ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .
سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    22
    نوشته ها
    566
    1,755
    مدیر انجمن

    پیش فرض گزارش آلبرت وسکر | Albert Wesker Report

    گزارش آلبرت وسکر ، گزارش ، وسکر ، آلبرت ، آلبرت وسکر ، مقاله ، گزارشات ، رزیدنت اویل ، رزیدنت ، اویل ،سایت فارسی ، انجمن ، بازی های ترسناک ، ترسناک ، شرکت ، آمبرلا ، Albert Wesker Report , report , wekser, albert, umbrella , reports , games, resident evil , resident, evil, horror, horrorgames


    گزارش آلبرت وسکر
    اسم من آلبرت وسکره. من آرزو داشتم تا یک محقق ارشد در شرکت Umbrella بشم.شرکت فعال در بخش داروسازی که که بطور مخفیانه ای دست به ساخت Bio Organic Weapons میزد که بهتره به خاطر طولانی بودنش بهش B.O.W بگیم.
    در آن زمان که که من مسئول توسعه ی پرورشگاه ها که در RaccoonCity قرار داشت , بودم با یک محقق با استعدادی که تصمیم گرفته بود راه متفاوتی انتخاب کند آشنا شدم. اسم این محقق William Birkin بود.
    در این زمان من به S.T.A.R.S نقل مکان کردم. S.T.A.R.S نیروهای ویژه ی نظامی در اداره ی پلیس RaccoonCity بودن. به خاطر کنترل بحرانی که ممکن بود از گسترش غیرقانونی ساخت B.O.W ایجاد شود , بسیاری ازکارمندان شرکت آمبرلا در اداره ی پلیس مشغول کار بودن.]نفوذی[
    من رییس گروه S.T.A.R.S شدم و تمامی توان و هوشم رو برای Umbrella به کار انداختم و همان طور که به خدمتم در Umbrella ادامه میدادم , نقشه های خودم رو طراحی میکردم و منتظر فرصت مناسبی بودم تا اونها رو عملی کنم. اما در نهایت فرصت از دست رقت.
    قتل های غیر مترقبه ای که در جنگلی که نزدیک عمارت بود , شروع کننده ی همه ی اینها بود. عمارت در واقع آزمایشگاه مخفی B.O.W Umbrella بود و مشخص بود که علت قتلها هم گسترش T-Virus بود.
    در ابتدا از طرف Umbrella به من دستور رسید که به طور مخفیانه ای گروه S.T.A.R.S رو زیر نظر داشته باشم که خارج از موضوع بود.
    با تشدید آشفتگی میان مردم , S.T.A.R.S چاره ای جز اینکه خودش وارد عمل بشه رو نداشت. این همان موقعی بود که از طرف Umbrella دستور جدیدی به من رسید.
    همین موقع دستور جدیدی از طرف Umbrella به من رسید. S.T.A.R.S رو به عمارت بکشون و از دست اونها خلاصمون کن بعدا هم وضعیت درگیری اونها با B.O.W رو به ستاد گزارش بده که اینها میتونه در تحلیل اطلاعات لازم باشه. این اطلاعات به Umbrella این اجازه رو میده که بتونه یک توصیف روشن و جامعی از توانایی های B.O.W داشته باشه.
    از میان دو تیم گروه S.T.A.R.S من اول با تیم براوو وارد عمل شدم. همون طور که انتظار داشتم سران بالارتبه ی S.T.A.R.S هر آنچه که داشتن دادن و یک نمونه ی اطلاعاتی به درد بخور شدن. در ادامه من برای تیم آلفا آماده شدم تا اعضای گم شده ی تیم براوو رو پیدا کنم و نجات بدهم. اعضای تیم آلفا هم ارزش هاشون رو ثابت کردن و همان طور که حدس میزدم خیلی از اونها هم مردند.
    ,Chris Redfield, Jill Valentine تنها 5 نفر نفر زنده مونده بودن. از میان تیم آلفا S.T.A.R.S از کل اعضای 11 نفره ی . Enrico Marini و Rebecca Chambers و از تیم براوو Barry Burton و
    الان همون موقعی بود که من نقشه هام رو عملی کنم. در خلال کارهای بی نقصی که انجام میدادم , تونستم B.O.W اصلی Umbrella یعنی Tyrant رو در اختیار داشته باشم و به شرکتی که رقیب Umbrella بود ملحق شدم. برای اینکه من یه شرکت رقیب وارد بشم به اطلاعات Tyrant احتیاج داشتم. اعضای باقی مانده ی S.T.A.R.S یک طعمه ی کامل بودند. من تصمیم گرفتم تا یکی از اونها رو به عنوان نفوذی انتخاب کنم و از طریق اون بقیه ی اعضا رو به سمت Tyrant بکشم. اون شخص Barry بود. Barry که بسیار مورد اعتماد و درستکار بود اما دلبستگی به خانواده اش مهم تر از اینها بود. با گرفتن خانواده اش میشد به راحتی اونو تحت کنترل در آورد.
    تنها محاسبه ی نادرست من هوش بالای Chrise و Jill بود. اما Barry نقش خائن رو بازی کرد و نقشه آنگونه که برنامه ریزی شده بود پیش میرفت. اما به طور غیر منتظره ای سرنوشت تغییر کرد
    من باید انریکو رو از بین میبردم چون به پشت پرده ی این کارها پی برده بود.من از طریق بری به اون رسیدم.
    بعد از اینکه از شر مزاحم راحت شدم در اتاق Tyrant منتظر نمونه های انسانی بودم که بری قرار بود واسم بیاره. واسه همین ویروسی که از برکین گرفته بودم رو به خودم تزریق کردم. اگه کاری میکردم که Umbrella فکر کنه که مرده ام باعث میشد که در نهایت راحتی به شرکت رقیب ملخق بشم ویروس اثرات عمیقی داشت که باعث میشد دمای بدن من تا حد مرگ پایین بیاد ولی بعد از مدتی منو به زندگی برمیگردوند اما این دفعه با قدرت مافوق انسانی.
    به خاطر همین من Tyrant وخشت انگیز رو آزاد کردم و بهش اجازه دادم تا به من حمله کنه. در تمام مدتی که بی هوش بودم مطمئن بودم که تمام نقشه ها به پیروزی منجر خواهد شد. حتی نمیتونستم تصورش رو بکنم که S.T.A.R.S بتونه اون موجود اهریمنی رو از بین ببره.. من Tyrant رو از دست دادم و نقشه ای که به خاطر اون انسان بودنم رو خرج کرده بودم با شکست مواجه شد. از حالا به بعد هر کی جلوی من وایسه نابود میشه . این وضعیت تا طولانی مدت ادامه خواهد داشت. به هر قیمت که شده S.T.A.R.S باید تاوان این کارش رو پس بده.
    تیم Salvage به رهبری Hunk از ما زودتز پیش ویلیام بود. ویلیام هم به خودش G-Virus تزریق کرد و اونی که میخواست تبدیل شد و تلفاتی رو ایجاد کرد. بعد از مدتی T-Virus توسط موش ها به سطح شهر منتقل شد.
    2 ماه از حادثه ی عمارت میگذره. من به خاطر باز پس گیری چیزهایی که به خاطر سازمان جدیدم از دست داده بودم به Ada Wong که مامور مونث بود و برای جاسوسی Umbrella از طرف سازمان مامور شده بود , ملحق شدم. من با تمام وجود مطمئن بودم که توسعه دهنده ی کلیدی William Birkin هست. اما چیزی که ویلیام نمیدونست این بود که Umbrella با کسی بازی نمیکنه. ویلیام ترور شد و G-Virus بدست Umbrella افتاد.
    بعد از مدتی T-Virus توسط موش ها به سطح شهر منتقل شد و Umbrella با بدترین بخش سناریوش مواجه شد.. شهر به سمت نابودی پیش می رفت. مردم نمیتونستن جلوی زامبی ها مقاومت کنن. در هرج و مرج تیم اروپایی آمبرلا یک Tyrant جدید روانه شهر کردن که اسمش Nemesis بود. ماموریت نمسیس شکار و از بین بردن باقی مانده ی اعضای S.T.A.R.S یعنی Jill Valentine بود.این کار اونها باعث شد تا سازمان ما هم برآن بشه که اطلاعات نمسیس رو بدست بیاره.

    آمبرلا برای سرپوش گذاشتن به همه ی این ماجرا ها یک نمونه از Tyrant رو برای از بین بردن لیون و کلیر که قصد داشتن از اسرار اونها پرده برداری کنن فرستاد.
    یک رازگشایی جدید. Birkin نتایج همه ی مطالعاتش یعنی نمونه ی G-Virus رو در گردنبند دخترش پنهان و جاسازی کرده بود. اون موقع که آمبرلا مشغول سرپوش گذلشتن کارهاش بود , ما قبل از اونها شری رو پیدا کردیم. من Ada رو برای یافتن محل شری فرستادم. من -مرد مرده - مجبور بودم به دست کس ذیگه ای کارهام رو انجام بدم و خودم مخفی باشم.
    کلا وظیفه ی یک جاسوس این هست که از ماموریتش مراقبت کنه مثل یک ماشین بدون دخالت هیچ گونه اخساسا ت شخصی.میان لیون و ایدا یک ارتباطی بود که باعث ایجاد یک رابطه ی عاطفی در Ada شده بود.
    من احساس خطر میکردم و باید خیلی سریع کاری انجام میدادم. غریزه ی من هیچ وقت منو مایوس نمیکنه.
    اگرچه Ada نمونه ی G-Virus رو که قبلا لیون از شری گرفته بود , در دست داشت , اما اون رابطه ی عاطفی اون رو به طرف مرگ کشوند. اما چون اون به درد بخور بود , زندگیش رو نجات دادم.
    افراد من سعی کردن هرچه سرعتر نمونه ی G-Virus که لیون به پایین پرتش کرده بوود رو پیدا کنند. اما Hunk تنها یازمتده ی تیم Salvaje آمبرلا از ما زودتر اونجا بود.
    الان آخرین گزینه ی ما برگردوندن Birkin . هیولایی که خودش یک نمونه بود و همچنین نابودی لیون و کلیر بود تا بشه اطلاعات رو بدست آورد. اگرچه Birkin از لیون و کلیر شکست خورد ولی ما تونستیم نمونه رو از بدن مرده اش جمع کنیم.
    صبح موشکی که از طرف دولن آمریکا شلیک شده بود سعی کرد
    تا شیوع ویروس رو متوقف کنه. هرچند که این خیالی بیش نبود. بعد ار اون کلیر به دنبال یافتن برادر گم شده اش یعنی کریس رفت و لیون هم هم به به نیروهای مخفی سازمان ضد آمبرلا ملحق شد. شری کاملا سالم دست ماست. من هیچ وقت Birkin رو دست کم نگرفتم. یه چیزایی راجع به این دختر کوچولو هست.
    July 31, 1978
    تابستان 22 سال پیش اولین باری بود که من اونجا رو میدیدم. اون موقع 11 سالم بود.هنوز میتونستم بوی بدی که بر اثر چرخش ملخ های هلی کوپتر به بینیم میرسید رو حس کنم. عمارت از بالا یک ساختمانی عادی به نظر میرسید اما روی زمین چیزی منو وادار میکرد که از نزدیک شدن بهش بترسم. ویلیام بیرکین هم که 2 سال از من کوچکتر بود هیچ چیزی جز مطالعه ی تخقیقاتش براش جذاب نبود.
    ما دو روز پیش به اینجا منتقل شدیم. همون روز اونها مرکز اجرایی که به ما تعلق داشت تعطیل کردند. همه چیز میتونه از قبل طراحی شده باشه یا اینکه همه چیز از روی تصادف باشه. تنها کسی که حقیقت رو میدونه اسپنسر هست. اسپنسر از آزمایشگاه آرکلی برای تحقیقاتش در موردT-Virus استفاده میکرد.
    وقتی از هلی کوپتر پیاده شدیم , مدیر آزمایشگاه کنار آسانسور ایستاده بود. اسم اون شخص یادم نمیاد . البته زیادم مهم نیست که اون کی بوده و چه درجه ای داشته. از اون روز به بعد آزمایشگاه به من و بیرکین تحویل داده شد. همه ی امکانات آزمایشگاه تحت عنوان رییس مهندسین پژوهشگر در اختیار ما بود. البته این خواسته ی اسپنسر بود که ما به این سمت انتخاب بشیم. ما بدون توجه به مدیر آزمایشگاه از کنارش رد شدیم چون دیگه نقشه ی ساختمون رو حفظ بودم. اون مثل بیرکین بود و این کار رو اهانت تصور نکرد و وقتش برای دیگران اختصاص نمیداد. وجود ما در اونجا بیش از 5 ثانیه باعث میشد که خیلی ها عصبانی بشن. به هر حال مدیر آزمایشگاه هیچ عکس العملی نشون نمیداد.
    اون روز ها من جوان خودخواهی بودم و هیچ توجهی به این بی توجهی مدیر آزمایشگاه نکردم. به هر حال من اون زمان به ساز اسپنسر میرقصیدم . مدیر آزمایشگاه اهداف اسپنسر رو بهتر از من میدونست و طبق اصول اون بازی میکرد. وقتی ما داخل آسانسور بودیم بیرکین مشغول مطالعه ی نوشته هایی در مورد Ebola بود. Ebola نوعی فیلوویروس بود که 2 سال پیش در آفریقا کشف شده بود. هنوز هم خیلی ها روی این ویروس کار میکنند که البته میتوانند دو دلیل برای این کارشان داشته باشند بعضی ها به خاطر نجات زندگی و برخی با اهداف شوم.
    02 درصد کسانی که به Ebola آلوده میشدند میمردند. در اولین آلودگی , بدن بعد از 12 روز از بین میرفت.این نه واکسن و نه دارویی دارد که اگر به عنوان سلاح استفاده شود به شدت وحشتناک میشود.البته در معاهده ی منع سلاح های بیولوژیکی مطالعه در مورد آنها و استفاده از چنین سلاح هایی ممنوع شده بود. با این حال مطالعه بر بروی ویروس جهت جلوگیری از گسترش چنین سلاح حایی منع قانونی نداشت. البته یک حط باریکی این دو هدف (مطالعه ی قانونی یا غیر قانونی) رو بهم وصل میکنه که باعث میشه هیچ فرقی بین این دو نباشه . چون با مطالعه بر روی ویروس هم به این میرسین که چطوری از ویروس به عنوان سلاح استفاده کنین و چطوری جلوی اون رو بگیرین.
    ابن مبتونه این معنی رو بده که هدف ظاهری شما جلوگیری از ویروس باشه اما در اصل شما دنبال چیز دیگه ای باشین. به هر حال بیرکین هیچ علاقه ای به هیچ یک از این دو حالت نداشت. ویروس نواقص زیادی داشت.
    اولا اینکه در تماس اولیه با نور آفتاب از بین می رفت و تنها چند روز خارج از بدن میتوانست باقی بماند. ثانیا ویروس زمان کافی برای انتقال به میزبان بعدی را ندارد چون با این انتقال میزبان اولیه خواهد مرد. و بالاخره مایعات و ترشخات بدن مانع از انتقال ویروس میشوند. به هر حال باید توجه کرد که چه اتفاقی می افتد شخص مبتلا به ویروس بتونه بایسته و یا راه برهو یا اگر به صورت ناخودآگاه با کسانی که آلوده نشده اند تماس بگیره! ژن Ebola یک ژن RNA هست. ژن های RNA باعث میشن که ژن های انسان تغییر کند که باعث میشود انسان خاصیتی هیولا گونه و نیمه جاودانگی داشته باشد.
    این پدیده یک سلاح انسانی بیولوژیکی خواهد بود که تمامی هدفش رو به عنوان یک انسان از دست داده و میتونه بقیه رو هم مثل خودش آلوده کنه. این خوش شانسی ما بود که Ebola این مشخصاتش رو نمایش نداده بود.ما میتونیم Ebola رو با این ظرفیت مخصوصش به نفع خودمون استفاده کنیم. سازمانی که در اطراف اسپنسر تاسیس شده بود در واقع صاحب اولین سلاح زنده بود. که شرکتی فعال در زمینه ی داروسازی بود که توانایی ویژه ای در زمینه ی درمان ویروس داشت. اما در خقیقت این شرکت محلی برای تولید سلاح های بیولوژیکی بود. به نظر میرسید کشف سلول مادر که میتونست ژن ها رو تغییر بده باعث شروع کننده ی همه ی اینها بود.
    به منظور تولید سلاح های زیستی انسانی از ویروس مادر ما باید بک نوع دیگری رو با یک ویژگی مخصوص گسترش میدادیم.. این همان پروژه ی T-Virus بود. ویروس مادر از ویروس های RNA بود. ویورس های RNA بدین جهت شناخته شدن که توانایی تغییر دارند. این ویژگی به ما این اجازه رو میداد که اونها رو دست کاری کنیم و قابلیت هاش رو بهبود ببحشیم.
    بیرکین در آرزوی این بود تا ویروس مادر تغییر یافته رو با ژن های Ebola ترکیب کنه تا ویژگیش رو بهبود ببخشه. نمونه ای از ویروس Ebola به دست اون تو آزمایشگاه رسید. حتی بیرکین هم چشم هاش رو از اون برگردوند.
    ما هیچ چیزی در مورد اون دختر نمیدونستیم. اون بزرگترین راز آزمایشگاه بود. گزارشات نشون میداد که این دختر از همون اولینروزهای ساخته شدن اینجا در این مکان بوده. این دختر 25 سالش بود. کسی نمیدونست که اون کیه و چرا اینجاست. اون یک نمونه ی زنده ی آزمایشگاهی بود برای توسعه دادن به T-Virus بود. تحقیقات از تاریخ دهم November 1967 شروع شد و به مدت 11 سال بهش ویروس تزریق شد
    بیرکین چیزی زیر لبش میگفت. معلوم نبود که آیا نفرین میکنه یا تعریف؟ ما میدونستیم که دیگه راه برگشتی نیست. ما باید تحقیقات رو با موفقیت به پایان ببریم یا مثل این دختره میشیم؟ البته , ما هیچ انتخابی نداریم. با دیدن اون روی تخت بیمارستان چیزی وجدان ما رو تکون میداد.آیا این بخشی از نقشه ی اسپنسر هست؟

    منبع: سایت بازی های ترسناک | HorrorGames.IR
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    22
    نوشته ها
    566
    1,755
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : گزارش آلبرت وسکر | Albert Wesker Report

    گزارش آلبرت وسکر ، گزارش ، وسکر ، آلبرت ، آلبرت وسکر ، مقاله ، گزارشات ، رزیدنت اویل ، رزیدنت ، اویل ،سایت فارسی ، انجمن ، بازی های ترسناک ، ترسناک ، شرکت ، آمبرلا ، Albert Wesker Report , report , wekser, albert, umbrella , reports , games, resident evil , resident, evil, horror, horrorgames

    Wesker,s Report 2 | قسمت بعدی گزارشات آلبرت وسکر

    1978/July/31
    در آن موقع من فقط 81 سال داشتم.هردوی ما (وسکر و بیرکین) دو روز پیش به آنجا رفتیم. در همان روز تصمیم گرفتند که آموزشگاه را ببندند. ممکن است همه چیز از قبل برنامه ریزی شده باشد یا اتفاقی بوده باشد. تنها
    کسی که حقایق را می داند اسپنسر است. در آن زمان او از این جا برای آزمایش روی ویروس تی استفاده می کرد.
    وقتی از هلیکوپتر پیاده شدیم، رییس آنجا جلوی در آسانسور ایستاده بود. من حتی نامش را هم به یادم نمی آورم. از همان لحظه ای که وارد آسانسور شدیم دیگر رییس به ما توجهی نکرد. مثل همیشه هر کس که کار مارا می دید طی پنج ثانیه عکس العمل نشان میداد ولی رییس هیچ عکس العملی نشان نداد. وقتی با
    آسانسور به زیرزمین میرفتیم، بیرکین نمیتوانست از گزارشات آزمایشات چشم بردارد. مطالب آن درباره ویروسی جدید به نام ابولا بود که دو سال پیش در شمال آفریقا پیدا شده بود. حتی حالا هم هزاران نفر هستند که روی آن آزمایش میکنند. اگر کسی به آن مبتلا شود احتمال مرگ او 09 درصد است. حتی حالا هم درمانی برای آن وجود ندارد. اگر از آن به عنوان سلاح استفاده شود خرابی باور نکردنی ای به بار می آورد.
    خط میان ساخت سلاح و پیدا کردن درمان خیلی باریک است. به این دلیل که تحقیق روی هر دو مشابه هم است ولی بیرکین به هیچ کدام آنها علاقه ای نداشت و فقط میخواست روی خود ابولا تحقیق کند. درآن زمان خیلی چیزها درباره ی آن نامعلوم بود مثلا:
    -1آنقدر زود فرد مبتلا را میکشت که زمانی برای انتقال به فرد دیگر را نداشت.
    -2برای ابتلا باید به طور فیزیکی با فرد دیگر تماس داشته باشد تا انتقال یابد و با یک قرنطینه ساده میشود از گسترش آن جلوگیری کرد.
    اما من دوست داشتم نظریه بعدی را دنبال کنم: چه میشد اگر کسی که دچار ابولا میشد میتوانست بایستد و راه برود؟ میتوانست افرادی را که مبتلا نیستند را مبتلا کند؟ چه میشد اگرDNA وRNA ابولا تماس مستقیم با DNA انسان داشته باشد؟ آن فرد مثل یک انسان عادی میمرد ولی به صورت یک سلاح زیستی ویروس را منتقل کند؟
    خوش بختانه ممکن است ابولا این گونه شود.
    آمبرلا به ریاست اسپنسر سازمانی است که برای آزمایش روی ویروس هایی که دارای کیفیت های بالا باشد ،تاسیس شده است. برای پوشاندن حقیقت به تمام دنیا گفته اند که دارند برای این ویروس ها درمان میسازند
    ولی در اصل در حال ساخت سلاح هستند. استفاده از ویروس اصلی برای پایه و ویروس تغییر یافته برای ساخت سلاح زیستی استفاده میشود. این پروژه ویروس تی بود.
    یک نمونه از ویروس ابولا به آزمایشگاه آورده شده بود. وقتی به نمونه رسیدیم حتی بیرکین هم سرش را بالا برد تا آن را ببیند. آن اولین دیدار ما با آن زن بود. همه چیز درباره ی او به صورت راز نگه داری میشد. از گزارشات معلوم شد از وقتی که آزمایشگاه تاسیس شده او آنجا بوده. در آن زمان بیست و پنج سال داشت ولی این که نامش چه بود و این که چرا آنجا بود معلوم نبود. او یک نمونه تست برای آزمایش تی ویروس بود. آزمایش در تاریخ8091/November/10 شروع شد. او برای یازده سال زیر آزمایشهای زیادی با ویروس های مختلف رفت. من شنیدم که بیرکین چیزی را زمزمه میکند ولی نمیدانم که آن کلمات نفرین بودند یا تعریف. ما به جایی آمده بودیم که دیگر نمیتوانستیم از آن خارج شویم و میدانستیم که باید آزمایش را تا اتمامش ادامه دهیم یا مثل آن زن شویم. برای ما فقط یک راه وجود داشت. آن زن که روی تخت بود چیزی را در ذهن ما تکان داد.
    آیا این هم یکی از نقشه های اسپنسر بود؟

    8018/جولای/ 71
    امروز آمبرلا از یک دختر ده ساله خواسته تا محقق اصلی آزمایشگاه قطب جنوب شود. نام او الکسیا اشفورد است.
    الان من بیست و یک وبیرکین نوزده سال دارد.
    این موضوع که حتی در آزمایشگاه خودمان همه درباره ی الکسیا و قطب جنوب صحبت می کنند من را عصبانی می کند. همه اعضای هیئت رده بالا آمبرلا خانواده ی اشفورد را اسطوره می دانند.
    هر وقت که قسمتی از آزمایش اشتباه پیش میرفت. آن پیرمردهای احمق می گفتند: فقط اگر پروفسور ادوارد زنده بود...
    این درست است که ادوارد اشفورد اولین کسی بود که ویروس مادر را پیدا کرده و دانشمند فوق العاده ای بود که پروژه ی تی ویروس را شروع کرد.
    الآن سیزده سال از مرگ او میگذرد ولی در آزمایشگاه قطب جنوب- که پسرش آن را ساخته- هیچ پیشرفتی وجود نداشته. احتمالا نوه ی او، الکسیا هم بهتر از پسرش نخواهد بود!
    اما یک روز کارمندان بدرد نخور ما هم شروع کردن به گفتن:"فقط اگر الکسیا اینجا بود!" که این موجب عصبانیت بیشتر من شد.
    کارمندان و محققان ما را بیشتر آن دسته از افراد احمق و بی مغزی تشکیل می دهند که درباره ی تمام افراد از روی اجداد و خانوادشان قضاوت می کنند ولی من هنوز داوری درستی داشتم.
    اگر من اجازه میدادم تمام آن حرف ها داخل سرم برود توسعه پروژه تی ویروس به تاخیر می افتاد. به عنوان رهبر محققان، من باید همیشه خودم را تحت کنترل نگه می داشتم در غیر این صورت پیشرفت در پروژه ممکن نبود.
    بعد یک فکری به سرم زد؛ من می توانستم از آن اعضای پیر هیئت برای پیشروی آزمایش و به دست آوردن
    موفقیتم استفاده کنم. آن پیرمردهای احمق ممکن بود هر لحظه بمیرند و برای آزمایش های خطرناک نمونه های عالی ای هستند و چرا نباید برای ترقی و پیشرفت پروژه از تمام امکانات استفاده کنم؟ ولی مشکل بیرکین بود.
    حساسیت او نسبت به الکسیا شدید بود ولی هیچ وقت درباره اش صحبت نمی کرد. او همیشه به این دلیل که در شانزده سالگی به جمع محققین پیوسته و جوان ترین بود به خود افتخار می کرد ولی افتخار او توسط یک دختر نابغه ده ساله به طور کامل از بین رفت. او نمی توانست آن دختر جوانتری که خانواده ای اسطوره ای
    داشت را تحمل کند. برای این که توسط او که حتی ذره هم در آزمایش هایش پیشرفت نداشت رودست خورده بود ولی من مجبور بودم بیرکین را به حالت اولش برگردانم.
    ما طی سه سال گذشته به مرحله دوم تحقیقاتمان رسیده بودیم. الآن تی ویروس قابلیت ساخت یک اسلحه بیولوژیکی انسانی را دارد که به آن زامبی گفته میشود ولی اثر آن روی همه یکسان نبود و احتمال این که روی DNA آنها تاثیر بگذارد هم 899%نبود. اگر قرار بود یک زامبی یک گروه از انسان ها را مبتلا کند 89% از آنها سالم می مانند و ما نمی توانیم کاری در این باره انجام دهیم ولی در حال تحقیق روی آن هستیم. در هر حال با مبتلا شدن09%از افراد می توان از آن به عنوان سلاح استفاده کرد ولی نظر اسپنسر فرق داشت. او یک سلاح فوق العاده با کشتن 899% افراد می خواست ولی چرا؟
    در اصل، ساخت سلاح زیستی خرجی ندارد ولی تحقیق ما روی سلاح بیولوژیکی انسانی خرج زیادی داشت .
    اگر اسپنسر فقط می خواست پول در آورد این راه را انتخاب نمی کرد. اگر به عنوان یک سلاح عادی استفاده شود می توان از آن پول خوبی به دست آورد ولی برای ساخت یک سلاح کشتن بی نقص مثل کار ما باید خیلی خرج شود. این قابل درک نبود. چرا او باید به تحقیق ادامه می داد در حالی که داشت ضرر می کرد؟ اگر داشت برای یک اقتصاد جدی جنگی برای تغییر معنی جنگ آماده می شد من می فهمیدم. هنوز هم قصد واقعی او را نمی دانم.
    جدا از قصد او.بیرکین دارد روی یک سلاح بیولوژیکی انسانی که توانایی های جنگی داشته باشد کار می کند .
    این سلاح های بیولوژیکی برای کشتن انسان ها ساخته می شوند که بعدا آن را شکارچی نام گذاری خواهند کرد.
    ولی آزمایش باید مدتی متوقف می شد تا نمونه ها از دست بیرکین در امان بمانند. بیرکین احساس میکرد که رقابت با الکسیا بی معنی است و رفتارش فرق کرد. بیستو چهار ساعته در آزمایشگاه بی هیچ نقشه ای آزمایش می کرد.
    من سعی کردم از محققان دیگر برای به دست آوردن اطلاعات درباره ی نمونه ها قبل از مرگشان استفاده کنم ولی با سرعتی که بیرکین پیش می رفت رسیدن به او برای من غیر ممکن بود.
    اگر نمونه های آزمایش هیچ تغییری نمی کردند یا می مردند رییس برایمان نمونه های جدید می آورد.
    اینجا مانند جهنم است. به هر حال یک نفر در این جهنم زنده است:آن نمونه ی زن. او حالا بیست و هشت سال دارد یعنی چهارده سال است که در آزمایشگاه است.
    در این چهارده سال ویروس مادر باید مغز او را از بین برده باشد ولی اگر هنوز توانایی فکر کردن را داشته باشد تنها خواسته او مرگ است.

    در هر صورت او زنده است. چگونه توانسته تا این موقع زنده بماند؟ هیچ تفاوتی بین نتایجی که از او می گیریم با دیگران وجود ندارد.
    هر چه می گذرد به این که این معما را حل کنم نیاز بیشتری پیدا می کنم.

    31دسامبر8011
    این ششمین زمستان از وقتی است که من در آزمایشگاه آرکلی شروع به کار کردم.
    در این دوسال فقط وقت گذشت و ما در آزمایشاتمان پیشرفتی نداشتیم.
    از آزمایشگاه قطب جنوب خبر رسیده بود که الکسیا اشفورد مرده. دلیل مرگش آزمایش تی ورونیکا ویروس روی خودش بود. آن موقع او دوازده سال داشت. او برای آزمایش های به این خطرناکی خیلی جوان بود.
    آزمایشگاه ما درون یک جنگل انبوه واقع شده بود. من بعضی اوقات برای قدم زدن به آنجا می رفتم ولی چون که آزمایشگاه وسط جنگل بود هیچ وقت انسان دیگری دیده نمی شد.
    تنها راه رسیدن به آنجا از طریق هلیکوپتر بود. این یک اقدام امنیتی بود که اگر ویروسی به خارج از آزمایشگاه رخنه کرد احتمال پخش شدن آن کمتر شود .
    ولی درباره یک سلاح بیولوژیکی به این سادگی نیست. ویروس می تواند روی موجوداتی غیر از انسان تاثیر بگذارد. هر ویروسی فقط روی یک موجود خاص اثر نمی گذارد.
    مثل ویروس آنفولانزا که به جز انسان روی پرنده ها وخوک هاو اسب ها وحتی فک ها تاثیر می گذارد و آن ویروس مشابه روی گونه های مختلف اثر متفاوتی دارد.
    مشکل دروغین این بود که تی ویروس روی چه موجوداتی اثر متفاوتی دارد؟
    در مدتی که بیرکین به دردنخور شده بود من تحقیق خودم را روی تی ویروس شروع کردم و فهمیدم که تی
    ویروس روی جانوران زیادی اثر می گذارد و نه فقط روی پستانداران بلکه روی گیاهان و حشرات و ماهی ها هم اثر دارد.
    هر وقت که برای قدم زدن به جنگل می رفتم این سوال را از خودم می پرسیدم: چرا اسپنسر این جا را انتخاب کرده بود؟ گونه های متفاوتی در این جنگل وجود دارد. چه می شد اگر ویروس به بیرون رخنه می کرد؟
    اگر حشره ای مبتلا می شد به دلیل اندازه ی کوچکش دچار جهش نمی شد ولی این حشره می توانست بیماری را به اندازه ی باورنکردنی ای پخش کند .
    اگر این اتفاق می افتاد ویروس تا چه اندازه ای پخش می شد؟
    اگر یک گیاه مبتلا می شد خودش تکانی نمی خورد ولی دانه هایی که پخش می کند چه؟ اگر این اتفاق می افتاد وضعیت واقعا خطرناک می شد.
    حالا که فکر می کنم می فهمم که واقعا کار هوشمندانه ای بوده که خانواده ی اشفورد آزمایشگاه خود را در قطب جنوب ساخته اند.
    ولی این جا به نظر می رسد که یک نفر می خواهد که ویروس پخش شود ولی آیا این نظریه درست بود؟ اسپنسر می خواست ما را مجبور به چه کاری کند؟
    تنها کسی که می توانستم با او صحبت کنم بیرکین بود که احتمالا او به این موضوع علاقه ای نشان نمی داد.
    من به اطلاعات بیشتری نیاز داشتم.
    من به محدودیت های خود در مقام یک محقق ساده پی بردم. برای این که بفهمم اسپنسر واقعا به چه چیزی فکر می کرد باید در مقامی باشم که بتوانم اطلاعات بیشتری به دست آورم. برای این کار حتی حاضر بودم مقام کنونی خود را دور بی اندازم ولی نمی توانستم این کار را سریع انجام دهم.
    نباید می گذاشتم اسپنسر از نقشه های من باخبر شود. اگر می فهمید همه چیز به پایان می رسید.
    برای این که کسی متوجه اقصادم نشود به تحقیقاتم همراه بیرکین ادامه دادم.
    در آن زمان آن زن نمونه آزمایش، کاملا در آزمایشگاه فراموش شده بود و به صورت یک آزمایش شکست خورده فقط زنده بود.
    تا آن روز در پنج سال بعد...

    1/July/1988 یازدهمین تابستان از زمانی بود که من در آرکلی شروع به کار کردم. در آن موقع بیست و هشت سال داشتم .
    بیرکین یک دختر دو ساله داشت. همسرش یکی از محققان آرکلی بود. این امر که افرادی که روی یک پروژه کار می کنند عاشق هم و سپس بچه دار شوند امری طبیعی بود.
    ولی یک شخص عادی نمی توانست در آرکلی به کار ادامه دهد. تمام کسانی که هنوز هم آنجا بودند دیوانه اند.
    ما در ده سال گذشته به مرحله سوم آزمایش خود رسیده بودیم. یک موجود برنامه ریزی شده که به عنوان سرباز استفاده شود. آن یک سلاح بیولوژیکی انسانی جنگنده بود. به این پروژه تایرنت گفته می شد. این پروژه از اول مشکلات زیادی داشت. پیدا کردن یک نمونه آزمایش برای تایرنت کار دشواری است. انسان های کمی هستند که می توانند به تایرنت تبدیل شوند. هر انسانی می تواند به زامبی یا شکارچی تبدیل شود ولی هوش خود را از دست می دهد. یک هوش فوق العاده لازم است تا تایرنت به وجود آید.
    بیرکین این مشکل را به صورت دیگری حل کرد ولی افراد کمیDNA مورد نیاز برای این شیوه متفاوت را دارند. در شبیه سازی از هر یک میلیارد نفر یک نفر تایرنت و بقیه زامبی می شوند.
    اگر آزمایش ها ادامه می یافت می توانستیم نوع جدیدی از تی ویروس را بسازیم که افراد بیشتری با آن تایرنت شوند ولی برای این کار به یک نمونه آزمایش تازه و متفاوت نیاز داشتیم ولی اگر تمام آمریکا را بگردیم، فقط ده نفر را پیدا می کنیم که بتواند نمونه آزمایش مورد نیاز ما شود. آزمایشگاه های دیگر هم همین مشکل را داشتند. ما حتی قبل از شروع آزمایش به مانع برخوردیم.
    به ما خبر رسید که آزمایشگاه اروپا برای حل این مشکل نقشه ای دارد که آن هم پروژه نمسیس است. من آن ها را مجبور کردم تا برای ما یک نمونه از نمسیس را بیاورند.
    علی رغم این که بیرکین به شدت مخالف بود ولی او را راضی کردم ولی تا وقتی که یک نمونه سازگار پیدا نمی کردیم آزمایش ما پیشرفت نمی کرد و بیرکین باید آن را قبول می کرد.
    چند روز بعد یک جعبه کوچک توسط هلیکوپتر برای ما آمد که روی آن چند اقدام احتیاطی نوشته شده بود. مدل نمسیس. بیرکین تا آخر کار هیچ علاقه ای به آن نشان نداد ولی آخر سر قبول کرد که چند آزمایش انجام دهد .
    نمونه کاملا جدید بود و به منظور آزمایش کردن روی آن آورده شده بود.
    نمسیس نوعی انگل بود که برای اداره کردنDNA ساخته شده بود. هوش تنها چیزی بود که لازم داشت. این گونه حیاتی به خودی خود کاری انجام نمی داد ولی وقتی یک میزبان پیدا می کرد به صورت یک انگل تمام هوش آن را در بر می گرفت و باعث می شد دارای قابلیت های رزمی فوق العاده شود.
    میزبان برای قسمت هوشمند و قسمت جنگنده آن جداگانه درست می شد و بعدا هر دو یکی می شدند تا یک سلاح بیولوژیکی انسانی درست کنند.
    برای موفق شدن ما در قسمت هوشمند مشکل داشتیم و موفق به ساخت قسمت جنگنده شده بودیم .
    مشکل زمانی پیش می آمد که انگل میزبان را در بر می گرفت. در تمام پرونده ها مرگ میزبان در طی عملیات ثبت شده بود. ظرف پنج دقیقه پس از در بر گرفته شدن هوش توسط نمسیس، میزبان انگل می مرد و ما از خطری که در نمونه بود آگاه بودیم.
    نقشه من این بود که زمان زنده ماندن میزبان را بیشتر کنم. آن گونه پروژه نمسیس موفق می شد.
    میزبان، آن نمونه آزمایش زن می شد. او می توانست در مقابل انگل نمسیس بیشتر زنده بماند و حتی اگر شکست می خوردیم هیچ ضرری برایمان نداشت.
    ولی آن آزمایش نتیجه ای داشت که من فکرش را هم نمی کردم. انگلی که سعی کرد وارد مغز او شود ناپدید شد. در اول نفهمیدیم که چه شد. ما از او توقع نداشتیم که انگل را نابود کند.
    این فقط شروع بود. چیزی درون آن پروژه شکست خورده اتفاق افتاده بود.
    ما تصمیم گرفتیم که آزمایش روی او را از نو شروع کنیم. در ده سال گذشته ما تمام آزمایش های ممکن را روی او انجام دادیم ولی بعد تصمیم گرفتیم که تمام آن پرونده ها را دور بریزیم. در این بیست و یک سال از زندگی او چیزی در درونش تغییر کرده بود و فقط بیرکین متوجه آن تغییر شد ولی آن کاملا با تی ویروس متفاوت بود. یک چیز جدید که ایده جدیدی به ما داد.
    پروژه ای که سرنوشت ما را تغییر داد.
    پروژه جی ویروس...

    31/July/1995
    وقتی که بر گشتم هفده سال از وقتی که برای اولین بار به آن جا رفته بودم می گذشت. هر وقت به آن جا می روم بوی بادی که در آن روز می وزید را یادم می آید. ساختمان و اطرافش تغییری نکرده بود. از داخل هلیکوپتر می توانستم بیرکین را ببینم. از آخرین باری که او را دیده بودم خیلی گذشته بود.
    چهار سال پیش، وقتی که پروژه جی ویروس توسط بیرکین شروع شد، من درخواست کردم که به سازمان مخفی منتقل شوم و درخواستم به راحتی قبول شد. از دید همه، خیلی طبیعی بود که من دیگر نخواهم تحقیق کنم و به سازمان دیگری بپیوندم ولی در واقع، تحقیق روی پروژه جی از سطح من بالاتر بود حتی اگر انگیزه من سر در آوردن از افکار اسپنسر نبود، می توانستم محدودیت های خود به عنوان یک محقق را حس کنم.
    در میان بادی که می وزید، بیرکین مثل همیشه چشم از پرونده ها بر نداشت. او بعضی اوقات به آرکلی می رفت ولی دیگر آن جا کار نمی کرد.
    چند وقت پیش، زیر شهر راکون آزمایشگاه بزرگی ساختند که محل تحقیق روی جی ویروس بود. اگر راستش را بخواهید، چهار سال پیش فکر نمی کردم جی ویروس مورد تایید اسپنسر قرار بگیرد زیرا تا سلاح شدن خیلی فاصله داشت و چیز های زیادی درباره آن نامعلوم بود.
    جی ویروس از زمانی کهDNA میزبان برایش باز شود دچار جهش می شود و دلیل جهش ویروس است نهDNA میزبان و حتی اگر باعث تغییر اندام شود، خیلی کم پیش می آید کهDNA میزبان تغییر کند. تمام ویروس ها
    برای جهش به نیروی خارجی نیاز دارند ولی جی ویروس حتی بدون نیروی خارجی تا زمان مرگ دچار جهش می شود. هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند که بعد از جهش چگونه خواهد شد حتی اگر راهی برای متوقف کردن جهش ها پیدا شود، ویروس تا زمانی که جای کافی داشته باشد جهش پیدا می کند.
    هفت سال پیش بیرکین آن را درون آن نمونه تست زن پیدا کرد. در نگاه اول او هیچ تغییری نکرده بود ولی درونش، جهش هایی که در ویروس او رخ داده بود باعث حاد شدن بقیه ویروس هایی که به او تزریق کرده بودیم شده و او به زندگی ادامه می داد. پس از بیست و یک سال آنقدر جهش یافته بود که حتی توانسته بود ویروس نمسیس را ببلعد.
    پروژه جی ویروس برای این بود که جهش ها را به بالاترین درجه ممکن برساند. ممکن بود این امر ما را به طرف ساخت بهترین موجود راهنمایی کند یا به صورت یک فاجعه به پایان برسد.
    آیا می توان این را سلاح نامید؟ وقتی اسپنسر با این پروژه موافقت کرد به چه چیزی فکر می کرد؟ حتی در طی این چهار سال که به سازمان مخفی پیوسته بودم هم قصد او را نفهمیدم. او دیگر به آزمایشگاه آرکلی نمی آمد انگار انتظار داشت که در آنجا اتفاقی بیفتد.
    او به آرامی از من دور می شد، دقیقا مثل یک واحه در صحرا ولی شانس من به زودی می رسید البته اگر بتوانم تا آن روز زنده بمانم.
    من و بیرکین با آسانسور به بالا طبقه رفتیم. همان جایی که برای اولین بار آن زن را دیده بودیم. آن جا رییس جدید محققان، جان را دیدیم. او جانشین بیرکین بود. یک محقق عالی در آزمایشگاه شیکاگو ولی برای کار کردن در این جا خیلی معمولی بود. او درباره همه چیز سوال می کرد. این به گوش من که در سازمان مخفی بودم هم رسیده بود. همه می گفتند: اگر اطلاعات به بیرون درز کند اولین نفری که اخراج می شود جان است.
    ما هر دو او را نادیده گرفتیم و شروع به آماده کردن آن زن کردیم. آماده کردن برای کشتنش.
    وقتی که او نمسیس را بلعید شروع به بازیابی هوشش کرد ولی رفتار عجیبی از او سر زد.
    هر وقت که ویروس تشدید می شد پوست صورت یکی از محققان زن را می کند و روی صورت خود می گذاشت.
    طبق گزارشات وقتی که ویروس اولیه به او تزریق شده بود هم چنین رفتاری از خود نشان داده بود. هیچ کس نمی دانست چرا این کار را می کرد ولی تا حالا سه نفر از محققان را به همین روش کشته بود و همین رفتار او باعث شده بود تا قصد کشتن او را داشته باشیم. از وقتی که آزمایش جی ویروس مرتبا پیشرفت می کرد، دیگر به او نیازی نداشتیم.
    مرگ او طی یک دوره سه روزه تایید شد و جنازه او توسط رییس کل به جایی برده شد.
    در آخر کسی نفهمید او چه کسی بود و چرا آنجا بود اما این سوالات درباره تمام نمونه ها وجود داشت.
    اگر او نبود، پروژه جی ویروس به وجود نمی آمد و در آن صورت من و بیرکین در وضعیت کنونی خود نبودیم .
    من وقتی آزمایشگاه آرکلی را ترک می کردم این را در ذهن داشتم.
    اسپنسر می خواست تا کجا پیش برود؟
    (سه سال بعد، فاجعه راکون روی داد)

    منبع: سایت بازی های ترسناک | HorrorGames.IR 👌
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. هواداران Albert Wesker
    توسط کاپتان پرایس 1378 در انجمن هواداران Resident Evil
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2017/07/09, 18:22
  2. بیوگرافی Alex wesker
    توسط RAYAN در انجمن بیوگرافی کرکترهای بازی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2016/12/31, 18:39
  3. بیو گرافی Albert Wesker
    توسط کاپتان پرایس 1378 در انجمن بیوگرافی کرکترهای بازی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2016/12/28, 19:35
  4. تصاویر Albert Wesker
    توسط CHRIS-7 در انجمن تصاویر کرکترها
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 2016/09/28, 17:21

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •