ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .
سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
صفحه 1 از 6 123456 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 51

موضوع: انتخاب

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض انتخاب

    [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند ! ]


    با سلام
    میخوام داستان ناتمامم در سایت شیطان مقیم به اسم انتخاب رو اینجا بزارم.
    این داستان ادامه ی داستان فریاد انتقام هست.
    امیدوارم خشتون بیاد!!!
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    خلاصه ای از فریاد انتقام:
    داستان در سال 2014 و در شهری خیالی در آمریکا اتفاق می افتد.
    سازمان ایدا ونگ به او دستور داده تا پسر آلبرت وسکر(جیک مولر) رو پیدا و نمونه ی خون اون رو برای سازمان بیاره و در عوض سازمان به ایدا یک رم که توش اطلاعاتی در مورد بی گناهی ایدا در چین و آدونیا بود رو بهش میده!
    همچنین رابط سازمان به ایدا به دروغ میگه که سازمان نمونه ی خون جیک رو برای ساخت یکی دارو برای بیماری های ناعلاج میخواد!
    در این ماموریت بر خلاف نظر ایدا که میخواست بدون همکار کار کنه سازمان یک همکار به نام (روبین مارتین) رو همراه اون میفرسته.
    رابط به روبین دستور داده بود که پس از انجام ماموریت ایدا رو بکشه! پس از بدست آوردن خون جیک رابط به آن دو دستور میده که ماموریت هنوز تمام نشده و اون دو باید شخصیتی خیالی که یکی از پروفسور های سازمان بوده رو بکشن...ایدا با توجه به شکی که کرده بود اما قبول میکنه و با روبین به محل پروفسور میره. در اونجا پروفسور سعی میکنه که به ایدا بگه که سازمان اونو گول زده و تمام این قضایا برای چیست اما روبین اونو میکشه و در همون فاصله ایدا رو هم بیهوش میکنه!
    از طرفی رئیس جمهور آمریکا که شخصیت زن خیالی هست لیان کندی رو به همراه یکی از اعضای با تجربه سازمان تراسیو به اسم کلر ردفیلد به فرانسه جایی که جیک قرار داشته میفرسته و از اونا میخواد تا جیک رو با خودشون به آمریکا بیارن!
    در فرانسه جیک به لیان و کلر میگه که دو نفر که یکی از اونا رو میشناخته(ایدا و روبین) برای گرفتن خون پیش اون اومدن و اون هم در ازای یک رم حاوی اطلاعات پدرش آلبرت وسکر قبول میکنه که به اونا نمونه ای از خونش رو بده!
    لیان که با توجه به اطلاعاتی که جیک در مورد اون شخص داده تا حدودی میفهمه که اون زن ایدا بوده اما چیزی نمیگه و جیک با کلر و لیان راهی آمریکا میشه!!!
    از طرفی جسیکا که یکی از مامورین سازمان هست از روبین میخواد که ایدا رو نکشه...روبین با این که نمیدونه چرا جسیکا این راز رو میدونه اما قبول میکنه!
    سازمان با استفاده از خون جیک و شری برکین(که به علت آزمایشات فراوان در کماست) یک ویروس جدید میسازه که فکر میکنه این ویروس میتونه به انسان ها قدرت باور نکردنی بده اما این انسان ها از یک قدرت برتر(کسی که نمونه ی اصلی ویروس در بدنش باشه) تبعیت میکنند!
    سازمان ویروس رو توی شهر (خیالی) پخش میکنه اما همه چی بهم میخوره و ویروس درست کار نمیکنه و مردم به مجودات جهش یافته ای که بسیار شبیه زامبی های شهر راکون بودند تبدیل میشن!
    در این لحظه روبین که نمیدونست باید با ایدا چیکار کنه ایدا رو توی شهر رها میکنه...روبین همچنین مویرا برتون دختر بری برتون رو به دستور سازمان برای گرفتن اطلاعات مهم bsaa از بری گروگان گرفته بود.
    دولت هم که مقصر این وقایع رو شخص زن مرموز(ایدا) به همراه یک مرد(روبین) میدونه باز هم لیان را برای پیدا کردن این دو شخصیت وارد شهر میکنه. کلر ردفیلد از سازمان تراسیو که از گم شدن مویرا خبری نداشت همراه لیان به شهر میره. همچنین جیک هم در ازای 50 میلیون دلار پول به اون دو کمک میکنه!
    در این راه لیان که میدونست ممکنه همه ی زیر سر ایدا باشه از جیک و کلر جدا میشه و خودش تنهای به دنبال اون دوشخص میگرده!
    مویرا که از دست روبین فرار کرده بود در شهر لیان رو میبینه.لیان خودش رو به مویرا معرفی میکنه و مویرا هم به لیان میگه که دنبال پدرشه و از دست گروگان گیرا فرار کرده. اونا با هم همراه میشن.... لیان برای پیدا کردن زن مرموز(ایدا) و مویرا برای پیدا کردن پدرش!!!

    ادامه دارد....
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    دوستان.. ادامش ایشالا بعد امتحانات کشنده ی ترم !
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    داستان انتخاب:

    خلاصه ای از قسمت های قبلی:

    مردی 30 -35 ساله به نام توبی دیاس که در ارتش یک اسنایپر زن است ظاهرا برادر و خانواده ی برادرش را در وقایع سال 2014 ( فریاد انتقام) از دست داده و حالا به دنبال گرفتن انتقام از بانی این قضایا است.
    او 17 نفر از کسانی رو که ممکن بود به این ماجرا ربطی داشته باشن پیدا و ازشون بازجویی میکنه تا به یک اسم به نام مویرا برتون میرسه!
    توبی مویرا رو در یک مهمونی پیدا میکنه و ازش در مورد اتفاقات شهر میپرسه. مویرا بر خلاف 17 نفر قبل به اون میگه مقصر اصلی رئیس جمهوره نه ایدا ونگ!
    در ادامه مویرا از توبی میخواد که برای گرفتن انتقام با اون همراه بشه و توبی قبول میکنه!
    در طرف دیگه در خونه ی بری، کلر و بری نگران و دلواپس مویرا بودند که مویرا همراه توبی وارد خونه میشه! وقتی بری متوجه میشه که توبی مویرا رو گروگان گرفته بوده اول سعی در کشتن توبی داشته اما با اصرار مویرا و کلر اونو ول میکنه و از خونش میندازه بیرون!
    مدتی بعد در هنگامیکه کلر و مویرادر حال صحبت در مورد جاستین(مویرا در مهمانی دنبال فردی به اسم جاستین بوده) بودند بری توجه اونا رو به اخبار جلب میکنه. اخبار،خبری در رابطه با تعطیلی بیمارستان فوق پیشرفه ای که رئیس جمهور مدتی قبل اونو تاسیس کرده بود میداد!
    بری کمی فکر میکنه و به نتیجه ای میرسه که اونو با کلر و مویرا در میان میاره.
    در ساختمان بیمارستان رازی پنهان بود که کسی از آن خبر نداشت و آن این بود که بیمارستان به طور پیشرفته ای به دو قسمت تقسیم شده بود! قسمتی که مخصوص درمان بیماران بود و قسمتی پنهانی در زیر بیمارستان که در آن جا مجرمانی که حکم آنان مرگ بوده را به آنجا برده تا بر روی انها آزمایش انجام دهند!
    این قسمت از بیمارستان کاملا مخفی بود و به شدت از آن مراقبت میشد!
    علاوه بر مجرمان زنی به نام ماریا و همسرش به همراه دخترشان در آنجا زندانی بودند! ماریا و همسرش کسانی بودند که ویروس j (ویروس سال 2014) را برای دولت ساخته بودند
    و از همه چی باخبر بودند.شوهر ماریا بر اثر آزمایشاتی که بر روی او شد مرد.
    اما زنی مرموز و نقاب دار که هیچ وقت روی او آزمایشی نشده بود هم سلولی ماریا بود!
    ادامه دارد...
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    ادامه ی خلاصه ی داستان فریاد انتقام:

    ایدا که میدونست جونش رو مدیون جسیکاس پس در شهر به دنبال جسیکا میگرده و اون و بقیه ی افراد رو پیدا میکنه. در همین حین لیان و مویرا رو بدون اینکه جسیکا و بقیه بفهمن ملاقات میکنه....جسیکا و ایدا قرار میزارن که اول روبین رو بکشن و بعد به سازمان حمله کنن.
    ایدا از بقیه جدا میشه و لیان و مویرا رو پیدا میکنه و پس از همراهی اونا از پس موجودی بر میاد اما بر اثر انفجاری که رخ میده ایدا و مویرا از لیان جدا میشن.
    ایدا و مویرا به راه خودشون ادامه میدن و در راه کریس و افراد bsaa رو میبینن. کریس که اول به خاطر زنده بودن ایدا بعد از وقایع تاچی گیج شده بود سعی میکنه که ایدا رو بکشه!
    اون و افرادش فکر میکردن که ایدا مویرا رو گروگان گرفته بوده که در همین حال افراد روبین وارد حادثه میشن و با گاز اشک آور ایدا و مویرا رو بیهوش میکنن و با خودشون میبرن.
    در ادامه پس از به هوش اومدن آن دو روبین به مویرا میگه که ایدا و اون باعث نابودی این شهر شدن، اما ایدا و روبین باهم درگیر میشن و ایدا چاقویی در شکم روبین فرو میکنه و کار بقیه ی افراد روبین رو هم یکسره میکنه. مویرا که فکر میکرد ایدا مقصره به سمت ایدا حمله ور میشه اما ایدا به اون میگه که مقصر اون نیس و اون هیچ دخالتی نه در چین و نه در این قضایا داشته....در همین حین روبین از جا بلند میشه و چاقو رو به سمت مویرا پرتاب میکنه که ایدا خودش رو پرت میکنه و چاقو به شکم ایدا میخوره! مویرا به کمک ایدا میاد اما ایدا به اون میگه که از اونجا فرار کنه و بره کمک بیاره.
    جسیکا ایدا رو پیدا میکنه و سعی میکنه که اونو درمان کنه...مویرا هم کلر و لیان و جیک رو پیدا میکنه و از اونا کمک میخواد.
    جسیکا که هنوز برای سازمان اصلی کار میکرده سعی میکنه تا ایدا رو بکشه که در همین حال لیان و کلر و جیک و مویرا از راه میرسن و جسیکا مجبور میشه فرار کنه.
    ایدا در حالیکه کلر در حال بخیه زدن زخمش بود گفت که مقصر اصلی رئیس جمهور... کسی حرف اون رو باور نمیکنه و فقط لیان تا حد کمی حرف اونو قبول میکنه!
    در ادامه و با توجه به اتفاقاتی که می افته کلر و جیک هم حرف اونو باور میکنن.
    در طرف دیگه کریس و جیل جسیکا رو میبینن اما جسیکا بازهم فرار میکنه اما کیفی رو که در اون یه رم حاوی بی گناهی ایدا در مورد وقایع چین بود رو جا میزاره.
    دولت تصمیم در نابودی شهر با بمب اتم گرفته بود به همین دلیل همه ی بازماندگان باید سریعتر شهر رو ترک میکردن. ابیتدا لیان و ایدای زخمی با بالگردی اولی که دولت فرستاده بود از شهر فرار کرده و بعد کلر و جیک ومویرا با بالگرد دوم از شهر فرار میکنن!
    کریس و جیل هم که برای فرار کردن باید به برج بلند شهر میرفتن تا بالگرد bsaa دنبال اونا بیاد در پشت بام با روبین که حالا تبدیل به یک هیولا شده بود روبه رو میشن و اونو نابود میکنن.
    بعد از فرود آمدن الگردی که لیان در اون بود لیان به همراه ایدا ی زخمی از بالگرد پیاده میشه که مشاهده میکنه تمامی افراد نظامی به استقبال او در اونجا هستن و همینطور رئیس جمهور هم در اونجا بو!
    لیان حاضر به تحویل ایدا به خانم رئیس جمهور نمیشه و گفت که مقصر اصلی خود خانم رئیس جمهوره!
    در اثر درگیری های بوجود اومده بالخره لیان بیهوش میشه.
    صبح روز بعد در حالیکه لیان در زندانی بود رئیس جمهور به ملاقات اون میره و به لیان پیشنهاد همکاری میده....لیان هم این پیشنهاد رو قبول نمیکنه!

    سه روز بعد در حالیکه لیان در حال انتقال به زندانی دیگر بود کلر و جیک به همراه مویرا لیان رو فراری میدن. کلر به لیان میگه که دیگه نمیتونه تو آمریکا زندگی کنه و باید از اینجا بره. اون همچینین به لیان میگه که باور کرده ایدا مقصر اصلی نیس و قراره اون و ایدا با کشتی به کانادا برن!
    در مرز آبی کانادا و آمریکا کریس و جیل که قرار بود ایدا رو فراری بدن به لیان میگن که روز قبل ایدا رو اعدام(تیر بار) کردن و چند عکس از اعدام ایدا رو به لیان نشون میدن و لیان به کانادا میره!
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    انتخاب

    در سلول زن نقابدار و ماریا:

    در سلول باز شد و ماریا با سر و صورت خونی در حالیکه گریه میکرد به داخل سلول پرت شد... ماریا در گوشه ای نشست و به گریه کردن خود ادامه داد....

    زن نقابدار در حالیکه روی تختی دراز کشیده بود به ماریا گفت: گریت به خاطر از دست دادن همسرته یا به خاطر دردیه که داری؟

    ماریا چیزی نگفت و به گریه کردن خود ادامه داد....

    زن نقابدار پوزخندی زد و گفت: خب حدسش رو میزدم...

    ماریا خون های صورت و اشک هایش را پاک کرد و گفت: پس...پس تو زبون داری؟ فکر میکردم بلد نیستی حرف بزنی…

    زن نقابدار روی تخت نشست و به ماریا نگه کرد و گفت: خب آره خانم دکتر...نه ببخشید... پروفسور...

    ماریا از این که آن زن میدانست او پروفسور است تعجب کرد و پس از مکثی گفت: اگه اون ماسک روی صورتت نبود بهتر صداتو میشنیدم! تو کی هستی؟ چرا نقاب میزنی؟ اصلا چرا روتو هیچ آزمایش انجام نمیدن؟؟؟؟

    زن نقابدار: خب این نقابو من نزدم روی صورتم...اونا زدن! منو آوردن اینجا که جایی نباشم خانم پروفسور!!!

    ماریا: دیگه از من چی میدونی؟

    : همین قدر میدونم که تو و اون شوهرت با اون ویروسی که ساختین خیلیا رو کشتین... بووووم ... ببینم عذاب وجدان نداری؟

    ماریا سرش را پایین انداخت و گفت: قرار نبود اینطوری بشه! من..من گناه بزرگی کردم!!!

    زن نقابدار پوزخندی زد...

    ماریا با نگرانی به اطافش نگاه کرد و به زن نقابدار نزدیکتر شد و آرام گفت: میتونم ازت یه درخواستی داشته باشم؟

    زن نقابدار: نه.....

    ماریا(با نگرانی): من... من میدونم که دیگه زیاد زنده نمیمونم..م...میدونم این چیزایی که رومن امتحان کردن منو مثل شوهرم از پا در میاره... اما...اما من میدونم که آدمی نیستی که اینجا بمونی اینو میدونم! تو... تو میخوای فرار کنی مگه نه؟ ل..لطفا... لطفا دختر منو با خودت ببر! خواهش میکنم... التماست میکنم اونو با خودت ببر!!!

    ماریا با گفتن این جملات دوباره شروع به گریه کردن کرد...

    زن نقابدار:هه... اینجا مثل ویلای منه! برای چی باید فرار کنم؟؟؟

    ماریا با همان حالت گریه داد زد: لعنتی من به کمکت احتیاج دارم!!! اگه من و شوهرم گناه کار باشیم... دخترمون گناهی نکرده! اون...اون فقط 5 سالشه اینو میفهمی؟؟؟ بدن اون طاقت کتک و سرنگ و آمپول نداره!

    زن نقابدار: خانم... فکر کنم شما به یک روانشناس احتیاج دارین!!!

    ماریا(با حالت گریه و درماندگی): آخه....آخه مگه تو شیطانی؟؟؟

    زن نقابدار کمی مکث کرد و جلوتر آمد و گفت:شاید...

    ماریا چند لحظه سکوت کرد و فقط گریه کرد...

    بعد از چند دقیقه:

    ماریا: شنیده بودم آدمای گناهکار رو میبرن به جهنم...خب...اینم جهنم منه! اما اون... اون که گناهکار نیست مگه نه؟ حتی اگه تو خود شیطان هم باشی... بنطرت اون گناهکاره؟ اون توی سلول شماره ی 5 انداختن! الان معلوم نیست گرسنه هس یا نه؟ در میکشه یا نه؟؟؟؟ اصلا دارن روش چیکار میکنن؟ حتی اگه....

    زن نقابدار وسط حرف های ماریا پرید و گفت: گفتی سلول چنده؟

    ماریا: سلول همون سلولی که یکی عین تو توشه...5.

    زن نقابدار ماسکش را برداشت و جلوتر آمد و گفت: خب خب خب ... کمک که نه اما حالا شاید بتونیم با هم یه معامله ای داشته باشیم!!!
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    ماریا که از اینکار زن نقابدار تعجب کرده بود مکثی کرد و گفت: اولش اصلا حرف نمیزدی و همیشه نقاب روی صورتت بود....

    سریع تصمیمت رو عوض کردی و .... تو....

    زن نقابدار وسط حرف ماریا پرید و گفت: گفتم که معامله! تو کاری بکن که من بتونم اون یارو رو ببینم منم قول میدم که دخترتو نجات بدم!

    ماریا: شوخیت گرفته؟ چطوری میتونم اینکار رو بکنم؟ در ضمن از کجا بدونم که تو دخترمو نجات میدی و با خودت میبریش؟؟؟

    زن: هی... من گفتم شاید شیطان باشم... اما خود شیطان هم یه زمانی فرشته بوده مگه نه؟ اگه بتونی منو به اون یارو برسونی منم قول میدم دختر کوچولوتو نجات بدم تا دیگه آمپول و سرنگ و درد نکشه! میتونی در موردش فکر کنی...

    ماریا: نیازی به فکر کردن نیست قبول میکنم! اما یادت باشه که تو قول دادی دخترمو...

    زن دوباره وسط حرف ماریا پرید و گفت: میدونم میدونم... منم سر قولم میمونم خانم پروفسور! در ضمن باید بهت بگم که تو مادر مهربون و فداکاری هستی!

    ماریا لبخندی زد و گفت: ممنونم...خب حالا نقشه چیه؟

    ......................................



    3 روز بعد:

    در سلول شماره 5:

    دختر ماریا به داخل سلول پرتاب شد... زمین خورد و شروع به گریه کردن کرد.... شخص دیگری آمد و او را روی تخت نشاند...

    : درد داری؟

    دختر بچه چیزی نگفت و همچنان گریه کرد...

    : دوباره بهت سرنگ زدن ها؟

    دختر بچه همچنان گریه میکرد...

    شخص کنار دختر بچه نشست و گفت: راستی ...ام... چون تو هنوز اسمتو بهم نگفتی من خودم یه اسم برات انتخاب کردم. اسمنو گزاشتم ایدا !!! چطوره خوشت میاد؟

    دختر بچه همانطور که گریه میکرد گفت: ما...مان...

    :چی؟؟؟ مامان؟؟؟هه... بسه دیگه گریه نکن...تو دختر قویی هستی نباید انقدر گریه کنی. اصلا بیا یه کاری کنیم، برای اینکه دردات یکم کم شه و حرصت رو خالی کنی منو بزن باشه؟ چطوره؟ اگه که قبو...

    دختر بچه همانطور که گریه میکرد با دست های کوچکش شروع به زدن شخص کرد...

    شخص که تعجب کرده بود اول خندید و بعد گفت: آفرین آفرین... آ...آره همینطوری ادامه بده... هی هی یکم یواش تر دردم گرفت...

    دختر بچه که از این حرف شخص خنده اش گرفته بود دیگر او را نزد....

    شخص لبخندی زد و دستان دختر بچه را گرفت و گفت: تو دختر شجاعی هستی...

    او این را گفت و اشک های صورت دختر بچه را با دستش پاک کرد...

    شخص: نگفتی از اسمی که برات انتخاب کردم خوشت اومد یا نه...

    دختر بچه سرش را روی پای زن گزاشت و گفت: مامان... فردا هم منو آمپول میزنن؟؟؟

    شخص نفس عمیقی کشد و گفت : نمیدونم... واقعا نمیدونم اما نترس... اگه بترسی باختی ... همه چیز رو باختی... باید قوی باشی تا بتونی برنده شی.

    دختر بچه: گرسنمه ...

    شخص: جدی؟ خب پس... سهم شام منو تو بخور ...

    دختر بچه چشمانش را بست و گفت : باشه.

    شخص زیر لب گفت: واقعا قبول کردی؟ عالی شد...

    ناگهان صدای تیر اندازی نگهبانان آمد

    دختر بچه جیغی کشد و بلند شد... شخص هم بلند شد و گفت: مثل اینکه یه خبری شده کوچولو!

    صدای نگهبانان: اون دیگه چیه؟

    : شلیک کنین شلیک کنین...

    :لللللللللللللللعنتی ... نه نه ...نننننننننننه....

    شخص سعی کرد تا از زیر در سلول اوضاع را ببیند اما فقط پاهای نگهبانان را میدید که از چیزی فرار میکردند.

    شخص بلند شد و گفت : مثل اینکه امشب از شام خبری نیست...

    ناگهان صدای فریاد وحشتناکی آمد...
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    جسیکا: تفنگ؟ اون که آره... پس میخوای جهنم درست کنی هان؟
    ایدا: اشتباه میکنی...اینجا خودش جهنم هس...میخوام تو این جهنم خوراکی پیدا کنم!
    جسیکا از این حرف ایدا خنده اش گرفت و گفت: بیخیال...
    ایدا رو به دختر بچه کرد و گفت: بیا بریم...
    آن ها از سلول خارج شدن...چند قدمی که رفتند به جسد چند سرباز برخوردند که به طرز وحشیانه ای تکه تکه شده بودند...
    ایدا با دستانش جلوی چشمان دختر بچه را گرفت... جسیکا جلوتر رفت و تفنگ های کنار جسد نگهبانان را برداشت و خشاب آنها را چک کرد...
    جسیکا: روز شانس ماس... همشون پره... هه... مثل اینکه مامان این کوچولو حتی اجازه نداده این سربازای بدبخت آماده ی شلیک کردن بشن!
    جسیکا به سمت ایدا رفت و اسلحه ای به او داد...
    ایدا تفنگ را گرفت و گفت: باید راهمون رو عوض کنیم... این وضع باعث میشه اون بترسه!
    جسیکا: دیدی؟ نگفتم اون فقط وقتمون رو میگیره؟
    آن ها به راه افتادند...
    در راه:
    ایدا: چطوری از اینجا بریم بیرون؟
    جسیکا: فقط یه درب خروجی وجود داره که پشت همونجایی که روی همه آزمایش انجام میدادن...اما قبلش باید توی آزمایشگاه دنبال یه چیزی بگردیم.
    ایدا: چی؟
    جسیکا:رمز عبور!
    ایدا:رمز عبور؟
    جسیکا: فکر کردی خروج از اینجا به همین راحتیه؟ راستی نمیخوای بدونی اینا رو از کجا میدونم؟
    ایدا: خوراکی از کجا میشه پیدا کرد؟
    جسیکا(با تعجب): چی؟؟؟ هی اینجا رستوران یا کافی شاپ نیس... بهت خوش گذشته؟؟
    ایدا: من حتی توی جهنم هم چیزی رو که بخوام پیدا میکنم!
    جسیکا پوزخندی زد...
    پس از مدتی آنها به آزمایشگاه رسیدند...آزمایشگاه بهم ریخته بود و برگه های خونی روی میزها پخش شده بودند...
    جسیکا: اینجا رو نگا... هیچکی خونه نیس!
    دختر بچه پشت ایدا قایم شد. ایدا کمی جلوتر رفت و روی میزها دنبال چیزی گشت...جسیکا هم شروع به گشتن کرد... پس از مدتی ایدا که از کشوی میزی یک سیب پیدا کرده بود با لبخند گفت: پیداش کردم!
    جسیکا(با خوشحالی):جدی؟ سریع بود... خب رمزش چیه؟
    ایدا پیش دختر بچه رفت و سیب را به او داد و گفت: بیا.. بخورش.
    جسیکا(با عصبانیت): شوخی میکنی؟ تو این همه مدت دنبال یه خوراکی برای اون میمون کوچولو بودی؟
    ایدا: اگه میخوای همه چی به خوبی تموم بشه دیگه اونو به این اسم صدا نکن... منظورمو که فهمیدی؟
    جسیکا: ما الان باید اون کارت لعنتی رو پیدا کنیم!
    ایدا: خب الان میگردیم... بهت گفته بودم من حتی توی جهنم هم به چیزایی که میخوام میرسم نه؟
    پس از مدتی:
    جسیکا با عصبانیت چند کاغذ را به زمین پرت کرد و گفت: نیست... نیست...نیست...
    ایدا هم دست از گشتن کشید و گفت: فکر نمیکنم اینجا باشه.
    جسیکا(باحالت تمسخر): تو که توی جهنم هم هرچی میخوای رو پیدا میکردی...
    ایدا: توی این مورد میشه استثناء قائل شد...
    جسیکا: بجنب... باید بریم یه جای دیگه رو بگردیم.
    در همین لحظه دختر بچه با دستش ضربه ای به جسیکا زد و کارتی به او داد...
    جسیکا که تعجب کرده بود گفت:هه... همینه! از کجا پیداش کردی؟
    دختر بچه شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت...
    ایدا جلوی دختر بچه رفت و زانو زد و گفت: آفرین ایدا کوچولو... تو خیلی باهوشی!
    دختر بچه لبخندی زد...
    ایدا بلند شد و به جسیکا گفت: باید بریم...
    در راه:
    ایدا: خب... برای کشتن اون عوضی(رئیس جمهور) نقشه ای داری؟
    جسیکا: نه... حتی برای خارج شدن از ایجا هم نقشه ای ندارم...
    ایدا:من عاشق صداقتم ... اما نه تا این حد.
    دختر بچه: من خسته شدم...
    ایدا: یکم طاقت بیار... به زودی آفتابو میبینیم.
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    جسیکا: آفتاب؟ هه.. عوض شدی...

    ایدا : بخاطر زمانه...

    هیچ صدایی نمی آمد و راهرو ساکت بود.

    جسیکا: اصلا از اینجور سکوتای طولانی خوشم نمیاد... همیشه فکر میکنم یه دردسر پشت سکوتای طولانی مخفی شده !

    ایدا: وقتی بچه بودی برات قصه های ترسناک میخوندن؟

    جسیکا: جدی گفتم.

    دختر بچه: مامانی .. من خوابم میاد، میشه بخوابیم ؟

    ایدا: نه نمیشه ، یکم دیگه تحمل کن باشه؟

    جسیکا: نمیدونم اگه مامنش ببینش میشناسش یا نه ... راستی چی شد که اون پیرزن(رییس جمهور) نکشتت؟

    ایدا: نمیدونم ... اهمیتی هم نمیدم .. درحال حاضر به هیچ چیز اهمیت نمیدم !

    صدای سوزه و پای کسی آمد...

    آنها به عقب نگاه کردند ... ماریا جهش وحشتناکی کرده بود و با صورتی زشت به آرامی به سمت آنها می آمد.

    دختر بچه با دیدن این صحنه جیغ کشید..

    ایدا: در حال حاضر مجبورم که به این یکی اهمیت بدم !

    جسیکا تفنگش را به سمت ماریا نشانه رفت و گفت: به مامانت سلام کن کوچولو.. اینم از دردسری که میگفتم !

    دختر بچه پشت پاهای ایدا قایم شد.

    ایدا: برو عقب فهمیدی؟ بروعقب .

    دختر بچه سریع عقب تر رفت.

    ایدا و جسیکا شروع کردند به شلیک کردن ... ماریا با صدای تغییر کرده اش فریادی کشید و به سمت آنها دویدو به جسیکا ضربه ی محکمی زد ... جسیکا روی زمین افتاد...

    ایدا همچنان به سمتش شلیک میکرد... ماریا سعی کرد به ایدا صدمه بزند اما طاقت نیاورد و روی زمین افتاد.

    ایدا اسلحه اش را پایین آورد و گفت:هه...پس چقدر نگهبانا بی عرضه بودن ک..

    در همین موقع ماریا با فریادی دوباره بلند شد و گلوی ایدا را گرفت و او را بلند کرد...تفنگ ایدا به زمین افتاد...

    دختر بچه با دیدن این صحنه سریع خود را به ایدا رساند و با دستانش به ماریا ضربه میزد و میگفت: ولش کن... مامانمو ول کن!

    ماریا با شنیدن این جمله بی حرکت ایستاد و پس از مدتی ایدا را به گوشه ای پرت کرد و به دختر بچه خیره شد...

    دختر بچه: من از تو نمیترسم زشت گنده... مامانمو ول کن!

    ماریا با شنیدن این جمله جیغ وحشتناک و بلندی زد به سرعت از آنجا دور شد...

    ایدا گلویش را گرفته بود و سرفه میکرد...دختر بچه به سمت ایدا دوید و اورا بغل کرد...

    دختر بچه: مامانی...

    ایدا به جسیکا نگاهی کرد...

    جسیکا سرش را تکان داد و گفت: فکرشم نمیکردم!

    ایدا رو به دختر بچه کرد و گفت: هی.. مگه نگفته بودم قایم شو و اصلا جلو نیا؟

    دختر بچه: آخه اون...

    ایدا وسط حرفش پرید و گفت: دفعه ی بعد باید به حرفم گوش کنی...باشه؟

    دختر بچه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...

    جسیکا بلند شد و گفت: باید بریم...

    ایدا: درسته...هرچی سریعتر از اینجا بریم بیرون زودتر یه چیزی میخوریم!

    بعد از مدتی آنها به در فولادی بزرگی که روبرویشان بود رسیدند...

    جسیکا:اینم دروازه ی خروج از جهنم!

    جسیکا جلوتر رفت...

    ایدا به دوروبرش نگاهی کرد و آهسته به دختر بچه گفت: برو عقب اینبار هر چی شد جلو نمیای. هر چی شد...
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    293
    455

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    دختر بچه با نگرانی به عقب رفت...ایدا به سمت جسیکا رفت و اورا صدا کرد. جسیکا به عقب برگشت و در همین لحظه ایدا مشت محکمی به صورت جسیکا زد به طوریکه جسیکا به زمین افتاد و تفنگش به گوشه ی دیگری افتاد!

    جسیکا که شوکه شده بود سعی کرد تا از روی زمین بلند شود اما در همین لحظه ایدا با پایش لگد محکمی به شکم جسیکا زد...

    ایدا(با حالت تمسخر): خانم ها آقایون، چیزی که ما شاهدش هستیم... یه انتقام کاملا شخصیه که علتش خیانته یه دوسته !

    ایدا با پایش ضربه ی دیگری به جسیکا زد...جسیکا از درد به خودش میپیچید...

    ایدا: انتقام قبل از انتقام...هه... خیلی جالبه !

    و دوباره لگد دیگری به شکم جسیکا زد...

    جسیکا فریاد بلندی کشید و بریده بریده گفت: ل...لعنت... به تو...ایدا...

    ایدا روی زانوهایش روبه روی جسیکا نشست و گفت: این به خاطر دو اشتباه بزرگ توئه! اول اینکه بهم خیانت کردی...دوم اینکه بهم اعتماد کردی!

    و دوباره مشت محکمی به جسیکا زد... با این مشت از دهان جسیکا خون بیرون ریخت و جسیکا فریاد بلندی کشید...

    ایدا: من نصف کاری که تو باهام کردی هم نمیکنم! زیاد نگران نباش! من سریع تورو میکشم!

    ایدا دو مشت محکم به جسیکا زد و خواست که مشت سوم را به جسیکا بزند که دختر بچه با گریه پیش ایدا آمد و دست اورا گرفت!

    دختر بچه(با گریه): مامانی...مامانی...چرا اینطوری شدی؟... چرا انقدر بد شدی؟

    ایدا در حالیکه نفس نفس میزد از روی جسیکا بلند شد و چشمانش را بست و گفت: اون دختر باعث شد تو بیشتر به زندگی جهنمیت ادامه بدی! ولی نگران نباش... تو اینجا همون بلایی سرت میاد که سر ماریا اومد ... آروم میاد اما میاد !

    ایدا این را گفت و کارت خروج را از جیب جسیکا برداشت و به سمت در رفت. دختر بچه هم گریه کنان به دنبال راه افتاد... هنوز چند قدمی از جسیکا دور نشده بودند که ضربه ای به کمر ایدا خورد و ایدا روی زمین افتاد!

    جسیکا کسی بود که به کمر ایدا ضربه زده بود

    جسیکا نفس نفس زنان خون دهانش را پاک کرد و گفت: خانم ها آقایون، چیزی که ما شاهدش هستیم...تلافیه...

    جسیکا روی شکم ایدا نشست و مرتب به صورت ایدا مشت زد... دختر بچه گریه کنان به سمت جسیکا آمد و با دستان کوچکش سعی کرد جسیکا را از ایدا جدا کند... جسیکا دختر بچه را به سمتی پرت کرد...

    از صورت ایدا خون زیادی روی زمین ریخته شده بود و ایدا بی جان روی زمین افتاده بود...

    جسیکا نفس نفس زنان کارت خروج را برداشت و از روی ایدا بلند شد....

    جسیکا(نفس نفس زنان): تو باید یه چیزیو بدونی...همیشه یه ضربه ی محکم کاری تر از ده تا ضربه ی آرومه...در ضمن، من دوست تو نبودم... دشمنت بودم!

    او این را گفت و به سمت درب خروجی رفت...در باز شد و جسیکا از آن خارج شد... با رفتن جسیکا در هم بسته شد و دیگر هیچ برای خروج از آن وجود نداشت.

    فقط صدای گریه ی دختربچه می آمد.
صفحه 1 از 6 123456 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 51

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •