ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .
سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    Post خاطرات Pueblo ( روستای Resident Evil 4 )

    خاطرات Pueblo : مقدمه

    اینجا یک روستاست پر از غم و اندوه ، گل ها در این محل به خوبی رشد میکنند ولی اصلا احساس شادی به اهالی روستا نمیدهند ، این مکان برای بازی کردن بچه ها بسیار مناسب است اما هیچگونه بازی های بچگانه هم در این محل مشاهده نمیشود . در اینجا همیچگونه زندگی عاشقانه ای وجود ندارد و اهالی روستا در سایه تنهایی خود زندگی میکنند .
    من به اینجا امده ام تا حقایق را کشف کنم ! چرا روستاییان به جنون افتاده اند ؟ همه چیز را باید دانست .
    در اینجا برای شما خواننده ی عزیز دو صفحه خواهم اورد که نشان میدهد : چه اتفاقی قبل از جنون در روستا میافتد و چه اتفاقاتی بعداز جنون در روستا رخ میدهد.

    روز اول ورود


    در این روستا خانواده ها ، همسایه ها ، فرزندانشان با عشق و افتخار کنار یکدیگر زندگی میکنند . ان ها زندگی ساده اما دوست داشتنی در کنار یکدیگر دارند و با اداب و رسوم و سنت دوست داشتنیشان باعث میشود انسان به زندگی زیبای ان ها حسودی کند ! ان ها زندگی بزرگی دارند ، برای همین من این روستا و زندگی اهالیش را به شدت دوست دارم ، نظریه من اینست که اگر در این روستا به دنیا بیایید میتوانید همه چیز را به خاطر داشته باشید از بدو تولد تا مرگ .
    گاهی اوقات فکر میکنم این یک رویا است ! پس من قلم و تکه ای کاغذ را بر داشتم تا اتفاقات را بر روی ان بنویسم تا نسل های اینده بدانند گذشته ی روستای دوست داشتنی ان ها چگونه است .

    روز دوم ورود


    زنان و مردان روستا سخت در حال کار کردن هستند ، وقتی که وقتش فرا میرسد تمام مردم روستا بر روی برداشت محصولاتشان متمرکز میشوند تا بتوانند برداشت خوبی از زحماتشان داشته باشند .
    هنگامی که خورشید طلوع میکرد با صدای زنگ کلیسا تمامی اهالی روستا بیدار میشدند و به کار میپرداختند ، زنان و مردان خوشحال بودند ، اواز میخواندند ، با هم صحبت میکردند . در عصر هنگام ان ها بعد از برداشتن محصولات خود ان ها را بسته بندی کردند ، هر کسی کار خود را میکند ! یکی نان میپزد یکی بزر میپاشد یکی دامپروری میکند و همه ی اهالی روستا شاد هستند وکار خود را دوست دارند و با اشتیاق به انجام کار های خود میپردازند و نارضایتی در ان ها دیده نمیشود ، ان ها با عشق و علاقه ای که به همدیگر دارند برداشت خوب و با برکتی را در پایان هر فصل دارند .

    روز سوم ورود


    در این روستا حتی کودکان هم در کار های سخت به والدین و اهالی روستای خود کمک میکنند ، ان ها تخم مرغ ها را جمع میکنند و سطل های بزرگ و سنگین شیر را به سختی جا به جا میکنند تا بلکه کمکی کرده باشند . اهالی روستا با همدیگر خیلی روابط خوبی دارند و همانند هم خون های یکدگیر برای کمک به همدیگر از هیچ تلاشی دریغ نمیکنند . یک سری از خارجی ها بر این عقیده اند که اهالی این روستا همانند خانواده ی بزرگی هستند . والدین به کوکان خود نهایت تربیت و ادب را میاموزند که هنگامی که ان ها هم بزرگسال شدند همانند دیگران به سایر اهالی کمک کنند .
    من به یاد دارم هنگامی که بچه بودم پدرم به من شیر دوشی از گاو را یاد میداد و قطرات شیر روی دست من میچکید و من ان ها راا میخوردم که واقعا خوشمزه بود بعد از ان شیر را به خانه میبدیم و با خانواده میخوردیم که لحظات بسیار خوبی بودند که از یادم نمیروند .

    روز چهارم ورود


    در روز چهارم ورود فردی از طرف حاکم روستا نزد من امد و من را به یک ضیافت در کاخ دعوت کرد ، من از این اتفاق بسیار خوشحال و هیجان زده بودم و از طرفی دیگر باعث افتخارم بود که نزد حاکمی که به این خوبی شهر را اداره میکند به عیش و نوش بپردازم .
    وقتی پشت میز نشستیم و به خوردن و اشامیدن مشغول شدیم متوجه مبلمان قدیمی در قصر شدم ، به طوری که به همان شکل قدیم حفظ شده بودند و هیچونه اسیب ظاهری به ان ها وارد نشده بود ، دوست من به من گفت که میتوانی ان ها را امتحان کنی چون در این مکان شاهان و مردم روستا هیچگونه تفاوتی با هم ندارند و همه از یه خون هستند . من که بیشتر توجه کردم دیدم همه ی افراد قصر یک نوع لباس خاص داشتند که توجه من را جلب میکرد ، این سنت ان ها را نیز دوست داشتم .
    ان ها من را به اطراف قلعه بردند تا گشت و گذاری کنیم و به من گفتند کمی انطرف تر میتوانی باغ را ببینی ، وقتی باغ را دیدم واقعا شگفت زده شدم ! یک مارپیچ جادویی و زیبا ساخته شده از گل ها و گیاهان که من را تحریک میکرد هر چه زود تر وارد ان شوم ، اما من را به داخل اتاق های قصر بدند که پر از تصاویر کودکانه بود وقتی پرسیدم ، جواب دادند که این اتاق برای بچه های ما فراهم شده اند که خاطره ی خوبی را از کودکی با این تصاویر داشته باشند .

    روز پنجم ورود


    در این روستا ی داستان گفته شده است که بار ها و بارها ان را شنیده ام ، گفته اند که در ان زمان دژبان خوبی بر سرزمین حکومت میکرد که سعی میکرد بیشتر جنگ ها را با صلح به پایان دهد و هنگام جنگ نیز خیلی خوب میجنگید ، با وجود ان دژبان روستا همیشه در صلح و ارامش بود .
    این داستان را مادربزرگ ها برای نوه های خود میگفتند چون ان ها ادعا داشتند که در زمان ان دژبان زندگی میکردن و از نوه های خود میخواستند تا داستان دژبان را برای بچه های خود تعریف کنند ( وقتی بزرگ شدن ) .
    طبق داستان ها دژبان یک فرد با عدالت و با حس بود ، ولی دژبان کنونی رامون سالازار ...

    روز ششم ورود


    دوباره برداشت محصول بود . همه ی اهالی خوشحال بودند و محصولات خود را اعم از سبزیجات و میوه ها و دانه هار را به کامیون ها میدادند تا ان ها را در شهر با بنزین معماله کنند یا پول ان ها را بگیرند ، بنزین در دهکده خیلی ضروری بود چون کار کامیون ها با ان انجام میگرفت و حمل و نقل نیز با ان ها امکان پذیر بود .
    کودکان نیز در این بین نقش خاصی داشتند چون اکثرا میدانستند که همین کودکان نیز بزرگ میشوند و کار های اهالی دیگر را انجام میدهند .
    هنگامی که برداشت تمم شد شب شده بود ، من خسته بودمباید زود تر به رختخواب میرفتم تا فردا بتوان با قدرت بیشتری درجشن برداشت محصول شرکت کنم .

    منبع : سایت فارسی بازی های ترسناک | HorrorGames.IR
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •