی دستت از نوع درجه سه هستش. فکر کنم داری هذیون میگی!
    بوزر(بی سیم): آره... نه! مراقب آلوارز باش.(همان شخصیتی که اول بازی به دست لیان کشته میشود.) میدونی اینکار برام خیلی مهمه.
    دیکن: باشه مراقبشم. فقط استراحت کن. تمام.
    دیکن: لعنتی حالش داره بدتر میشه!

    کوپ لند(بی سیم): دیک! لعنتی دیگه دارم دیوونه میشم از دست این دریفتر ها که میان تو کمپ من و مردمم رو میشکن و میرن.
    دیکن: کوپ چی شده؟
    کوپ لند(بی سیم): یکی اومده بود اینجا که مواد زده بود... همینجوری شلیک کرد و بعشم دمش رو گذاشت رو کولش و رفت. خیلیا میگن که موتورش قرمز رنگ بوده و کلاه ایمنی هم داشته که یه جور وتور کوروس بوده!
    دیکن: باشه. اگه به موقع برسم احتمالا میگیرمش.
    کوپ لند (بی سیم): من زنده میخوامش!
    دیکن: زنده؟
    کوپ لند(بی سیم): زنده... میخوایم اون لعنتی رو از بلندی آویزونش کنیم. وقتش رسیده که به این دریفتر ها نشون بدیم که این کمپ قانون داره! وقتی گرفتیش خبرم کن.
    دیکن: میگیرمش.

    گیم پلی(قبرستان_صدای هلی کوپتر)

    دیکن: بـــوزر!... بوزمن صدامو میشنوی؟ باورت نمیشه همین الان یه بالگرد دیدم!
    بوزر(بی سیم): بالگرد؟ داری چی میگی؟
    دیکن(با عصبانیت): یه بالگرد واقعی. مال نِرو بود. جوری رفتن که انگار منو ندیدن.
    بوزر(بی سیم): بعد از این همه مدت بالاخره یه هلی کوپتر فدرال از ناکجا آباد اومده؟!؟!
    دیکن: میرم دنبالش و آآم... ببینم اینجا چه غلطی میکنن.
    بوزر(بی سیم): هی دیک... مراقب باش. تا وقتی نفهمیدی قصدشون چیه بهشون نزدیک نشو. هیچ کار احمقانه ای نکن.
    دیکن: عمرا... هیچ کار احمقانه ای نمیکنم.
    دیکن: وو وو وو صبر کن صبر کن... دارن فرود میان.


    کات سین

    هلی کوپتر فرود می آید.
    صدای مرد: من میخوام این محدوده قرنطینه بشه. برید برید.
    سرباز: بریم تو کارش.
    محقق نِرو: دریافت شد.

    گیم پلی

    دیکن: یه محقق نِرو؟؟؟ اونا اینجا چه غلطی میکنن؟ باید برم و بفهمم برای چی اینجان.
    صدای زن: توجه داشته باشین دو صفر صفر صفر. بعد از دنبال کردن یه گروه از اونا تخمین زده میشه سایز اونا بین پانصد تا ششصد بشه. ما تایید میکنیم که احتمالا محل خواب زمستونی اونا...
    سرباز: هی دکتر... من توی لیست بیست و سه رو دیدم که فردا اعزام میشه. اون ماییم؟
    صدای زن: نه... بیست و سه اوبرایان هستش.(اوبرایان همان کسی که سارا را از شهر خارج کرد)
    سرباز: فهمیدم.
    دیکن(به آرامی): اوبرایان؟
    صدای زن: لعنتی... کجا بودم؟... ما تایید میکنیم که محل خواب زمستونی اونا احتمالا در دشت گوآرتا باشه. احتمالا الان سایز اونا حدود پنجاه باشه. ورود برای تخریب گیاهان و علف ها. عکس ها گرفته بشه و تاریخ هم ذیل بشه.
    صدای مرد: باید عالی پیش بره.
    صدای زن: براساس گزارش رسیده از موشن ضبط صدای سنسور ستوان اوبرایان طول گیاه کشف شده تقریبا 400 متر باید باشه!
    صدای زن: توصیه میشه یه تیم جستوجو گر برای جستجوی بیشتر حومه به مدت 19 ساعت اعزام بشه.
    صدای زن: با توجه به یادداشت های دکتر اندرسون نظریه ی تو در مورد برگردوندون پروژه ها به حالت عادیشون در شب مثبته. پایان گزارش.
    دیکن: لعنت بهت اوبرایان.
    سرباز: داخل غار نمیریم؟
    صدای زن: فهمیدی چی گفتم؟ اون توی غار که میخوای بری...
    دیکن: اگه اوبرایان توی کمپ پناهدنده ها نمرده پس چه اتافقی برای سارا افتاده؟
    دیکن: نه نه نه... فراموشش کن... فرموشش کن... این امکان نداره.

    صدای زن: این پروژه ها نمیخوان بلکه فقط تو غار مخفی میشن. تاحالا مخفی شدن یه خرس رو دیدی؟
    سرباز: نه.
    صدای زن: تا حالا دیدی فریک ها از خواب بلند بشن؟
    سرباز: بله... من توی همون کمپی بودم که فریک ها توی زستون بهشون حمله کردن.
    صدای زن: یا مسیح... متاستفم. به خاطر همینه که میگم توی غار نمیریم. بهتره که دیگه از اینجا بریم.

    کات سین

    زن: ما از اینجا میریم.
    خلبان: سوار شین سوار شین.
    محقق: تکون بخور.
    محقق: برو.
    بالگرد میرود.

    HorrorGames.ir
    مترجمین: M.A.S____ کاپتان پرایس1378

    *** کپی فقط با ذکر منبع***

    پایان پارت اول

    [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند ! ]


  2. #2
    تاریخ عضویت
    2016/12/11
    نوشته ها
    131
    305
    ویراستار

    پیش فرض پاسخ : سناریوی فارسی بازی Days Gone

    گیم پلی

    دیکن: بوزر... اونجایی؟ بوزمن جواب بده.
    بوزر (بی سیم): دیک.... من اینجام.
    دیکن: وقتی داشتیم از شهر فرار میکردیم... اون یاروئه که از نِرو بود، اون سربازه، یا هر کوفتی که بود. همونی که سارا رو سپردم بهش.
    بوزر(بی سیم): هی هی... چی میگی؟
    دیکن: اون یه کدی داشت... اسمش چی بود؟
    بوزر(بی سیم):اوه خدا... اسمش اوبرایان بود. توی راه کوه جک سه انگشته که بودیم تو همش در موردش حرف میزدی.
    دیکن: آره... اون زندس بوزر اون زندس!
    بوزر(بی سیم): در مورد چی حرف میزنی؟ ما که اونجا بودیم. کل کمپ نابود شده بود.
    دیکن: نه اینو که خودمم میدونم... آه... ببین، من به محل فرود اون بالگرد رفتم. اونا...
    بوزر(بی سیم): صبر کن صبر کن... تو رفتی کجا؟ تو چه غلطی کردی؟
    دیکن: گوش کن... فقط گوش کن بوزر. من صداهاشون رو از پشت بی سیم شنیدم. اونا در مردی به اسم اوبرایان صحبت میکردن!
    بوزر(بی سیم): دیک... فکرشم نکن!
    دیکن: نمیکنم بوزر... فقط...
    دیکن مکثی میکند.
    دیکن: هی... تو یکم بخواب. تمام.

    گیم پلی_ادامه

    دیکن: بوزر... تموم شد. فکر میکنم با اینکار من تعداد فریک ها تو این منطقه برای مدتی کمتر بشه.
    بوزر(بی سیم): هی دیک. چطوری اینکارو کردی؟ تعدادشون زیاد بود؟
    دیکن: آه زیاد بد نبود. به خاطر همینه که میخواستم وقتی هوا تاریک نشده اینکارو بکنم. اونا توی شب خیلی قوی ترن.
    بوزر(بی سیم): آره. سرما هم قوی ترشون میکنه. البته تو که خودت میدونستی!
    دیکن: آره. آره بوزر میدونستم.
    بوزر(بی سیم): خیله خب بگذریم... آآآم... ممنون... بابت اینکارت.

    گیم پلی_ادامه

    دیکن: هی کوپ... منم. اون مردایی که قراره برم سراغشون کی رو کشتن؟
    کوپ لند(بی سیم): به تو چه! کا رو بکن و جایزت رو بگیر.
    دیکن: نه ببین واسم مهم نیست. فقط میخوام اسماشون رو بدونم
    کوپ لند(بی سیم): یکی از اونا اسمش راندل بود که حدود یک سال توی کمپ ما بود. اون دوتای دیگه رو نمیشناسم. میخوای پرس و جو کنم؟
    دیکن: نه... مهم نیست.
    کوپ لند(بی سیم): اون حرومزاده ها رو که پیدا کردی با من تماس بگیر. تمام.

    گیم پلی_ادامه

    دیکن: بسیار خب. کجایین؟... اونجاست.
    دیکن: کلاه نقره ای و موتور قرمز. خود خودشه!
    شلیک به موتور
    موتور سوار: :ای توروحت.
    دیکن: پس تو همون یارویی هستی ک همینطوری رفتی توی کمپ کوپ لند و مردم رو به رگبار بستی درسته؟ اونجا چند تا بدبخت رو کشتی و یه دره خرت و پرت جمع کردی و زدی به چاک!

    گیم پلی_در تعقیب موتور سوار
    موتورسوار: پس کوپ لند تورو فرستاده هان؟ از طرف من بهش بگو بره به جهنم!
    موتورسوار: لعنتی!
    موتور سوار: نه نه نه.... نه نه. به موتورم شلیک نکن! نه نه...
    موتور سوار: آه... برو به جهنم.

    کات سین

    دیکن در حال بستن دستان موتور سوار می باشد.
    موتور سوار: تو... تو چیکار کردی حرومزاده؟ هی... نه نه نه...
    دیکن: آره. کوپ لند حسابی از دستت عصبیه! به شخصه زیاد طرفدار کوپ لند نیستم.

    گیم پلی
    موتور سوار: آه... گوربابات! تو هم یکی از اسباب بازی کوپ لندی! عوضی لعنتی! آره دقیقا... تو یه عوضی لعنتی هستی.
    دیکن: کوپ... تموم شد گرفتمش. پایین همون مختصات افرادت رو بفرست دنبالش.
    کوپ لند (بی سیم): اون زندس؟
    دیکن: آره زندس. ولی نمیتونم بهت قول بدم که زیاد زنده بمونه. تمام.

    گیم پلی_ ادامه

    دیکن: بوزر اونجایی؟... میخواستم حالت رو بپرسم.
    بوزر(بی سیم): آره دیک اینجام.
    دیکن: طاقت بیار رفیق. به محض اینکه بتونیم دستت رو بهتر کنیم به سمت شمال میریم. همونطور که میخواستی!
    بوزر(بی سیم): آه امیدوارم. خدایا دلم برای جاده تنگ شده.
    دیکن: تو فعلا یکم دیگه استراحت کن. من هنوز یکم کار دارم به محض اینکه حالت بهتر بشه از اینجا میریم. تمام.

    کات سین_ کمپ تاکر

    دیکن: تاکر کجاست؟ آلکار؟
    نگهبان: رفتن اونور تنگه.
    دیکن: خب کدوم تنگه لعنتی؟
    نگهبان: شمال. از این طرف.
    دیکن: هی اگه کسی به این موتور دست بزنه. یا هر چیز دیگه. تمام انگشتات رو دونه به دونه میشکونم.
    نگهبان: حالا هر چی مرد... یا مسیح.

    کات سین

    آلکار: من دارم بهت میگم، هر جایی رو که نگاه میکنی اون گوله از گدازه های آتشفشان ریخته. یه سنگ بیست و پنج فیتی اونجا هست. من به یک جک هامر(مته ی مخصوص سوراخ کردن سنگ)...
    تاکر: من به سخنرانی نیاز ندارم. خودم موضوع رو گرفتم.
    آلکار: نه نیازی نداری. ولی اون مردم گشنه ان. حتی اگه تموم قدرتشون هم بکاربگیرن بازم ماه ها طول میکشه تا این پروژه رو تموم کنیم و...
    تاکر(با عصبانیت): به درک!
    دیکن وارد می شود.
    تاکر: ما هممون گشنه ایم اما این کار باید انجام بشه حتی اگه یکسال هم طول بکشه. چون دیگه جایی برای موندن نداریم.
    آلکار: صبر کن. من هنوز حرفم تموم نشده.
    تاکر: میشه لطفا سریعتر حرفت رو بزنی؟ من کلی کار دارم.
    آلکار: ریپر ها. امروز صبح... یکی از افرادم دیده که یه گروه بزرگشون دارن به اینجا میان.
    تاکر: و هیچ کی هم جلوشون رو نگرفته؟ چطوری...
    آلکار: تاکر میدونی همین الانم هم ما باعث شدیم اونا توی اینجا گسترش پیدا کنن.
    تاکر: اونا... اونا دارن میان شمال؟ دارن میان سمت ما؟ آره یا نه؟
    آلکار: من...من نمیدونم.
    آلکار: شاید اون بدونه.
    دیکن: تو الان دنبال چه کوفتی هستی هان؟ اصلا معنی این کارات چیه؟ها؟
    تاکر: آلکای لعنتی.. این موضوع کار اون(دیکن) نیست. این موضوع کار توئه.
    آلکار: من نمیتونم همزمان دوتا کار رو باهم انجام بدم. تو ازم میخوام که اینجا باشم و حفاریت رو انجام بدم یا اینکه میخوای برم اونجا و جلوی ریپر ها رو بگیرم؟ کدومش؟
    تاکر: برو و ببین چقدر برامون مهمات مونده. من به ویلر میگم که مراقب حفاری باشه.
    آلکار: تو اینجا دنبال چی هستی؟
    دیکن: فقط منتظر بودم تا شما دوتا چرت و پرت هاتون تموم بشه.
    تاکر: بســــــــــــه!
    آلکار به عصبانیت میرود.
    تاکر: کار لیان رو ساختی؟
    دیکن کلاه خونی لیان رو به تاکر میدهد.
    تاکر: خیلی خوبه که یکی این اطراف بلده اینکارا رو انجام بده. با من بیا.

    گیم پلی

    تاکر: چقدر طول میکشه تا یکی رو پیدا کنی و بیاریش اینجا؟
    دیکن: مردمی که اون بیرون موندن حاضر نیستن بیان پیش تو و توی کمپ زندگی کنن.
    تاکر: ما بیشتر از دونفر رو به حاطر تب شدید از دست دادیم.
    دیکن: مشکل من نیست!
    تاکر: تو غذای ما رو میخوای دیگه؟ پس این مشکل تو هم هست.
    دیکن: بهت که گفته بودم. ما اینجور کارهات رو انجام میدیم ولی عضو کمپ لعنتیت نمیشیم.
    تاکر: من یه پیر زنم و حافظه ی پیر من درست به یاد نمیاره... اون چرا؟
    دیکن: چونکه این وقت تلف کردنه تاک.
    تاکر: هههه... پس تو خوش بین نیستی! بوزر کجاست؟
    دیکن: اون گفتش که میره یه سری به کمپ کوپ لند بزنه و ببینه میتونه ماهی بگیره یانه.
    تاکر: تو که الان عضو کوپ لند نیستی درسته؟ کمپش نزدیک شماست؟
    دیکن: آآآم... کمپ اون نزدیک نیست ولی دور هم نیست. ببین من که مامان بوزر نیستم، اون هرجا دلش بخواد میتونه بره!
    تاکر: من برات یه کار جدید دارم دیک...لارسان دیروز کسی رو دیده که فرار میکرده. بعضی از مردم میگن که اون یه زن جوون بوده ولی چون شب بوده کسی نفهمیده که به کدوم سمت میره. فکر میکنی بتونی قبل از اینکه فریک ها پیداش کنن اون رو پیدا کنی؟
    دیکن: ببینم چیکار میتونم بکنم. ولی ببین تاکر... من بقیه پاداش کار لیان رو میخوام.
    تاکر: آآآه... اگه بتونی اون دختره رو زنده برام بیاری پاداشت رو دوبرابر میدم قبوله؟
    تاکر: من دیگه باید برم یه سری کار دارم که باید بهشون رسیدگی بکنم.

    کات سین

    دیکن: آلکار...
    آلکار: چی میخوای دریفتر؟
    دیکن: تو مشکلت با من چیه؟ هوم؟
    آلکار: یکی از افراد من تونست از زندان ریپرها فرار کنه. ولی اونا دوباره گرفتنش. اما اونا به جای اینکه بکشنش ازش خواستن که یه گروه دو نفره موتورسوار رو پیدا کنه.
    دیکن: کلی موتورسوار اینجا هست. اصلا اینا چه ربطی به من داره؟
    آلکار: ریپرها میگفتن که لباس یکیشون علامت مانگروز(نوعی علامت سگ) داشته. چند تا موتور سوار رو میشناسی که این علامت رو داشته باشن؟ اگه اصلا برات مهم باشه... ولی اگه نظر منو میخوای باید بهت بگم که واسه سرت جایزه گذاشتن. چه حسی داره الان که میدونی جات عوض شده؟(دیکن یک جایزه بگیر است)
    دیکن: چرا لپ مطلب رو بهم نمیگی؟ چون من اصلا حال و حوصله این چرت و پرت ها رو ندارم!
    آلکار: هیچی... فقط خواستم که بدونی.

    گیم پلی_ادامه (محل سقوط بالگرد سارا)


    دیکن:سلام عزیزم. آره شرشون رو کندم. دیگه مزاحمت نمیشن(فریک ها)



    کات سین

    دیکن به سمت سنگی کنار لاشه باگرد میرود که روی آن اسم سارا حک شده.

    دیکن: هی... دوباره منم.

    دیکن دست گلی را کنار سنگ میگذارد و به سنگ نگاه میکند.

    کات سین_فلش بک( زمان: فرار از شهر)

    صدای همهمه و فریاد های مردم به گوش میرسد.

    دیکن: ما باید بریم.
    سارا: دیکن من باید بهت یه چیزی بگم.
    سارا دست زخمی دیکن را میبیند.
    دیکن: چیزی نیست فقط یکم خراشه.
    سارا(با دلهره): تو بهم گفتی ما نباید برگردیم ولی من به حرفت گوش نکردم. یعنی من میدونستم که اوضاع بدتر میشه ولی من...
    دیکن: هیچ کدوم از ما نمیدوست که اوضاع قراره اینطوری بشه. نه انقدر سریع.
    سارا: نه گوش کن. تو متوجه نیستی... من... من اصلا نمیدونم اگه از دستت بدم چیکار کنم.(اشکال نداره دیکن تورو از دست میده) همش تقصیر منه.
    دیکن: هی... کسی قرار نیست کسی رو از دست بده. من بهت قول دادم یادته؟( مربوط به فلش بک ازدواج سارا و دیکن)



    سارا: آره...

    کات سین_ ادامه

    دیکن و سارا در حال فرار کردن هستند.

    سارا: دیکن صبر کن.
    دیکن: عجله کن.
    سارا: نه یه بچه اینجاست.
    دیکن: هی صبر کن... اه لعنتی.

    بچه در حال گریه کردن

    سارا: هی بچه جون خوبی؟
    سارا: بیا ما پدر و مادرت رو پیدا میکنیم باشه؟

    دیکن: سارا ما باید بریم.
    سارا: بیا زود باش.
    سارا دست بچه را میگیرد. بچه فریادی میزند و چاقویی را در شکم سارا فرو میکند.

    سارا: آه... اون بهم چاقو زد!

    دیکن اسلحه ی خود را در می آورد و تیر هوایی میزند. بچه که در واقعا یک فریک تازه متولد شده است از صدای تیر میترسد و فرار میکند.

    دیکن: لعنتی... آآآآم... وضعش چقدر بده(وضعیت زخم)
    سارا(با درد): نمیدونم... فکر... فکرنکنم خیلی بد باشه.

    دیکن باند دست خود را بازی میکند و روی زخم سارا میگذارد.

    دیکن: خیله خب... یا مسیح. فقط اینو تا جایی که میتونی محکم فشار بده.
    سارا: باشه.
    دیکن: میتونی بدویی؟
    سارا: بعید میدونم. ولی گمونم بتونم راه بیام.
    دیکن: همینقدر هم خوبه. دیگه تقریبا رسیدیم.
    سارا: باشه...

    کات سین_فلش بک(ادامه ی فرار)

    دیکن: دو ساعت پیش دولت اینجا رو محاصره کرده بود.
    سارا: آره اونا باید اینجا رو... تخلیه کرده باشن.
    دیکن: آره آره آره... احتمالا رفتن.

    ادامه ی کات سین

    سارا دیگر نمیتواند ادامه دهد و کنار ماشینی می ایستد.
    دیکن: اون داره میسوزه. اون...آه چاقوئه باید به کلیه ش یا یه جایی خورده باشه.
    بوزر: بیا... اینجا یکم استراحت کن.
    دیکن به سارا کمک میکند که بشیند.
    دیکن: هی... یواش..
    سارا(نفس زنان): میدونی... اون( دختری که به سارا چاقو زد) منو یاد آبجی کوچیکم انداخت. ما همیشه عادت داشتیم قایم موشک بازی کنیم و اون... اونم همیشه عادت داشت مثل اون سرش رو بکنه تو لباسش. درست مثل اون.
    بوزر رو به دیکن می کند.
    بوزر: منم زخمی شدم... ولی نه مثل اون.
    دیکن: داره تو تب میسوزه.
    بوزر: یا مسیح. اونا رو نگا.
    دیکن: باید بریم.
    بوزر: از اونور نه.
    دیکن: باشه... آآم. زود باش.
    بوزر: خیله خب.
    دیکن رو به سارا می کند.
    دیکن: هی عزیزم... میتونی حرکت کنی؟
    سارا: باشه.
    دیکن: بوزر.
    بوزر: آره گرفتمش. تو برو و راه خروج رو پیدا کن.

    کات سین_ ادامه ی فرار

    کسی به سمت انها شلیک میکند.
    مرد: فقط گورتون رو از اینجا گم کنید.
    دیکن: لعنتی.
    مرد: گمشـــــــــــــید. شما کشتینش! تو...هههههه.
    دیکن: هی.. همین جا وایسید.
    بوزر به سارا کمک میکند که بشیند.
    بوزر: خیله خب، بفرما بشین...آروم آروم
    مرد دوباره به سمت آنها شلیک میکند
    بوزر: نظری نداری؟
    دیکن: آااه....باشه ... تو حواسش رو پرت کن منم سعی میکنم از پشتش در بیام.
    بوزر: باشه.
    دیکن به سارا نگاه میکند.
    بوزر: چیزی نیس چیزی نیس... هواشو دارم برو.
    بوزر: باشه آقا... صبر کن.
    مرد: لــــــــــــــــــــــــ عنت به تو!
    مرد دوباره شلیک میکند.
    بوزر: آره دیدیم که اسلحه داری و بلدی شلیک کنی. ولی دیگه شلیک نکن!
    دیکن: آقا؟
    مرد سمت دیکن بر میگردد.
    دیکن: هی هی هی هی هی...من غیر مسلح ام... تفنگ ندارم.



    مرد: گمشو برو.
    دیکن: یه دقیقه گوش کن. زن من اونجاست. اون چاقو خورده. ما فقط میخوایم برین سمت پشت بوم.
    مرد: از اینجا گمشو... تو اونو کشتیش.
    دیکن: توی پشت بوم بالگرد نجات میاد. پس گوش کن ما فقط...
    مرد: تو کشتیش... تو زن منو کشتی.( در بازی دیز گان همسر تمامی شخصیت ها حتی شخصیت های کاملا فرعی مثل این بنده خدا همسرشون رو از دست دادن)
    دیکن به جسد کنار مرد نگاه میکند.
    دیکن: اوه نه نه نه نه... من هیچی در مورد اینکه کی زنت رو کشته نمیدونم.
    مرد: تو کشتیش. تو کشتیش.
    دیکن: من واقعا متاستفم آقا ولی ما هیچ کاره ایم.
    مرد به سمت دیکن حمله میکند. دیکن و مرد با هم در گیر میشوند.
    دیکن: من نکشتمش... گوش کن تفنگت رو بده به من...
    مرد: برو گمشو... تو زن منو کشتی.
    دیکن: خدایا... تفنگت رو بده به من.



    مرد: تو... زن منو... کشتی.
    دیکن: خدا لعنتت کنه.
    مرد: تو زن منو کشتی.
    دیکن: تمومش کن... تمومش کن... تمومش کن...تمومش کن... تمومش کن.
    در اثر درگیری دیکن ناخودآگاه به مرد شلیک میکند و مرد میمیرد.
    دیکن نفس نفس زنان: اوه... لعنتی... لعنتی... لعنتی.

    کات سین_ادامه

    سارا: دیک... چی شده؟
    دیکن: چیزی نیست. بریم.


    HorrorGames.ir
    مترجمین: M.A.S____ کاپتان پرایس1378

    *** کپی فقط با ذکر منبع***

    پایان پارت دوم

    [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند ! ]


نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •