ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .
سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض سناريوی Resident Evil 4 (فارسی)

    سناريوی Resident Evil 4 (فارسي)





    صداي ليان: 1998... هيچوقت يادم نميره. سال هايي كه قتل هاي وحشتناكي در كوهستان آركلي اتفاق افتاد. خيلي زود اين خبر در سرتاسر جهان منتشر شد كه آزمايشات ويروسي توسط شركت داروسازي آمبرلا باعت اين اتفاق شده. ويروس در نزديك شهر كوهستاني راكون پخش شد و اين شهر كوچيك آروم رو با موج ويران كننده ش نابود كرد. هيچ شانسي نبود، رئيس جمهور آمريكا دستور برنامه ي احتياطي براي پاكسازي شهر راكون رو داد، دولت آمريكا براي مدت نامحدودي كمپاني آمبرلا رو تحريم كرد و خيلي زود سهام آمبرلا سقوط كرد و كمپاني نابود شد.


    شش سال از اون حادثه هولناك ميگذره...



    قسمت اول

    1.1 - زمان حال

    (ليان روي صندلي عقب يك ماشين پليس نشسته و دو افسر پليس در جلو و ليان به بيرون از پنجره نگاه ميكنه)


    ليان: من تو يه سازماني سري كه تحت كنترل مستقيم رئيس جمهوره آموزش ويژه ديدم، وظيفه من محافظت از خانواده رئيس جمهور جديده. (با خودش)

    افسر پليس: چرا بايد هميشه براي ماموريت هاي بي ارزش انتخاب بشم؟
    افسر پليس 2: تو، واقعاً كي هستي؟ يالا به ما بگو. خيلي از خونه ت دور شدي، گاوچرون، باهات همدردي ميكنم.
    ليان: حدس ميزنم شما هميشه اينجوري يخ تون آب ميشه؟ به هرحال، اصلاً مي دونيد جريان چيه؟ وظيفه من پيدا كردن دختر گمشده رئيس جمهوره.
    افسر پليس: چي؟ خودت تنهايي؟ (با نيش خند)
    ليان: مطمئنم كه قرار نيست شما كمكي كنيد، شايد هم بتونيد؟
    افسر پليس 2: اوه، شما آمريكايي ها ديوونه ايد! ما از رئيس مون دستور مستقيم داريم، بهت بگم اين پيك نيك نيستا!
    ليان: روتون حساب ميكنم.

    (ماشين متوقف ميشه و افسر پليس 2 پياده ميشه تا خودش رو خالي كنه اما يكي از پشت درختان داره نگاه ميكنه، افسر پليس 1 به بيان سيگار تعارف ميكنه و او هم امتناع ميكنه.)


    ليان: درست قبل از اينكه كارم رو شروع كنم دختر رئيس جمهور دزديده شد و اين تنها دليليه كه من به تنهايي در يكي از دهكدههاي اروپا هستم. با توجه اطلاعات قابل اعتمادي، دختري شبيه به دختر رئيس جمهور در اينجا ديده شده كه توسط يه گروه ناشناسي گروگان گرفته شده. كي فكرش رو ميكرد كه اولين ماموريت من يه عمليات نجات باشه؟ (با خودش)

    افسر پليس 2: اوه... خيلي سرده! يهو خيلي سرد شد. (او احساس ميكنه كسي يا چيزي داره تماشاش ميكنه، ميترسه و سريع ميره) حتماً خيالاتي شدم! (سوار ماشين ميشه) ببخشيد كه طول كشيد.



    1.2 - مهمونيه ناخواسته

    (ماشين از يك پل عبور ميكنه و متوقف ميشه)

    افسر پليس: يه كم جلوتر يه دهكده هست.
    ليان: ميرم يه نگاهي به اين اطراف بندازم.
    افسر پليس 2: ما اينجا مراقب ماشين ميمونيم، نميخوام اينجا قبض جريمه پارك كردن بگيريم.
    ليان: درسته... قبض جريمه!
    افسر پليس: موفق باشي!

    (ليان از ماشين پياده ميشه)

    ليان: خدايا، اينا ديگه كي هستن؟ (با خودش)

    (افسر پليس شيشه ماشين رو ميده پائين)

    افسر پليس: چيزي گفتي؟

    (ليون يه تماس راديويي دريافت ميكنه، اينگريد هانيگن)

    هانيگن: ليون؟ اميدوارم صدامو بشنوي، من اينگريد هانيگن هستم كه تو اين ماموريت پشتيباني ت ميكنم.
    ليون: با صداي بلند و رسا، فكر ميكردم يه كم پيرتر باشي، نام سوژه اشلي گرآهامه، درسته؟
    هانيگن: درسته، اون دختر رئيس جمهوره، پس تمام سعي خودتو بكن، باشه؟
    ليان: هر كسي هستن مطمئناً ميدونن كه كار اشتباهي كردن! (با تمسخر)
    هانيگن: من سعي ميكنم اطلاعات بيشتري بدست بيارم.
    ليان: ممنون، بعداً صحبت ميكنيم. تمام

    (اگر ليان برگرده و با افسر پليس صحبت كنه)

    افسر پليس: به لوازم آرايش احتياج داري؟

    (اگر با افسر پليس 2 صحبت كنه)

    افسر پليس 2: چيه ترسيدي؟

    (ليون به سمت كلبه اي كه در اون نزديكي هست ميره، داخل ميشه، پيرمردي (دان استابان) در حال جا به جا كردن هيزم ها هست)

    ليان: ببخشيد آقا؟

    (ليان عكس اشلي رو درمياره و به سمت پيرمرد ميگيره، پيرمرد برميگرده و به سمت ليان)


    ليان: ميخواستم بدونم شما دختره تو اين عكس رو ميشناسيد؟
    پيرمرد: تو اينجا چه غلطي ميكني؟ گمشو بيرون!
    ليان: ببخشيد كه مزاحم شدم.

    (وقتي كه ليان عكس رو تو جيبش ميذاره پيرمرد تبر رو برميداره و به ليان حمله ميكنه، اما ليان جاخالي ميده و اسلحه ش رو به سمت اون ميكشه)

    ليان: ايست... گفتم ايست.

    (پيرمرد نزديك تر مياد و ليان بهش شليك ميكنه.) (صداي روشن شدن كاميون مياد كه به سمت ماشين پليس ميره و صداي شليك و تصادف و سقوط به رودخونه شنيده ميشه)

    ليان: لعنتي!

    (يه تماس راديويي ديگه از هانيگن)

    هانيگن: همه چي روبراهه؟
    ليان: همه اينها عليه من هستن، چاره اي جز كشتنشون ندارم، اونا تمام اينجا رو محاصره كردن.
    هانيگن: از اونجا خارج شو و به سمت دهكده برو، هر اقدامي كه لازمه براي نجات سوژه انجام بده.
    ليان: دريافت شد.



    1.3 - متلاشي شدن

    (ليان به سمت رودخونه ميره و ميبينه كه ماشين پليس تو رودخونه سقوط كرده.)

    ليان: اوه... نه!

    (ليان به سمت دهكده ميره كه يك سگ كه تو تله افتاده رو ميبينه. اون رو *نجات ميده، سگ فرار ميكنه)



    1.4 - دهكده گاندو ها

    (وقتي كه ليان به دهكده ميرسه يه تماس راديويي ديگه از هانيگن درياف ميكنه)

    هانيگن: اوضاع چطوره؟
    ليان: سوال خوبي نيست هانيگن!
    هانيگن: متاسفم كه اينو ميشنوم، يه راهنماي بازي برات ميفرستم اميدوارم كه مفيد باشه.
    ليان: يه نگاهي بهش ميندازم، ممنون.

    (ليان پشت يه درخت مخفي ميشه و با دوربين دهكده و اهالي ش رو نگاه ميكنه)





    1.5 - مخفي شدن تو كلبه

    (ليان وارد يه كلبه دو طبقه ميشه) (گاندو ها و مرد اره اي (دكتر سالوادور) به سمت كلبه حمله ميكنن!)

    گاندو: اونجا!
    ليان: لعنتي
    گاندو: نذاريد فرار كنه!
    از پشت برو.

    ليان: اينا چه جور آدمايي هستن!
    چيكار ميخوان بكنن؟

    گاندو: راهشو ببندين!
    ليان: عاليه! اره برقي!
    لعنتي!

    گاندو: تور ميكشم!



    1.6 - نجات پيدا كردن با زنگ كليسا


    (ليان در حال مبارزه با گاندو ها هست كه ناگهان صداي زنگ كليسا به صدا در مياد و گاندو ها دست از مبارزه ميكشن و به سمت كليسا ميرن)


    گاندو: زنگ...
    گاندو 2: وقت عبادته.
    گاندو 3: بايد بريم.
    گاندو 4: پادشاه سدلر.

    ليان: پس كجا رفتن؟

    (ليان با هانيگن تماس ميگيره)

    ليان: هانيگن خبرهاي بدي دارم، من جسد يه افسر پليس رو پيدا كردم. مردم اينجا يه چيزيشون شده!
    هانيگن: بايد از اونجا خارج شي، دنبال يه برج بگرد.
    ليان: گرفتم!



    1.7 - معرفي لوئيس سرا

    (ليان وارد يه كلبه ميشه، از داخل يه كمد صدايي مشنوه و به سمتش ميره، كنار كمد ميايسته و در رو باز ميكنه، ناگهان لوئيس با دست و دهن بسته روي زمين ميوفته، ليان چسب رو از روي دهنش ميكشه)


    لوئيس: فكر نميكني يه كم خشن كشيدي؟
    تو مثه اونا نيستي!

    ليان: نه، تو چي؟
    لوئيس: من فقط يه سوال خيلي مهم دارم، سيگار داري؟
    ليان: آدامس دارم!

    (در همين حين دو تا از گاندو ها همراه با بيتروس مندز، رئيس دهكده وارد ميشن)

    لوئيس: عاليه، رئيس بزرگ!
    ليان: چي؟



    1.8 - معرفي لوئيس سرا

    (صدا)

    سدلر: انسان هاي بيچاره، بهتر نيست بذاريد ما قدرتمون رو به شما بديم.
    سدلر: به زودي توانايي ت رو در برابر اين قدرت مسحور كننده از دست ميدي.

    (كسي با سرنگ ويروسي رو به گردن ليان تزريق ميكنه، ليان تو يه كلبه ديگه بهوش مياد، دستهاي لوئيس و ليان رو از پشت به هم بستن)

    ليان: هي، هي. بيدار شو!

    (لوئيس هم بهوش مياد)


    لوئيس: آي ي ي... از اين سوراخ به اون سوراخ
    ليان: بلاخره ميگي اينجا چه خبره؟
    لوئيس: آمريكايي؟ درسته؟ چه چيزي تو رو از اونور دنيا به اين جا كشونده؟ بيخيال، هركي كه هستي.
    ليان: اسمم ليانه، دنبال اين دختر ميگردم، تا حالا ديديش؟
    لوئيس: چي؟ پليسي؟ نه به نظر نمياد!
    ليان: شايد!
    لوئيس: باشه، بذار حدس بزنم، اون دختر رئيس جمهوره؟
    ليان: چه خوب حدس ميزني! ميخواي توضيح بدي؟
    لوئيس: قدرت هاي رواني، نه باهات شوخي ميكنم دوست من.

    (بيرون، يه گاندوي زخمي با تبر به سمت كلبه مياد)

    لوئيس: شنيدم كه يكي از اهالي دهكده درباره دختر رئيس جمهور كه تو كليسا هست صحبت ميكنه.
    ليان: تو كي هستي؟
    لوئيس: من لوئيس سرا هستم، قبلاً تو مادريد پليس بودم اما در حال حاضر هيچي نيستم.
    ليان: چرا انصراف دادي؟
    لوئيس: پليس، تو جون خودت رو به خطر انداختي، هيچكس واقعاً بخاطر اين ازت تشكر نميكنه، قهرمان بازي ديگه قديمي شده!
    ليان: من يه پليس معمولي بودم، اما فقط براي يك روز.
    لوئيس: فكر ميكردم شانس من بدتره!
    ليان: هرچند مجبور شدم خودم رو تو واقعه شهر راكون درگير كنم.
    لوئيس: اين واقعه همون شيوع ويروس بود، درسته؟ فكر ميكنم قبلاً يه نمونه از اين ويروس رو تو آزمايشگام ديده بودم.

    (گاندوي زخمي وارد كلبه ميشه)

    گاندو: من تور ميكشم!


    لوئيس: يه كاري كن پليس!
    ليان: بعد از تو!
    حالا!

    (ليان و لوئيس خودشون رو به جلو ميكشن، و ضربه تبر گاندو دستبند رو خورد ميكنه، گاندو به سمت ليان مياد اما ليان ضربه اي بهش ميزنه و اون به ديوار ميخوره و گردنش ميشكنه.)
    (لوئيس فرار ميكنه)


    (ليان با هانيگن تماس ميگيره)

    ليان: ليان صحبت ميكنه، ببخشيد كه زودتر از اين نتونستم تماس بگيرم، گرفتار بودم.
    هانيگن: حالت كه خوبه؟
    ليان: من خوبم، به گفته ي يكي از شهروندان اينجا اشلي يه جايي تو كليساست.
    هانيگن: چه اتفاقي براش افتاد؟
    ليان: مجبور شد فرار كنه.
    هانيگن: موقعيت دقيق كليسا رو ميدوني؟
    ليان: نه اما ظاهراً يه راه مخفي از دهكده به كليسا هست. برميگردم به دهكده.



    1.9 - بازرگان


    (وقتي ليان قصد داره كلبه رو ترك كنه، بازرگان رو از پشت پنجره ميبينه)

    مرچنت: از اين طرف غريبه
    مرچنت: چيزاي جالبي دارم


    (مرچنت لباسش رو كنار ميزنه، اسلحه ها و مهمات نمايان ميشه)



    1.10 - برخورد با رئيس دهكده

    (ليان وارد خونه بيتروس مندز ميشه، دو گاندو در حال اسپانيايي صحبت كردن هستن)

    گاندو 1: شايعه شده كه يه فرد خارجي بين ماست.
    گاندو 2: رئيس مون حساب اون موش رو ميرسه!
    پلاگاي او بهتر از مال ماست.
    گاندو 1: راست ميگي، اون يه مرده!

    (بيتروس به ليان حمله ميكنه و از گردن بلندش ميكنه، چشمان ليان خون آلود ميشه و بيتروس او رو به زمين پرت ميكنه)


    بيتروس: به نظر مياد هم خون ما هستي، به هرحال بازم غريبه اي. يادت باشه، اگر مزاحم ما بشي عواقبشو خواهي ديد.

    (بيتروس ميره)

    ليان: چي؟ هم خون؟

    (هانيگن با ليان تماس ميگيره)

    هانيگن: تونستم اطلاعات جديدي بدست بيارم، ممكنه بهت كمك كنه.
    ليان: بگو
    هانيگن: ظاهراً اين گروه درگير يك فرقه مذهبي هستند كه لوس ايلاميناتوس نام داره.
    ليان: لوس ايلاميناتوس؟ چه كلمه عجيبي! بگذريم، برخورد غير منتظره اي با رئيس بزرگ دهكده داشتم،
    هانيگن: حالت خوبه، درسته؟
    ليان: آره... اما اون ميتونست منو بكشه اما گذاشت زنده بمونم و به اين اشاره كرد كه هم خون هستيم، اين چه معني ميده؟
    هانيگن: هم خون؟ جالبه!
    ليان: كارهاي مهم تري به جاي حل اين معما داريم.
    هانيگن: حق با توئه، هرچه سريع تر كليسا رو پيدا كن ليان.



    1.11 - ليان به كليسا مي رسد.


    (ليان برميگرده به اتاق و بيتروس بهش حمله ميكنه، ليان شليك ميكنه اما با ضربه اي كه بيتروس ميزنه اسلحه ش پرت ميشه و گلوله به تابلوي عكس سدلر ميخوره، ليان روي زمين ميوفته و بيتروس پاش رو روي سينه ليان فشار ميده در همين حين ايدا (زني در لباس قرمز) از پشت پنجره به بيتروس شليك ميكنه و بيتروس به سمتش حمله ميكنه و او جا خالي ميده.)




    1.12 - ليان به كليسا مي رسد.

    (هانيگن با ليان تماس ميگيره)

    هانيگن: ليان به كليسا رسيدي؟
    ليان: آره خب... يه جورايي
    هانيگن: بهت گفتم از راه اصلي نرو. اشلي داخل ساختمونه، اونو نجات بده، عجله كن.

    (ليان به سمت درب كليسا ميره اما بسته س، با هانيگن تماس ميگيره)

    ليان: ليان صحبت ميكنه، در قفله نميتونم وارد شم.
    هانيگن: اونا باز كردن قفل رو آموزش نميدن؟! (به شوخي)
    ليان: يه چيزي بايد توش قرار بگيره.
    هانيگن: خب، هيچ فايده اي نداره اونجا بايستي، تو بايد يه راهي يا يه چيزي پيدا كني كه بتوني وارد شي.



    1.13 - درياچه - قسمت اول

    (ليان درياچه رو نگاه ميكنه كه متوجه چيزي ميشه)

    ليان: اون چيه؟

    (با دوربين نگاه ميكنه و ميبينه كه دو گاندو جسد يك پليس رو به داخل درياچه ميندازن و ميرن)

    گاندو 1: بزن بريم.
    گاندو 2: باشه.
    گاندو 1: يالا!


    ليان: لعنتي!

    (در همين حين يه موجود عظيم جثه شبيه به تمساح بزرگ روي سطح آب ظاهر ميشه و جسد پليس رو ميبلعه)



    1.15 - درياچه - قسمت دوم

    بعد از نابودي تمساح بزرگ، اون تو آب غرق ميشه و طنابي كه بهش گير كرده بود به پاي ليان ميپيچه اما ليان موفق ميشه با چاقو طناب رو از پاش رها كنه ليان به خشكي ميرسه ناگهان درد وجودش رو ميگيره و سرفه هاي خوني ميكنه، او سريعاً خودش رو به كلبه نزديك درياچه ميرسونه و روي زمين ميوفته و بيهوش ميشه...



    پايان بخش اول

    منبع : HorrorGames.IR ©
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
    • #2
      تاریخ عضویت
      2016/02/23
      محل سکونت
      иранский
      سن
      21
      نوشته ها
      500
      1,584
      مدیر انجمن

      پیش فرض پاسخ : سناريوی Resident Evil 4 (فارسی)

      2.1 - خواب هاي بد


      (ليان بهوش مياد و ويروس لاس پلاگاس تمام وجودش رو ميگيره و فرياد ميزنه، اما از ديدن اين كابوس بيدار ميشه ) (هانيگن تماس ميگيره)

      هانيگن: ليان، از آخرين تماس مون شيش ساعت ميگذره، داشتم نگران ميشدم.
      ليان: منظورت اين نيست كه تنها شدي؟ به هرحال، احساس سرگيجه كردم و بيهوش شدم.
      هانيگن: بيهوش شدي؟ شايد اين به اون چيزي كه رئيس دهكده گفته بود ربط داشته باشه؟
      ليان: نميدونم چي بگم، حالم كه خوبه، ميخوام ماموريتم رو ادامه بدم.



      2.2 - ليان نشان را پيدا مي كند

      (وقتي ليان نشان رو كسب ميكنه، با هانيگن تماس ميگيره)

      ليان: يه چيزي پيدا كردم كه شبيه به نشان فرقه سيگنياست.
      هانيگن: جالبه ليان، برگرد به كليسا، امنيت جون اشلي از همه چيز مهم تره.



      2.3 - معرفي El Gigante

      (ليان به محيط معدن برميگرده، دو درب خروجي توسط دو گاندو بسته ميشن، درب بزرگ باز ميشه و چند گاندو در حال كشيدن چيزي هستند و سعي دارن بيرون بيارنش)


      گاندو: زود باش!
      گاندو 2: از عضلاتت استفاده كن!
      گاندو 3: اونجا!
      گاندو 4: اينجا!

      (نميتونن غول رو كنترل كنن)

      گاندو 1: داره ديوونه ميشه!
      گاندو 2: لعنتي!


      (غول در رو خورد ميكنه و تمام گاندو هارو ميكشه، قصد داره ليان رو هم بزنه كه ليان جا خالي ميده.)



      2.4 - دختر رئيس جمهور

      (ليان وارد يك اتاق ميشه، اشلي گرآهام ميترسه و عقب ميره)

      اشلي: جلو نيا!
      ليان: اشلي!

      (اشلي يه تيكه چوب به سمت ليان پرتاب ميكنه، ليان ميگيرتش)

      ليان: هي، آروم باش.
      اشلي: نه از اينجا برو.
      ليان: آروم باش، همه چيز درست ميشه. اسمم ليانه، از طرف پدرت براي نجات تو اومدم.
      اشلي: چي؟ پدرم؟
      ليان: درسته و بايد از اينجا بريم، با من بيا.

      (ليان با هانيگن تماس ميگيره)

      ليان: ليان صحبت ميكنه، ماموريت با موفقيت انجام شد.
      هانيگن: كارت عالي بود ليان، همين الان يه هلكوپتر ميفرستم.
      ليان: محل فرودش كجاست؟
      هانيگن: يه راه ديگه هست كه مي توني از طريق اون از روستا خارج شي، هلكوپتر همونجا شما رو سوار ميكنه.
      ليان: تو راهم.



      2.5 - سدلر مي رسد

      (ليان و اشلي در حال خروج از كليسا هستند كه سدلر شروع به صحبت كردن ميكنه)


      سدلر: من اون دختر رو ميگيرم.
      ليان: تو كي هستي؟
      سدلر: اگر قراره بدوني، اسمم آسموند سدلر هستم، رئيس اين جامعه ي مذهبي.
      ليان:* چي ميخواي؟
      سدلر: ميخوام اين قدرت حيرت انگيز رو به كل جهان نشون بدم، ديگه آمريكا نميتونه تو كل جهان حكومت كنه، براي همين دختر رئيس جمهور رو دزديديم تا قدرتمون رو بهش بديم و پيش خانواده ش برگردونيم.
      اشلي: نه!

      (اشلي يادش مياد كه كسي چيزي به گردنش تزريق كرده)

      اشلي: ليان فكر ميكنم اينا چيزي به گردنم تزريق كردن.
      سدلر: ما فقط يه هديه كوچيك بهش داديم، وقتي به خونه برگرده يه جهنم راه ميوفته. البته قبل از اون بايد با رئيس جمهور معامله كنم و كمك مالي بگيرم. باور كنيد يا نه، نگهداري اين كليسا خرج زيادي داره.

      ليان: اين پول و مذهب تورو به هيچ جا نميرسونه سدلر.
      سدلر: اوه، يادم رفت بگم كه ما همون هديه رو به تو هم داديم.
      ليان:(به خودش) وقتي بيهوش بودم.
      سدلر: اميدوارم اين هديه كوچيك خاصمون رو دوست داشته باشي، وقتي تخم ها سربازكنن شما به عروسك دست من تبديل ميشيد. نا خواسته، هركاري من بگم انجام ميديد. من كاملاً كنترل ذهن شمارو بدست ميگيرم. فكر مي كنيد اين راه ترويج يه مذهب نيست؟
      ليان: اگر نظر منو بخواي بيشتر شبيه به يه تهاجمه!

      (در كليسا باز ميشه و چند تا از متعصبين با كمان وارد ميشن، ليان دست اشلي رو ميگيره و فرار ميكنن، متعصبين تيراندازي ميكنن و اونا از پنجره بيرون ميپرن)

      ليان: تو خوبي؟
      اشلي: چه بلايي داره سرمون مياد؟
      ليان: نگران نباش، ما تو اين مصيبت افتاديم اما ميتونيم ازش خارج شيم.

      (ليان و اشلي از كليسا خارج ميشن، گاندو ها منتظرشون هستن)

      اشلي: به بشكه هاي توي واگن شليك كن.



      2.6 - تحت محاصره

      (ليان و اشلي از پل ميگذرن، هانيگن با ليان تماس ميگيره)

      هانيگن: ليان خبرهاي بدي دارم.
      ليان: ترجيح ميدم نشنوم.
      هانيگن: خب دوست ندارم اما بايد اينو بگم. ارتباط مون با هلكوپتر قطع شده، نميدونيم توسط كي اما مورد حمله قرار گرفته.
      ليان: عاليه!
      هانيگن: داريم يه هلكوپتر ديگه برات آماده مي كنيم، تو هم خودت رو به محل قرار برسون.
      ليان: دريافت شد.

      (ليان و اشلي به انتهاي پل ميرسن و توسط گاندو ها كه در ابتداي پل هستند محاصره ميشن)


      اشلي: چيكار كنيم ليان؟
      ليان: از گفتنش بدم مياد، اما الان مثه يه ساندويچيم. سريع، به سمت خونه.

      (ليان و اشلي وارد يه خونه دو طبقه ميشن، ليان سعي ميكنه كه در رو محكم ببنده)

      لوئيس: ليان!

      (لوئيس قفل چوبي در رو به سمت ليان پرتاب ميكنه، ليان ميگيره)

      لوئيس: دنياي كوچيكيه، نه؟

      (لوئيس به اشلي نگاه ميكنه)

      خوبه، ميبينم كه رئيس جمهور دخترش رو مجهز كرده.


      اشلي: چه بي ادب! فكر نميكنم ربطي به شكل و ظاهرم داشته باشه، تو كي هستي؟


      لوئيس: هه...هه... ببخشيد شاهزاده، شايد دختر رئيس جمهور بخواد قبل از اينكه كسي اسمش رو بگه خودش رو معرفي كنه.
      اشلي: اسمم اشلي گراهامه، دختر رئيس جمهور.
      لوئيس: اون... ميدوني؟
      ليان: نگران نباش، اون سالمه.
      لوئيس: مهم نيست، نشونه هاي هست كه نشون ميده مثله اونا هست يا نه.

      (اشلي بيرون رو نگاه ميكنه)

      اشلي: اونجارو ببين!

      (گاندوها بيرون هستن و نزديك به كلبه ميان و قصد دارن كه وارد شن)

      ليان: اشلي! طبقه بالا!
      لوئيس: خيلي خب، وقته بازيه.

      (اگر به اشتباه به لوئيس شليك كنيد)

      لوئيس: خدحافظ ليان! (به سمت ليان شليك ميكنه)

      گاندوها: بگيريدش، نذاريد فرار كنه.

      (بعد از مبارزه با گاندوها، گاندو ها دست از مبارزه ميكشن)

      گاندو: بريم.

      ليان: به نظر مياد عقب نشيني كردن.
      لوئيس: حالا بايد چيكار كنيم؟

      (اشلي از پله ها پائين مياد)

      ليان: اين پل تنها راه خروج مون از اينجاست، چاره اي نداريم جز اينكه ادامه بديم.
      لوئيس: شماها بريد، من يه چيزي رو فراموش كردم.
      ليان: لوئيس...



      2.7 - ليان در مقابل مندز

      (ليان و اشلي به يه انبار بزرگ ميرسن)

      ليان: اشلي، تو بهتره بيرون بموني، برو قايم شو.
      اشلي: باشه.

      (ليان وارد انبار ميشه، انبار به نظر خالي ميرسه اما بيتروس پشت سر ليان ظاهر ميشه و ليان رو روي زمين پرت ميكنه، قفل درب رو ميچرخونه و به سمت ليان ميره، وقتي ميخواد به ليان مشت بزنه، ليان جاخالي ميده و به بشكه بنزين لگد ميزنه)


      ليان: خداحافظ...

      (به بشكه شليك ميكنه و منفجر ميشه، بيتروس تغيير شكل ميده، بعد از شكست دادن بيتروس، چشم مصنوعي ميوفته، ليان چشم رو برميداره و نگاهي بهش ميكنه و از راهي كه هست از انبار خارج ميشه)


      اشلي: حالت خوبه ليان؟



      2.8 - فرار به قصر

      (ليان و اشلي توسط گاندوها محاصر ميشن)

      ليان: اون طرف پل.
      اشلي: باشه.

      گاندو: پيداش كردم...

      (هردو به انتهاي پل نزديك به هندل پل ميرن)

      ليان: تو اون يكي رو بگير
      اشلي: باشه
      ليان: حاضري؟

      (دستگيره گردان پل رو ميچرخونن و پل متحرك بالا ميره و راه گاندو ها بسته ميشه)

      ليان: يالا
      اشلي: باشه.

      گاندو: لعنتي!



      پايان بخش دوم

      منبع : HorrorGames.IR ©
      .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
      • #3
        تاریخ عضویت
        2016/02/23
        محل سکونت
        иранский
        سن
        21
        نوشته ها
        500
        1,584
        مدیر انجمن

        پیش فرض پاسخ : سناريوی Resident Evil 4 (فارسی)

        3.1 - قطع ارتباط

        (هانيگن با ليان تماس ميگيره)

        هانيگن: ليان موقعيت فعلي تون كجاست؟
        ليان: ما تصميم گرفتيم تو يه قلعه پناه بگيريم كه به ضررمون تموم شد.
        هانيگن: يعني چي؟
        ليان: خب ظاهراً اين قعله مال لوس ايلاميناتوس هاست. فكر كنم كسي ديگه رو نپذيرن چون دارن به خوبي از من پذيرايي ميكنن.
        هانيگن: خيلي بد شد، من يه ايده دارم، من ميخوام تو... (ارتباط قطع ميشه)
        ليان: چي؟ تكرار كن هانيگن... عاليه، شانسه منه!



        3.2 يك چيز مهم

        (لوئيس در قلعه به ليان و اشلي ملحق ميشه)

        لوئيس: ليان
        ليان: لوئيس
        لوئيس: يه چيزي براتون دارم

        (لوئيس جيب هاشون ميگيرده اما ظاهراً خالي هستن.)

        لوئيس: آ... چي؟ اوه لعنتي حتماً وقتي فرار ميكردم افتاده.
        اشلي: چي افتاده؟
        لوئيس: دارويي كه تشنج رو از بين ميبره، ببينيد من ميدونم شماها حامل ويروسيد، سرفه هاي خوني مي كنيد، درسته؟
        ليان: ... آره
        لوئيس: و تو؟ (از اشلي ميپرسه)
        اشلي: بله.
        لوئيس: لعنتي... تخم ها سرباز كردن، وقت زيادي نداريم.
        ليان: درباره ي چي حرف ميزني؟
        لوئيس: بايد برگردم و پيداش كنم.

        (لوئيس ميخواد بره، اشلي به سمتش ميره)


        اشلي: بزار باهات بيام.
        لوئيس: نه همينجا پيش ليان بمون، اون ميونه ش با خانوما بهتره مطمئناً.
        ليان: چرا اينجوري هستي؟
        لوئيس: اينجوري احساس بهتري ميكنم.

        (لوئيس ميره)



        3.3 - حاكم قصر

        (ليان و اشلي وارد سالن اصلي قصر ميشن، صداي خنده يي شنيده ميشه، كمي جلو تر ميرن و صاحب صدا خودش رو نشون ميده، رامون سالازار با دو محافظ خود)




        سالازار: داشتم نگران ميشدم كه قراره به ما سر بزني.
        ليان: تو كي هستي؟
        سالازار: من رامون سالازار هستم، صاحب اين قصر با شكوه. به من قدرت بزرگي توسط پادشاه بزرگ، سدلر اعطا شده. منتظرت بودم دوست من.
        ليان: نه ممنون دوست من.
        سالازار: خداي من، يه آدم عصباني اينجا داريم. اگر جونت رو دوست داري پيشنهاد ميكنم خودت رو تسليم كني و به راحتي گروگان ما بشي، يا آقاي اسكات تو ميتوني دختر رو به ما بدي چونكه يه پني هم ارزش نداري، من ميترسم كه بميري.

        (سالازار همراه با محافظاش ميرن)

        اشلي: من هرگز نميخوام يكي از اونا بشم، هرگز!
        ليان: درست ميشه، راه درمان رو پيدا ميكنيم.



        3.4 - جدا شده

        (در سالن قصر اشلي شروع به سرفه هاي خوني ميكنه و ليان نگران ميشه)


        ليان: حالت خوبه؟

        (اشلي كنارش ميزنه و ميدوه)

        اشلي: من خوبم، تنهام بذار.
        ليان: اشلي صبر كن!

        (ناگهان راه بوسيله تيغه هاي فولادي بسته ميشه و اشلي زنداني ميشه.)

        ليان: اشلي!

        اشلي: چه اتفاقي داره ميوفته؟

        (اشلي روي ديوار بسته ميشه و ديوار برميگرده)

        ليان: نگران نباش اشلي، من ميام دنبالت!

        (ليان يه تماس دريافت ميكنه)

        ليان: هانيگن چه اتفاقي افتاد؟ ارتباط قطع شد.

        (سالازار تماس گرفته)

        ليان: سالازار! تو چطوري...؟
        سالازار: ما ارتباط رو قطع كرديم. ما نميخوايم هر اطلاعات غير ضروري رو به همه بگي.
        ليان: اشلي كجاست؟
        سالازار: اون تو يكي از تله هاي شگفت انگيرما افتاده! ما مطمئن بوديم كه پيداش ميكنيم، نگرانش نباش! آ.. راستي من اون حشرات بيچاره رو فرستادم تو فاضلاب كه تمرين كنن.
        ليان: ممنون! پس يه مهموني افتادم! چون خستگي داره ميكشتم!
        سالازار: مشتاقانه منتظر ملاقات بعديممون تو دنياي ديگه هستم.



        3.5 - ملاقات دوباره سالازار

        (ليان وارد گالري ميشه و بار ديگه سالازار از طبقه بالا با ليان صحبت ميكنه)


        سالازار: چه سعادتي! اما من نگرانم، ما اشلي رو ميخوايم نه تو، آقاي كندي.
        ليان: اگرمنو نميخواي پس دست از سرم بردار پيرمرد!
        سالازار: گفتي پيرمرد؟ غافلگيرم كردي چونكه من فقط بيست سال دارم.
        ليان: تو هم يكي مثه بقيه ايي. تحت فرمان انگل؟
        سالازار: مطمئناً تو فكر نميكني كه من مثله اون گاندوهاي بدبختم، انگل ها تحت كنترل مطلق من هستن.
        ليان: خوبه، اصلاً برام مهم نيست. بد يا خوب شماها سقوط ميكنيد!

        (در همين لحظه متعصبين وارد ميشن و هركدوم با آر-پي-جي و تيركمان ليان رو هدف ميگيرن)


        سالازار: از شر دوست آمريكاييم خلاص شيد.



        3.6 - ارتباط اخطاري

        (خارج از باغ، سالازار با ليان تماس ميگيره)

        سالازار: ميبينم كه آقاي كندي هنوز زنده س! از باغ من خوشت مياد؟
        ليان: ميبينم كه از سليقه ي پيچيدت اينجا هم استفاده كردي.

        (سالازار ميخنده)

        سالازار: باهوش ترين آدم من هستم، اما گاهي خودمم اينجا گم ميشم. حتي اگر تمام عمرتم طول بكشه نميتوني از اينجا بيرون بري. ميدوني هيچكس بي دليل نميميره؟ تو ميتوني شكم حيووناي منو سير كني. حالا هم منو ميبخشيد، بايد برم چند تا كار نيم تموم رو انجام بدم، مثله تعقيب كردن دو تا موش!

        (سالازار ارتباط رو قطع ميكنه)

        ليان:(با خودش) دو تا موش؟ اگر يكيش لوئيس باشه، دومي كيه؟



        3.7 - آتيش قديمي

        (زني با لباس قرمز، از پشت سر به ليان نزديك ميشه و اسلحه رو روي كمر ليان ميگيره)


        ايدا: دستات رو بگير جايي كه بتونم ببينم.
        ليان: متاسفم اما عادت ندارم به حرف خانم ها گوش بدم.
        ايدا: دستاتو بگير بالا، همين حالا.

        (ليان ميچرخه و دست ايدا رو ميگيره و ايدا با يك حركت اسلحه ش رو به هوا پرتاب ميكنه و ليان هم چاقوش رو در مياره وقتي كه ايدا اسلحه ش رو ميگيره ليان سريع چاقو رو زير گلوش ميذاره.)


        ليان: بهت پيشنهاد ميكنم دفعه بعد از چاقو استفاده كن، براي درگيري هاي تن به تن بهتر كار ميكنه.

        (ليان اسلحه ايدا رو ميگيره و خشابش رو در مياره و پرت ميكنه روي زمين، ايدا عينك دودي ش رو در مياره)

        ايدا: ليان، خيلي وقته نديدمت.
        ليان: ايدا... پس واقعيت داره.
        ايدا: واقعيت؟ درباره چي؟
        ليان: اينكه با وسكر كار ميكني.
        ايدا: ميبينم كه تو هم داري تكليف شبت رو انجام ميدي.
        ليان: چرا ايدا؟

        (ايدا عينك ش رو روي زمين ميندازه)


        ايدا: چرا چي؟
        ليان: چرا اينجايي؟ چرا اينجوري خودتو نشون دادي؟
        ايدا: هه... (پوزخند ميزنه)

        (نور زيادي از عينك ايدا تابيده ميشه و تبديل به يك انفجار سريع ميشه و ليان جلو چشماش رو ميگيره و در همين لحظه ايدا اسلحه ش رو برميداره و از پنجره فرار ميكنه)

        ايدا: ميبينمت.
        ليان: ايدا.



        3.8 - مرگ لوئيس سرا

        (لوئيس وارد ميشه و چيزي تو دوتا دستشه)

        لوئيس: ليان! گيرش آوردم.

        (لوئيس صحبت كردن رو قطع ميكنه و صدايي شنيده ميشه، ليان با وحشت به لوئيس نگاه ميكنه، شاخك بزرگي از پشت تو كمر لوئيس ميره و به هوا برده ميشه)


        ليان: لوئيس!

        (سمپل لاس پلاگا از دست لوئيس ميوفته و سدلر اونو ميگيره، لوئيس رو به زمين پرت ميكنه و ليان به سمتش ميره)


        سدلر: حالا كه سمپل رو دارم، كار ديگه اي ندارم.
        ليان: سدلر! (با عصبانيت)
        سدلر: پسرم سالازار حتماً تو رو هم به همين سرنوشت دچار ميكنه.


        (سدلر محل رو ترك ميكنه و ليان به سمت لوئيس ميره.)

        ليان: طاقت بيار لوئيس.
        لوئيس: من يه محققم... استخدام سدلر، اما فهميد ميخوام چيكار كنم.
        ليان: صحبت نكن.

        (لوئيس يه شيشه قرص به ليان ميده.)

        لوئيس: بيا. از رشد انگل ها جلوگيري ميكنه. نمونه... سدلر اونو برد، شما بايد پس بگيريدش.

        (لوئيس ميميره)

        ليان: لوئيس... لوئيس!! (با فرياد)



        3.9 - نجات اشلي

        (اشلي طبقه پائين رو ديوار زنداني شده، ليان به قفل ها شليك ميكنه و اشلي آزاد ميشه)


        اشلي: بايد درباره اينكه داشتم مرگ رو تجربه ميكردم صحبت كنم.

        (در همين لحظه تعدادي از متعصبين وارد ميشن و قصد دارن كه اشلي رو بگيرن)

        ليان: اشلي از اونجا برو كنار!

        (ليان متعصبين رو ميكشه و اشلي به سمت در ميره، اما قفله)

        اشلي: در قفله، نميتونم بازش كنم.

        (دوباره عده اي از متعصبين وارد ميشن اما ليان اونهارو هم نابود ميكنه، اشلي كليد رو از جسد يكي از متعصبين برميداره و به سمت در ميره)

        اشلي: كليد رو دارم، الان ميتونم برم بيرون.



        3.10 - پيوستن

        (اشلي در رو باز ميكنه و ليان رو ميبينه)

        اشلي: ليان!
        ليان: اشلي!

        (اشلي به سمت ليان ميدوه و ليان رو بغل ميكنه)


        ليان: كارت خوب بود.
        اشلي: منو ببخش اگه...
        ليان: نگران نباش، يالا بايد بريم.



        پايان بخش سوم

        منبع : HorrorGames.IR ©
        .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
        • #4
          تاریخ عضویت
          2016/02/23
          محل سکونت
          иранский
          سن
          21
          نوشته ها
          500
          1,584
          مدیر انجمن

          پیش فرض پاسخ : سناريوی Resident Evil 4 (فارسی)

          4.1 - تماس ديگه از سالازار

          سالازار: آ... چه لحظه قشنگي داريم اينجا.
          ليان: چرا يه لطفي نميكني قبل از اينكه طرف مقابلت رو عصبي كني از اينجا بري بيرون؟
          سالازار: تو هيچي نيستي البته يه نقش كوتاه تو نمايش من داشتي كه تموم شد.
          ليان: يادم نمياد تو نمايش آشغال تو نقشي داشته بودم.
          سالازار: خب پس چرا نمايش نقش اولت رو نشون نميدي؟ از طريق قدرتت



          4.2 - تله سقفي

          (اشلي و ليان وارد اتاق عجيبي ميشن كه در همين لحظه با سالازار روبرو ميشن)

          سالازار: فكر ميكنم زيادي زنده مونديد، بزار ببينيم مي تونيد از اين يكي هم جون سالم به در ببريد.

          (تله سقفي شروع به پائين اومدن ميكنه و تيغه ها به زمين نزديك تر ميشه)

          اشلي: نه!

          (ليان به سقف نگاه ميكنه، سالازار با خنده فرار ميكنه)



          4.3 - جداييِ دوباره

          (اشلي و ليان وارد محوطه ي بزرگي ميشن و حشره ي غول پيكري از بالا به سمت اشلي مياد و اون رو ميبره)

          اشلي: ليان! كمك!

          ليان: لعنتي! اشلي!

          (حشرات غول پيكر بيشتري ظاهر ميشن)

          ليان: عاليه! كلي از اونها!



          4.4 - تهديد

          (سالازار با ليان تماس ميگيره)

          سالازار: تعجب ميكنم اگر بتوني منو ببيني آقاي كندي؟
          ليان: اگر يه مو از سرش كم شه استخونات رو خورد ميكنم!
          سالازار: اول ببينيم دستت به من ميرسه، من منتظرتم.

          (ليان با دوربين نگاه ميكنه كه سالازار و محافظينش در حال بردن اشلي هستن)

          ليان: لعنتي!



          4.5 - تله

          (ليان در رو باز ميكنه و وارد قصر ميشه و سالازار رو ميبينه كه روي تخت پادشاهيش نشسته و محافظان اشلي رو محاصره كردن.)

          ليان: اشلي!
          اشلي: ليان!

          سالازار: آقاي كندي، نميدوني كه الان وقته تسليم شدنه؟

          (سالازار يه دكمه رو ميزنه و زير پاي ليان خالي ميشه و سقوط ميكنه)

          اشلي: نه! ليان!

          (ليان سقوط ميكنه اما با اسلحه قلاب دار خودش شليك ميكنه و قلاب به ديواره گير ميكنه، سالازار منتظر شنيدن صداي مردن ليان از بلندگو هست)

          سالازار: چرا صداي خوش مردنش رو نمشنوم؟

          (ليان اسلحه ش رو در مياره)

          ليان: با اين ترفند قديمي سقوط نميكنم!

          (ليان به انتهاي بلندگوي شليك ميكنه و به صدا به گوش سالازار ميرسه)

          سالازار: اه! چطور جرات ميكني؟ بازي بسته! بكشيدش! بكشيدش!

          سالازار: سريع! ما بايد براي مراسم آماده بشيم.

          (سالازار و محافظانش با اشلي اونجارو ترك ميكنن.)

          اشلي:(با صداي آروم) ليان، تو زنده اي...

          (ليان يه تماس از سالازار دريافت ميكنه)

          سالازار: شايد تو ده تا جون داشته باشي، اما ديگه مهم نيست. من دست راستم رو فرستادم تا به خدمتت برسه.
          ليان: دست راستت رو فرستادي؟
          سالازار: هرچي دوست داري بگو، بمير كرم كوچيك!



          4.6 - دستور نظامي

          (در قلعه نظامي، سدلر روي تخت سلطنتي خودش نشسته و مردي جلوش زانو زده، و صورت خراش خورده ش به چشم ميخوره. جك كرآزر)

          سدلر: به نظر ميرسه سالازار براي رام كردن اين خوك آمريكايي به مشكل خورده، اون شانسش رو از دست داد. كرآزر، برو دختر رو پيدا كن، از بين بردن اين خوك به عهده تو هست.
          كرآزر: انجام شده ببينيد.



          4.7 - پايان راه

          سالازار: (در حال دست زدن) چه خوب كه تونستي به ما ملحق بشي آقاي كندي.
          ليان: دوباره تو!
          سالازار: اين مراسم مقدسي كه در اين برج در حال رخ دادنه درباره شروع اعطاي دختر به قدرت فوق العاده ست. او قراره به ما بپيونده تا از ما باشه.
          ليان: اين تشريفات مذهبي و مقدس نيست، اين يه كار تروريستيه
          سالازار: اين كلمه اين روزا تكراري شده.
          جاي نگراني نيست، ما اين مراسم ويژه رو فقط واسه شما تدارك ديديم.

          (در همين لحظه ليان چاقوش رو به سمت سالازار پرتاب ميكنه، چاقو درست وسط دستش ميخوره)

          ليان: هه!

          ( يكي از محافظان سالازار چاقو رو به سمت ليان پرتاب ميكنه و سالازار با آسانسور فرار ميكنه.)

          ليان: وايسا!



          4.8 - مرحله نهايي

          (سالازار و محافظش در يك عبادتگاه روبروي يك هيولاي بزرگ كه با لاس پلاگاس پرورش ديده منتظر ليان ايستادن)

          سالازار: آ.. اونو از دست دادي! مراسم تموم شد، اون با يكي از افراد من به يه جزيره رفت.
          ليان: چي؟

          (صحنه اي از گذر يه قايق به سمت جزيزه نمايش داده ميشه)

          سالازار: فكر ميكنم وقتش رسيده بخاطر اراده ي قويت ازت تقدير كنم، آقاي كندي. خوش اومدي!

          (شاخك ها به سمت سالازار و محافظش ميان و هردو رو به ميبره و با خودش ادغام ميكنه و سالازار رو به يك هيولاي عظيم جثه تبديل ميكنه.)

          ليان: هيولاها، فكر ميكنم بعد از اين نگراني ديگه نباشه.



          4.9 - سواري

          (ليان تو يك قايق منتظر ليان هست)


          ايدا: به سواري احتياج داري خوش تيپ؟
          ليان: هوم.. باشه.



          پايان بخش چهارم

          منبع : HorrorGames.IR ©
          .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
          • #5
            تاریخ عضویت
            2016/02/23
            محل سکونت
            иранский
            سن
            21
            نوشته ها
            500
            1,584
            مدیر انجمن

            پیش فرض پاسخ : سناريوی Resident Evil 4 (فارسی)

            قسمت 5

            5.1 – جزیره

            (لیان و ایدا به طرف دژ سدلر میرن. لیان به ایدا نگاه میکنه و اون هم بهش لبخند میزنه و یکدفعه قایق رو میچرخونه و کنار صخره ای نگه اش میداره بعد با تفنگ قلابش شلیک میکنه و قلاب به صخره ای گیر میکنه.)


            ایدا: یه سری کار دارم که باید بهشون رسیدگی کنم. بعدا میبینمت.

            (ایدا میره و لیان به سختی کنترل قایق رو به دست میگیره.)

            لیان(آه کشان) : خانوما...

            (لیان روی زمینه و از سدلر پیام تلفنیی دریافت میکنه)

            لیان: متاسفم که اینو بهت میگم و سالازار مرده
            سدلر: بله، اینطور به نظر میرسه.
            لیان: سدلر چرا منصرف نمیشی و نمیذاری اشلی بره خونه؟
            سدلر: نکنه با کشتن زیردست ناچیزم دچار اعتماد به نفس کاذب شدی؟
            لیان: سدلر تو ناچیزی

            سدلر: (میخنده) دوست من اینو توی قفس زجرم بنویس.



            5.2 – گشتن به دنبال اشلی

            (لیان به یکسری مانیتور نظارت میرسه، یکسری از آنها سلول اشلی رو نشون که چند گانادو محاصرش کردن)

            اشلی: لیان کمکم کن!
            لیان: اشلی.

            (یکی از گانادو ها دوربین رو میبینه و به همکارش میگه، اون هم چند تا دکمه رو میزنه و دوربین خاموش میشه.)


            لیان: آماتورا.. اشلی دووم بیار، دارم میام دنبالت.



            5.3 – سعی برای تماس برای پشتیبانی

            (درون برج مخابرات، لیان از میکروفون برای تماس برای پشتیبانی استفاده میکنه)

            لیان: این لیان ـه، پشتیبانی لازم دارم، تکرار میکنم، پشتیبانی لازم دارم. (بی حرکت میمونه، رادیو کار نمیکنه.) لعنتی!




            5.4 – دختر رییس جمهور.. دوباره

            (لیان وارد سلول اشلی میشه و میبینه اون پشت چند جعبه قایم شده.)

            اشلی: لیان!
            لیان: حالت خوبه؟

            (اشلی سر تکون میده)

            لیان: بیا از اینجا بریم



            5.4 – شیرجه زدن

            (اشلی و لیان کنار مجرای زباله ایستادن)



            لیان: به نظر میاد این همونه
            اشلی: (بینیش رو میگیره) این بو میده!
            لیان: دقیقا همینطوره
            اشلی: (به لیان نگاه میکنه) هیچ راهی نداره!
            لیان: (بازوی اشلی رو میگیره) اینم راه


            (اشلی فریاد میزنه و روی آشغالا فرود میان)


            اشلی: دیوونه شدی؟
            لیان: میدونستم اگه روی باسنت فرود بیای چیزیت نمیشه.
            اشلی: ای...! (لیان بهش کمک میکنه که وایسته، بعد اون یه آیرون میدن رو کنارش میبینه) این چیه؟
            لیان: بدو، بزن بریم. (اولین در رو باز میکنه و آیرون میدن زنده میشه)
            اشلی: این دیگه چیه؟!



            5.5 – دوباره دزدیده شده

            (پس از اتاق دیگ بخار اشلی و لیان با سدلر رو به رو میشن)

            سدلر: میتونم حسشون کنم. دارن درونت خیلی قوی رشد میکنن.
            لیان: سدلر!

            (لیان به سمت سدلر میدوه ولی اون به سادگی دستش رو میاره بالا، انگل درون لیان به رییسش پاسخ داده و لیان رو به زانو در میاره. لیان از تکان خودن انگل درد شدیدی میکشه)



            سدلر: (میخنده) تو میتونی مقاومت کنی ولی نمیتونی سرپیچی کنی. (دستش رو به سمت اشلی میگیره) حالا اشلی؛ بیا پیش من.

            (اشلی سرش رو میندازه پایین و بعد که میارتش بالا چشمانش قرمز شدن. به سمت سدلر میره؛ وقتی داشت با سدلر از اتاق خارج میشد لیان یک چراغ ردیابی روش میندازه. وقتی بیرون میرن درد لیان برطرف میشه.)




            5.6 – رابط های خطرناک

            (کرازر و ایدا داخل اتاقی هستند، ایدا به دیوار تکیه داده و کرازر چاقویش را در هوا بالا و پایین میاندازد.)


            کرازر: از دوستمون لیان چه خبر؟
            ایدا: کارو سخت میکنه. نمونه؟
            کرازر: دست سدلره، احتمالا از بازی کوچیکمون بو برده.
            ایدا: عالیه
            کرازر: فقط از اونجایی که همدیگرو درست میفهمیم، من به تو اعتماد ندارم، همینطور وسکر. اگه باهوش بازی دربیاری میکشمت.
            ایدا: که اینطور؟ میدونی؛ من وسکر رو خیلی قبل از تو میشناختم.
            کرازر: به زودی میفهمیم که اینطور بوده یا نه.
            ایدا: ( به سمت در میره) آره میبینیم. (خارج میشه)

            (کرازر پوزخند میزنه)




            5.7 – لیان برضد کرازر، اولین خون

            (درحالی که لیان از اتاق دیگ بخار رد میشه حس میکنه کسی داره نگاش میکنه و به سمت چاقوش دست میبره، درش میاره و برمیگرده ولی کسی اونجا نیست سپس صدایی شنیده و بالاسرشو نگاه میکنه و میبینه کرازر با چاقویی آماده برای کشتنش داره میاد طرفش. لیان میره کنار ولی سرعتش به اندازه کافی زیاد نبود و گونش زخمی میشه. در حال صحبت کردن گاهی مبارزه میکنن، برتری با کرازر است.)


            کرازر: خیلی وقت بود ندیده بودمت رفیق.
            لیان: کرازر!
            کرازر: 2سال پیش توی یه تصادف مردم، این چیزیه که بهت گفتن؟
            لیان: تو کسی هستی که اشلی رو دزدیدی!
            کرازر: همونطور که انتظار میرفت خیلی زود میگیری. به هر حال هر دومون میدونیم از کجا اومدیم.
            لیان: چی میخوای؟
            کرازر: نمونه یی که سدلر ساخته، فقط همین.
            لیان: اشلی رو از این موضوع کنار بزار!
            کرازر: من به اون نیاز داشتم تا سدلر بهم اعتماد کنه، مثل تو من آمریکایی ام
            لیان: فقط به همین دلیل قاطی ماجراش کردی؟
            کرازر: (لیان رو زمین میزنه) برای آمبرلا
            لیان: آمبرلا؟
            کرازر: نزدیک بود از دهنم در بره، حرف زدن بسته، بمیر رفیق!

            (کرازر میپره روی لیان و سعی میکنه قلب لیان رو بزنه. ایدا وارد میشه و با شلیک چاقو رو از دست کرازر پرت میکنه. )


            لیان: ایدا!
            کرازر: خوب، این همون هرزه در لباس سرخه
            ایدا: به نظر میاد که رده بالامون اینجاست.


            کرازر:(میخنده و میپره روی لبه یی در همون نزدیکی.)لیان ممکنه بتونی زندگیت رو طولانی کنی ولی نمیتونی از مرگ اجتناب ناپذیرت فرار کنی، درست نمیگم؟ (میره)

            (در حالی که لیان چاقو کرازر رو برمیداره ایدا میپره پایین)

            ایدا: شما.. همدیگرو میشناختین؟
            لیان: بگی نگی.. وقت این نرسیده که بگی چرا اینجایی؟
            ایدا: (از کنارش رد میشه) شاید یه وقت دیگه (از لبه میپره پایین)

            (سدلر به لیان زنگ میزنه)


            سدلر: از تجدید دیدار با دوست قدیمیت لذت بردی؟
            لیان: راستش آره.
            سدلر: خیلی خوبه. دوست ندارم به مهمونام توی جزیره بد بگزره.
            لیان: فکر کنم باید ازت تشکر کنم نه؟
            سدلر: آها.. یه نظری دارم. از اونجا که اینجایی چرا با "اون" آشنات نکنم؟ شاید برای یه مدت سرگرمت کنه
            لیان: اسمش رو یادت نمیاد؟ شاید لحظه ارشد
            سدلر: ازش لذت ببر.



            5.8 – بازی با "اون"

            (لیان به زمین بازی کوچیک سادیسمی سدلر میرسه که از سه قسمت بزرگ که با کانتینرهای حمل و نقل پر شده اند تشکیل شده و بالای دره ای قرار داره. لیان چراغ ردیابی اشلی رو روی زمین میبینه.)


            لیان: اشلی.. (چیزی داره نزدیک میشه) این چیه؟

            (U-3 وارد میشه و لیان رو مجبور میکنه که وارد زمین بازی بشه.)




            5.9 – شکار و شکارچی

            (لیان داشت از خرابه یی رد میشد که کرازر از سمت دیگر راه پدیدار شد.)



            [/CENTER]
            کرازر: که شما دو تا حالا به هم وصل شدین، نه؟
            لیان: اشلی کجاست؟
            کرازر: جدا میخوای بدونی؟ اون اونور این دره. برای باز کردنش 3تا علامت لازم داری.
            لیان: میخوای چی کار کنی کرازر؟
            کرازر: یکیش تو شماله (اولین تیکه نشون داده میشه) و یکی دیگه توی غرب. (دومی نشون داده میشه)
            لیان: بزار حدس بزنم، آخری هم دست توئه
            کرازر: فکر کنم این به این معنیه که خیلی مراقبی (یه مسلسل درمیاره و به طرف لیان نشونه میره)
            لیان: به نظر میاد قشنگ رو این یکی فکر کرده بودی.

            (لیان قلابش رو پرتاب میکنه کرازر لحظه ای حواسش پرت میشه و در همون حال لیان شروع به دویدن و کرازر هم پشت پای اون شروع به شلیک میکنه و لیان به پشت سنگری پریده و از تیرهای کرازر در امان میمونه.)




            5.10 – لیان برضد کرازر، دور دوم

            (لیان به قطعه پلنگ میرسه، در همون حال کرازر با چاقویی کشیده شده وارد میشه)


            لیان: قصدت چیه؟ بازسازی آمبرلا؟
            کرازر: قصدم برگردوندن نظم و تعادل به این دنیای دیوانمونه
            لیان: (قطعه رو پرت میکنه بالا و دوباره میگیرتش) روانیی مثل تو نمیتونه نظم یا تعادل رو برقرار کنه
            کرازر: فکر نمیکنی که یه ذهن پیر میتونه جریان جدیدی بر جهان حاکم کنه، هان؟ (درحالی که میجنگند کرازر به قسمتی بلندتر میره) همونجا وای نسا، بیا و مثل یه مرد بجنگ!
            لیان: گول این حرفتو نمیخورم
            کرازر: فقط دارم سعی میکنم حال کنم



            5.11 – برای چه میجنگی؟

            (درحالی که لیان دنبال دومین قطعه میگردد کرازر وارد میشود)

            کرازر: برای چی میجنگی همکار؟
            لیان: فکر کنم برای گذشتم
            کرازر: هه، آمبرلا



            5.12 – لیان برضد کرازر، آخرین دور

            (لیان قطعه عقاب رو برمیداره، وقتی بالاسرش رو نگاه میکنه میبینه که کرازر با مسلسلش اونجا وایستاده)


            لیان: 2تاش رو پیدا کردم، فقط یکی مونده کرازر
            کرازر: هه، به زودی میفهمیم (مسلسلش رو میندازه و بعد دستش به پنجه یی خیلی بزرگ تبدیل میشه) قدرت رو ببین!
            لیان: عقلت رو درکل از دست دادی کرازر
            کرازر: آماده مردن شو لیان




            5.13 – تماس سدلر

            (بعد از مردن کرازر سدلر با لیان تماس برقرار میکنه)

            سدلر: به نظر میاد کرازر رو هم کشتی، حالا چه جوری ازت تشکر کنم؟
            لیان: چی؟ درمورد به چی حرف میزنی؟ من فکر میکردم اون طرف توئه
            سدلر: تو درمورد به چی حرف میزنی؟ جدا فکر کردی من به یه آمریکایی اعتماد میکنم؟ در واقع داشتم به این فکر میکردم که چه جوری از شرش خلاص شم ولی با تشکر از تو دیگه لازم نیست بهش فکر کنم.
            لیان: از همون اول فقط داشتی ازش استفاده میکردی
            سدلر: اوه، باید بدمش به تو... با کشتن کرازر کمی تعهد بهم نشون دادی، بعد از اینکه ادغامت با لاس پالاگاس کامل شد به عنوان محافظم ازت استفاده میکنم.
            لیان: متاسفانه باید این پیشنهاد سخاوتمندانتون رو رد کنم. من شغل های مهم تری دارم.
            سدلر: تا وقتی که میتونی از وراجی های باهوشانت نهایت لذت رو ببر.



            5.14 – پشتیبانی میرسد

            (وقتی لیان به آخرین بخش دفاعی سدلر میرسه میبینه ارتش بزرگی از گانادوها با سلاح های مختلف اونجان. وی برای پنهان موندن پشت یه جعبه میره)


            لیان: لعنتی!

            (همون موقع هیلی کوپتری میرسه و هدست لیان شروع به بوق زدن میکنه؛ اون هم برش میداره و به گوشش میزنتش.)



            لیان: بالاخره!
            خلبان: ببخشید، ترافیک سنگین بود. پوششت میدم.

            (گانادویی شروع به دستور دادن میکنه، از طرف دیگه یکی از اونها برج گاز رو میبینه که داره به طرفشون میاد. خلبان با موفقیت اون رو روی سر اونا میندازه و بهش شلیک میکنه و باعث آتیش گرفتنش میشه.)


            لیان: به این میگن پشتیبانی!
            خلبان: اسمم مایکه، اگه دنبال قدرت شلیک میگردی پیش کس درستی اومدی.



            5.15 – مرگ مایک

            (وقتی لیان به ورودی معبد میرسه توسط یکسری گانادو محاصره شده. در همون موقع مایک سر میرسه.)


            مایک: یه جا پناه بگیر. (همه گاناروهارو میکشه)
            لیان: مرسی؛ وقتی از اینجا رفتیم نوشیدنیا با من.
            مایک: ایول! هی من یه بار خوب میشناسم. (درهمون لحظه یه گانادو بهش RPG میزنه و اونو میکشه)


            لیان: مایک! (به سدلر و گانادو که دارن میرن نگاه میکنه) سدلر مطمئن باش نفر بعدی که میمیره تویی!

            (سدلر با رادیو با لیان تماس میگیره)

            سدلر: اوه، متاسفم لیان
            لیان: سدلر، ای حرومزاده!
            سدلر: چیزی نیست که براش ناراحت شی. نگو که تاحالا یه مگس پر سروصدارو نکشتی، اینا جفتشون یکین.
            لیان: چی داری میگی؟! جون حشرات با زندگی انسانها قابل قیاس نیست.
            سدلر: هر وقت این قدرت رو به دست بیاری خودت میفهمی.
            لیان: اینم یه دلیل خوب دیگه برای اینکه این انگل رو از بدنم در بیارم.
            سدلر: موفق باشی.



            5.16 – لیان کنترلش رو از دست میده

            (وقتی اثر داروهایی که لوییس به لیان داده بود میره اون شروع میکنه به پچیدن به خودش، در همون حال ایدا وارد میشه)


            ایدا: لیان حالت خوبه؟
            لیان: آره

            (یکدفعه لیان کنترلش رو از دست میده و گردن ایدا رو میگیره، ایدا هم چاقویی درمیاره و در پای لیان فرو میکنده و آزاد میشه، لیان بالاخره کنترلش رو در دست میگیره)



            لیان: ببخشید ایدا (چنتا قرص میخوره)
            ایدا: باید اون انگل رو از بدنت خارج کنیم.
            لیان: آره ولی قبل از اون باید اشلی رو نجات بدم.
            ایدا: باشه بیا جدا شیم (خارج میشه)



            5.17 – دوباره نجات اشلی

            (در انبار آزمایشگاه لیان اشلی را در یک مخزن کپسولی شکل پیدا میکنه، همون موقع سدلر میرسه.)


            سدلر: تو به زودی قدرت زیادی میگیری ولی ظاهرا مرگ رو ترجیح میدی.
            لیان: من اشلی رو میبرم، چه خوشت بیاد چه نه.
            سدلر: آه.. جسارت های جوونا..

            (سدلر لیان رو پرت میکنه و اون میخوره به مخزن، قبل از اینکه سدلر بتونه کار لیان رو تموم کنه ایدا روی بال**** ظاهر میشه و با مسلسل سدلر رو میزنه)



            ایدا: لیان حالا.

            (لیان هم بدون معطلی اشلی رو نجات میدهو سدلر با ناله یی بلند میشه و گلوله ها از دستش بیرون میریزند.)



            ایدا: (دوباره نشونه میره) تکون بخور!

            لیان: برن بریم!

            (لیان و اشلی به سمت در خروجی میرن، سدلر به آرومی دنبالشون میره ولی ایدا اون رو از پشت میزنه و بعد از دیدن مواد منفجره یی اون هارو پشت پای اشلی و لیان منفجر میکنه و راه سدلر رو میبنده.)




            5.18 – درمان یافته

            (اشلی و لیان به آزمایشگاه میرسند که دستگاه از میان بردن انگل در آن واقع است.)

            اشلی: این دستگاه داغونه همونه؟ لیان من نمیدونم.
            لیان: فقط یه راه برای فهمیدنش هست، تو عملیاتو انجام بده. (روی صندلی میشینه)
            اشلی: مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟
            لیان: آره
            اشلی: باشه، چیزی رو از دست نمیدیم.

            (اشلی دستگاه رو داه میندازه؛ اون هم با یکسری اشعه انگل لیان رو از بین میبره. که البته لیان درد زیادی میکشه)


            اشلی: حالت چه طوره؟
            لیان: مثل یه میلیون دلار
            اشلی: فکر کردم ممکنه بمیری، حالا نوبت منه (روی صندلی میشینه)

            (لیان دستگاه رو راه میندازه و انگل اشلی هم با درد فراوان از میان میره)

            لیان: خوبی؟

            (اشلی با بغل کردن لیان بهش جواب میده)


            لیان: نظر تورو نمیدونم ولی به نظر من وقتشه که بریم خونه

            (اشلی با سر تایید میکنه)



            6.1 – آخرین مرحله مسابقه

            (اشلی و لیان به بالابر میرسند)


            لیان: یه چیزی درست نیست، اشلی تو همینجا بمون. (با آسانسور بالا میره و میبینه که ایدا آویزان کرده اند) ایدا!

            (سدلر میاد، دستش رو دراز میکنه که لیان رو کنترل کنه ولی نمیتونه، لیان چاقوی کرازر رو بیرون میاره)

            سدلر: چی؟!
            لیان: بهتره یه حقه جدید پیدا کنی چون این دیگه قدیمی شده. (چاقو رو پرت میکنه و ایدا رو نجات میده) خوبی؟
            ایدا: بهتر از این هم بودم

            (سدلر میخنده)


            لیان: چی انقدر خنده داره؟
            سدلر: فکر کنم بدونی، یه آمریکایی حاکم کلیشه ای در فیلم های هالیوودتونه. اوه آقای کندی تو منو سرگرم میکنی. برای تقدیر ازش بهت کمک میکنم که از دنیای کلیشه ای ات بیدار شی. ( به هیولایی تبدیل میشه)
            لیان: ایدا عقب وایستا!

            (لیان و سدلر با هم میجنگند، وسط جنگ ایدا موشک ویژه یی براش پرتاب میکنه)



            ایدا: از این استفاده کن.


            (لیان با اون سدلر رو میکشه بعد از کنار جنازش نمونه انگل رو برمیداره ولی ایدا پشت سرش ایستاده و با تفنگ نشونش گرفته)


            ایدا: ببشخید لیان، ردش کن بیاد.
            لیان: ایدا، تو میدونی این چیه.

            (لیان نمونه رو بهش میده، ایدا میگیرتش، میدوه و از لبه میپره پایین. وقتی برمیگرده درون بالگردی نشسته.)

            ایدا: نگران نباش، ازش به خوبی مراقبت میکنم.
            لیان: ایدا!
            ایدا: باید برم، اگه جای تو بودم به سرعت از این جزیره خارج میشدم. (دستگاهی رو بیرون میاره و دکمش رو فشار میده و شمارش معکوسی شروع میشه.)


            لیان: جدا فشارش داد.
            ایدا: بیا، بگیرش (یه کلید جت اسکی براش پرت میکنه) بهتره راه بیفتی، میبینمت (میره)
            لیان: (به کلید نگاه میکنه، خرس کوچولویی بهش آویزونه، با طعنه میگه: ) چه نازه..



            6.2 – فرار

            (لیان با بالابر میاد پایین)

            اشلی: لیان
            لیان: باید از این جزیره بریم! هر لحظه ممکنه منفجر بشه
            اشلی: ممکنه چی بشه؟!

            (به جت اسکی میرسن، لیان میره روش و روشنش میکنه، اشلی هم میشینه پشتش)


            لیان: محکم بچسب عزیز!

            (لیان راه میوفته، پشت سرشون سنگهایی میریزه و موج میندازه)


            اشلی: موجا! پشت سرمون!
            لیان: میدونم! فقط دووم بیار!

            (لیان از سنگ ها جاخالی میده و بالاخره از غار خارج شدن، اشلی از روی جت اسکی میوفته.)



            لیان: اشلی! اشلی! کجایی؟
            اشلی: (سرش از آب میاد بیرون) لیان!
            لیان: (کمکش میکنه برگرده بالای جت اسکی) بیا برگردیم خونه
            اشلی: نظر خیلی خوبیه، ماموریت با موفقیت پایان یافت، درسته لیان؟
            لیان: نه کاملا، من باید سالم برسونمت خونه
            اشلی: خوب بعد از اینکه بردیم خونه نظرت چیه که بعضی وقتا یکم با هم بگردیم؟
            لیان: هاه، ببخشید
            اشلی: یه جورایی میدونستم اینو میگی ولی پرسیدنش ضرری نداشت، خوب اون زنه کی بود؟
            لیان: چرا میپرسی؟
            اشلی: زود باش، بهم بگو
            لیان: یه قسمتی از من که نمیتونم رهاش کنم، تا همین حد کافیه

            (و میرن)




            خاتمه – اتمام ماموریت

            (هانیگن به لیان زنگ میزنه)

            لیان: هانیگن تویی؟
            هانیگن: بالاخره.. خط آزاد شد
            لیان: هی هانیگن، عینک نداری...
            هانیگن: عینکو فراموش کن، موقعیت ماموریت چیه؟
            لیان: طرف رو نجات دادم، داریم برمیگردیم خونه.
            هانیگن: آفرین لیان موفق شدی!
            لیان: مرسی، میدونی بدونی اون عینک یه جورایی خوشگلی، وقتی برگشتم شمارت رو بم بده.
            هانیگن: میتونم بهت یاداوری کنم که هنوز توی ماموریت هستی؟
            لیان: داستان زندگیمه...




            پایان بخش آخر

            منبع : HorrorGames.IR ©
            .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
            نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

            اطلاعات موضوع

            کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

            در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

            کلمات کلیدی این موضوع

            علاقه مندي ها (Bookmarks)

            علاقه مندي ها (Bookmarks)

            مجوز های ارسال و ویرایش

            • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
            • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
            • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
            • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
            •