ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .

به گروه استیم، گیمینگ آنلاین سایت بپیوندید

سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
صفحه 3 از 6 نخست 123456 آخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 51

موضوع: انتخاب

  1. #21
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    این پست حذف شد
    ویرایش توسط کاپتان پرایس 1378 : 2017/02/17 در ساعت 22:48 دلیل: تکرار
  2. #22
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    کلر و مویرا کمی از ناهار خوری فاصله گرفتنتد و از انجا خارج شدند...باب نیز به دنبال آن ها به راه افتاد...
    مدتی بعد
    کلر رو به باب کرد و گفت: تو... منظورت از اینکه گفتی شیطان بیدار شده چی بود؟
    باب چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت....
    کلر رو به مویرا کرد و سرش را تکان داد...
    مویرا: لعنت.. ای کاش شن های زمان واقعی بود!
    کلر: بهت گفته بودم لازم نیس تو بیای اینجا... خودت خواستی که...
    مویرا وسط حرف کلر پرید و با عصبانیت گفت: من هرگز نگفتم از انتخابی که کردم پشیمونم...انتخاب من درست بوده...فقط...فقط ای کاش ان جاستین لعنتی رو پیدا میکردم!
    کلر: دیگه الان دیر شده...حالا ما باید فقط دنبال یه مدرک باشیم... یه مدرک...
    مویرا: درسته... اما بعدش چطوری از این جهنم فرار کنیم؟ راه خروج ما که خراب شده!
    کلر چیزی نگفت و با تعجب به مویرا نگاه میکرد...
    مویرا: چیه؟ نکنه باز حرف بیخودی زدم که اونطوری نگام میکنی؟
    کلر به پشت سر مویرا اشاره کرد. مویرا برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد...
    مویرا (با ترس): اوه نه...این دیگه چه کوفتیه؟؟؟
    زنی که کمرش به شدت باد کرده بود خمیده خمیده و در حلیکه ناله های بلند و وحشتناکی میکشید و دستانش روی زمین کشیده میشد و موهای سفیدش روی صورتش ریخته بود(ماریا) به سمت آن ها می آمد...
    کلر در حالیکه اسلحه اش را آماده میکرد گفت: مویرا...برای نجات جون خودم که شده از اون اسلحه ی لعنتی بابات که آوردیش استفاده کن!
    مویرا(با تعجب و دلهره): چی؟ تو...تو اینو از کجا میدونی؟
    ماریا در حالیکه داشت گریه میکرد به آنها نزدیک تر شد...کلر اسلحه اش را به سمت او نشانه گرفت اما باب دست او را گرفت...
    کلر با تعجب به باب نگاه کرد و با عصبانیت به او گفت: هی...داری چیکار میکنی؟؟؟ دستمو ول کن...گفتم دستمو ول کن...
    باب به کلر نگاه کرد و در حالیکه دست او را محکم گرفته بود گفت: نه...اینکارها فایده ای نداره... تو باید به اون خدمت کنی همونطور که ما اینکار رو میکنیم... اگه اینکارو بکنی اون از دستت عصبی نمیشه...تو نمیتونی شیطان ها رو از بین ببری!
    کلر با عصبانیت و فریاد گفت: اون مزخرفات دیگه چیه؟
    مویرا: کللللللللرررر........
    ماریا دیگر به آن دو (کلر و باب) رسیده بود....
    مویرا با تعجب و ترس نگاه میکرد...
    برای چند لحظه سکوتی حکم فرما شد و کلر فقط به صورت ماریا نگاه کرد... سپس ماریا بدون توجه به آنها از کنار کلر و باب رد شد و رفت...
    پس از چند لحظه باب دست کلر را ول کرد....در همین لحظه کلر ناخودآگاه روی زمین نشست...مویرا سریع پیش کلر آمد...
    مویرا: کلر...هی کلر...حالت خوبه؟ میتونی بلند شی؟؟؟
    کلر: در حالیکه نشسته بود به کلر نگاه کرد و گفت: شگفت انگیز بود...
    باب(با خوشحالی و خنده): آره...اون شیطان خوبیه...
    مویرا که از شدت ترس زبانش بند آمده بود گفت: فکر کنم...فکر کنم بهتره یه ذره استراحت کنی کلر!
    کلر با این حرف مویرا سریع بلند شد و در حالیکه آب دهانش را قورت می داد گفت: نه...
    باب(با خنده و خوشحالی): گفتم که اون کاری باهات نداره...اگه خدمتگزار خوبی باشی اون کاری باهات نداره! این روش زندگی کردن تو جهنمه! روش زندگی کردن تو جهنمه! روش زندگی کردن تو...
    مویرا با عصبانیت رو به باب کرد و گفت: اگه اون دهن لعنتیتو نبندی قسم میخورم با اسلحه ی پدرم با جهنم واقعی آشنات کنم.
    سپس رو به کلر کرد و ادامه داد: اون...اون چرا اینجا بود؟
    کلر: نمیدونم...فقط...فقط بیا از اینجا بریم...
    مویرا(باترس): کجا بریم؟
    باب: برین؟ کجا برین؟ مگه اینجا بهتون خوش نمیگذره؟ هان؟ خوش میگذره مگه نه؟
    در همین لحظه باب شروع به بالا و پایین پریدن و رقصیدن کرد و با خنده مدام میگفت: اینجا خوش میگذره....اینجا خوش میگذره...اینجا خوش میگذره....
    کلر سرش را گرفت و با ناراحتی گفت: دیگه خسته شدم...سرم....سرم درد میکنه...
    مویرا با عصبانیت به سمت باب که در حال آوراز خواندن بود برگشت و گفت: خفه شو حرومزاده... میدونی چیه تو حرومزاده ترین و به درد نخور ترین آدمی هستی که دیدم قسم میخورم خودم قاتلت باشم....
    باب بدون توجه به مویرا به شادی خود ادامه داد و با خودش میگفت: خوش میگذره...خوش میگذره...
    کلر سرش را تکان داد و به آرامی گفت: اصلا خوش نمیگذره....چیزی که مسلمه اینه....
    ویرایش توسط کاپتان پرایس 1378 : 2017/02/17 در ساعت 22:47
  3. #23
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    کلر و مویرا به آرامی قدم بر میداشتند...باب هم به دنبال آنها در حرکت بود...کلر تفنگش را محکم گرفته بود و با دقت به اطرافش نگاه میکرد.

    کلر: مویرا...باید از اون اسلحه ی پدرت استفاده کنی!

    مویرا(با تعجب): چی؟ منظورت چیه؟

    کلر: میدونم اونو با خودت آوردی! تو نمیتونی چیزی رو از من مخفی کنی!

    مویرا که تعجبش چند برابر شده بود گفت: ها؟؟؟ تو...تو از کجا فهمیدی؟

    کلر: حتی اگه بری به خاطر فرارت از خونه ببخشدت به خاطر این کارت سرتو میکنه! چرا اسلحهشو دزدیدی؟

    مویرا: دزدیدم؟ من؟

    کلر: هی...این کارت دزدی محسوب میشه!

    مویرا تفنگ بری را از زیر لباسش در آورد و گفت: خب حالا که تو میدونی لازم نیس قایمش کنه مگه نه؟ لعنت این اسلحه خیلی سنگین تر از بقیه اسلحه هاست!

    کلر: قدرتش هم بیشتر از بقیه اسلحه هاست...بلدی باهاش کار کنی؟

    مویرا: آ..آره فکر کنم...معمولا روش این اسلحه ها برای کشتن سادس!

    باب: کشتن؟ خب... شما میخواین بکشین یا کشته بشین؟

    مویرا(با عصبانیت): خیلی ممنونم که انتخاب رو با خودمون گزاشتی...ولی یه لطفی کن و خفه شو!

    کلر: اااه از مزخرفاتی که میگه حالم به هم...

    کلر ایستاد و حرفش را ادامه نداد...

    مویرا هم ایستاد و به اتاقی که روبه رویشان بود و تمام در و دیوار هایش خونی بود نگاه کرد...

    مویرا: دیگه...دیگه داره حالم بهم میخوره!

    کلر: خب بهتره بریم ببینیم چی پیدا میکنیم؟

    مویرا: چی؟ شوخی میکنی مگه نه؟

    کلر: اتفاقی نمی افته! بریم.

    مویرا در حالیکه زیر لب غر میزد به همراه کلروارد اتاق شد. باب هم در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه میکرد به دنبال آنها وارد اتاق شد....

    اتاق کوچک بود و روبه روی کلر و مویرا و باب تعداد زیادی تلویزیون بود که اکثر آنها برفکی بودند و تعداد کمی مکان های مختلف بیمارستان را نشان میدادند...

    مویرا: اینجا رو نگاه کن... مثل اینکه اینجا اتاق کنترل دوربینه!

    کلر به سمت صندلی که در آنجا رو به روی تلویزیون ها بود رفت و آن را به سمت خودش چرخاند...

    کلر در حالیکه رویش را از صندلی چرخانده بود و دستش را روی دهانش گرفته بود گفت: خدای من!!!

    مویرا به سمت صندلی رفت و با حیرت به آن نگاه کرد....

    مویرا(با تعجب): یا مسیح... چه بوی گندی میده!

    روی صندلی جسد فردی بود که وضعیت جسدش نشان میداد مدت زیادی از مرگش گذشته! باب به سمت جسد رفت و با لبخند به آن نگاه کرد...

    باب در حالیکه صندلی را به گوشه ی اتاق هل میداد گفت: اونا قدر تو رو نمیدونن... تو الان پیش شیطان هستی و اون از تو محافظت میکنه... تو الان یکی از ساکنین شیطانی شدی!

    مویرا(به حالت تمسخر): آره آره آره... تو درست میگی باب!

    کلر: مویرا، به دوربین ها نگاه کن...

    تصویر دوربین هایی که هنوز کار میکردند توجه کلر را جلب کره بود!

    مویرا به تلویزیون ها نگاه کرد... دوربین ها افراد سفید پوشی را در جاهای مختلف بیمارستان نشان میدادند که کارهای مختلفی انجام میدادند...یکی سرش را به دیوار میکوبید...یکی با خودش بلند بلند حرف میزد....یکی در حال خوردن دستش بود...یکی در حالیکه سرش را محکم گرفته بود فریاد های وحشتناکی میزد...یکی.....

    مویرا: مزخرفه!

    کلر با تعج به مویرا نگاه کرد....

    کلر: منظورت چیه؟

    مویرا: این مزخرفاتو بارها توی فیلمای ترسناک دیدم.... من که با این چیزا نمیترسم....

    باب جلو تر آمد و به انگشت به یکی از تلویزیون ها اشاره کرد...

    کلر و مویرا به آن نگاه کردند....

    تلویزیون تصویر همان هیولا( ماریا) را نشان میداد که پشت دری بدون حرکت ایستاده... فردی که به آرامی راه میرفت به اتاق نزدیک میشد... ماریا با دیدن او با سرعتی که با هیکل بزرگی که پیدا کرده بود غیر قابل باور بود به سمت او رفت و او را از پاهایش گرفته و به دیواری پرتاب کرد...

    مویرا(به آرامی): اما از این میترسم!

    : شماها نباید خودتونو قاطی این ماجرا میکردین!
  4. #24
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    کلر و مویرا به سمت صدا برگشتند...
    مویرا(با تعجب): لیان؟!؟
    کلر(با تعجب): لیان! تو...تو اینجا چیکار میکنی؟
    لیان: این سوالیه که من باید از شما بپرسم!
    توبی: این مزخرفات رو تموم کنید! هممون میدونیم برای چی اینجاییم درسته؟
    لیان: شما ها نباید خودتونو قاطی این ماجرا میکردین. چطوری وارد این ساختمون شدین؟
    مویرا: همکارت کمکمون کرد!
    لیان: همکارم؟ منظورتون... هانیگین؟
    کلر: بله...
    لیان: آه باید حدس میزدم...زن ها... خب هانیگین رو از کجا پیدا کردین؟
    کلر: شری!
    لیان(با تعجب): شری؟ اون حالش خوبه؟
    کلر: کم و بیش...
    لیان(با تعجب): منظورت چیه؟
    کلر: داستانش طولانیه... راستی شما چطوری اینجا رو پیدا کردین؟
    لیان به توبی اشاره کرد...
    توبی(با لبخند) : خب منم توی ارتش کار میکنم!
    لیان به باب نگاهی کرد و پرسید:این کیه؟
    مویرا: یه دیوونه... میگه اسمش بابه!
    باب: من بابم...من بابم...من بابم....
    مویرا: دیدی؟ اون یه احمق کله پوکه!
    کلر: بسه مویرا !
    کلر روبه لیان کرد و گفت: هی...شما فهمیدین اینجا چه خبره؟
    توبی: منظورت از خبر همون گنده بکه اس (ماریا)؟
    مویرا فقط اون نه ...ما یه زن رو توی ناهار خوری پیدا کردیم که میخواست بدون دلیل ما رو بکشه!
    کلر: چن تا جسد هم که خیلی وقت بود مرده بودن پیدا کردین اما هیچ مدرکی پیدا نکردیم!
    توبی سرش را تکان داد و چیزی نگفت...
    لیان: ببینم شما بودین که برق رو وصل کردین؟
    کلر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...
    لیان: خیلی خب ما وقت زیادی نداریم...باید به دودسته تقسیم بشیم تا زودتر به نتیجه برسیم!
    کلر: موافقم! بهتره دونفرمون به بالا و دو نفرمون هم به سمت پایین برن.
    لیان: مویرا، تو با من بیا...توبی تو با کلر برو!
    مویرا(با خوشحالی): من موافقم!
    توبی نزدیک لیان شد و آرام از او پرسید: میدونی من تا حالا یه همکار زن نداشتم...چه حسی داره؟
    لیان: اگه اون زن کلر باشه یه شانسه...
    توبی: چیه؟ بهش بدهکاری؟
    کلر: وقت کمه...بهتره راه بیفتیم!
    آن ها از اتاق خارج شدند...
    لیان به سمتی اشاره کرد و گفت: من و مویرا از این سمت میریم.
    کلر: خوبه... باب تو با ما میای.
    لیان نزدیک کلر شد و به آرامی به او گفت: هر اتفاقی که افتاد سریع منو در جریان بزار.
    کلر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...
    لیان: در ضمن، به همکارت اعتماد نکن!
    کلر: نگران من نباش... تو هم مراقب مویرا باش!
    لیان به سمت مویرا رفت و گفت: من و توبی بیسیم داریم...اگر احساس خطر کردین یا مدرکی بدست آوردین ما رو درجریان بزارین!
    کلر: تو هم همینطور...موفق باشین!
    آن ها از هم جدا شدند...
    .................................................. ...................
    در راه:
    لیان: اسلحه داری مویرا؟
    مویرا تفنگ بری را از پشت کمرش بیرون آورد و در حالیکه به آن نگاه میکرد گفت: ای کاش هیچ وقت تفنگ ساخته نمیشد.
    لیان(با لبخند): اسلحه ی زیبایی داری!
    مویرا: راستی کانادا چطور بود؟
    لیان: سرد...
    مویرا: آم... خب میدونی بعد از اعدام ایدا و رفتن تو ما خیلی سعی کردیم که مدرکی پیا کنیم... دنبال آدم های زیادی گشتیم...اما...
    لیان: جیک چی شد؟ الان کجاست؟
    مویرا: اون؟ امیدوارم تا الان مرده باشه! بعد از رفتن تو اونم ناپدید شد...بعضی وقتا فکر میکنم نابود شدن شهر نقشه ی بود!
    لیان: چرا شما دوتا انقدر از هم بدتون میاد؟
    مویرا: چون پدر اون یه ادم عوضی بود. اونم مثل پدرشه! پدرش هم ما رو هم پدرمنو خیلی اذیت کرد...
    لیان خنده ی کوتاهی کرد و گفت: خب ظاهرا توی این چن ساله عوض نشدی!
    مویرا: ولی تو عوض شدی!
    لیان(با تعجب): من؟
    مویرا: آره...تو پیرتر شدی! شبیه آدمایی که قلب ندارن شدی!
    لیان: فیلم زیاد میبینی؟
    مویرا: شاید تو راست میگی... شاید به خاطر زمانه...
    آن ها به اتاقی رسیدند...
    لیان: اسلحه ت رو محکم بگیر...
    لیان و مویرا وارد اتاق شدند...اتاق نسبتا بزرگ بود، روی دیوار ها نقاشی های بچه گانه ی شده بود و میزها و صندلی ها و کامپیوتر های زیادی به هم ریخته بودند...
    مویرا(به آرامی): یه چزی با عقل جور در نمیاد.
    در همین لحظه لیان صدایی شنید...
    لیان و مویرا به سمت صدا برگشتند....
    لیان سرش را تکان داد و گفت: الان نه!
    مویرا: ااااین...این که....
  5. #25
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    مویرا(با تعجب): این...این که یه بچس!
    لیان: به خاطر همینه که میگم الان نه..میدونی بچه ها اکثرا همش باعث دردسر میشن.
    مویرا جلوی دختر بچه رفت.... دختر بچه کنار دیواری که با خودکار نقاشی های بچهگانه ای کشیده بود خوابیده بود.لباس هایش کثیف و پاره بودند.ظاهرا نقاشی ها کار دختر بچه بود.
    لیان:به نظرت یه دختر بچه واسه چی باید اینجا باشه؟
    مویرا: سوالای زیادی هس که باید جوابشونو پیدا کنیم.
    لیان: عجله کن. بیدارش کن...
    مویرا: چقدر سنگدل شدی لیان! شرط میبندم این دختر بچه از روی خستگی و زجر زیاد اینجا خوابش برده....
    در همین لحظه دختر بچه تکان خورد و بیدار شد...با دستانش چشمانش را مالید و بلند شد.
    مویرا با عصبانیت رو به لیان کرد و گفت: دیدی؟ انقدر بلند حرف زدی که بیدار شد!
    دختر بچه با تعجب به آن دو نگاه کرد....
    دختر بچه(با تعجب): شماها کی هستین؟
    لیان: مامورین عدالت! و شما؟
    مویرا: این طرز حرف زدن با بچه ها نیست!
    مویرا با لبخند روی زانوهایش نشست و دست دختر بچه را گرفت و گفت: اسم من مویرا هستش! اسم تو چیه خانم کوچولو؟
    دختر بچه(به آرامی): ایدا !!!
    (این دختر همان دختر ماریاست)
    مویرا شوکه شد و به لیان نگاه کرد...لیان هم شوکه شده بود...
    مویرا به دختر بچه گاهی کرد و با لبخندی مصنوعی گفت: هه...خ ...خب ایدا خانم...بگو ببینم چرا اینجایی؟
    دختر بچه: خب اینجا خونه ی ماست!
    لیان: خونه؟ما؟
    دختر بچه: اوهوم... داشتم نقاشی میکردم که اینجا خوابم برد...
    مویرا به نقاشی های روی دیوار اشاره ای کرد و گفت: اینارو...تو کشیدی؟
    دختر بچه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...
    مویرا: خیلی قشنگن...
    دختر بچه به یکی از نقاشی ها اشاره ای کرد و گفت: این منم...اینم که دستمو گرفته مامانمه...
    مویرا به نقاشی دیگری که کمی جلوتر بود اشاره کرد و گفت: پس اون کیه؟
    دختر بچه: اون... اون نگهانه دیگه...اون از من و مامانی محافظت میکنه.
    لیان: چه نگهبان زشتی !
    مویرا: خب راستی پس بابات کو؟
    دختر بچه: بابام؟ آآآآ... اون مسافرته...
    لیان: راستی مامانت هم اینجاس؟
    قیافه ی دختر بچه عوض شد و گفت: اوه نه... دیر کردم...احتمالا مامانی نگرانم شده...باید برم.
    لیان: هی دختر جون... میتونی مارو پیش مادرت ببری؟
    مویرا: منظورت چیه لیان؟
    لیان: خب حرف زدن با مادر این بچه مطمئنا مفید تر از حرف زدن با خودشه!
  6. #26
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    خانم رئیس جمهور در اتاق کوچکی نشسته بود. صدای تیر اندازی از پشت در شنیده می شد اما او بی تفاوت فقط به میزی که رو به رویش قرار داشت خیره شده بود. پس از چند لحظه در اتاق به آهستگی باز شد و مردی که پیرهنی مشکی و نقابی داشت و یک کلت و چاقوی خونی در دستانش بود وارد شد. مرد جلوتر آمد و چاقوی خونی اش را به زمین انداخت.
    مرد: بی عرضه ها... نتونستن ازت محافظت کنن... البته تعدادشون کمتر از اونی بود که فکر میکردم.
    رئیس جمهور سرش را بالا آورد و گفت: هیچ وقت از مرگ نترسیدم... چون اصلا بهش فکر نمیکردم.
    مرد: خب ولی من هرروز بهش فکر میکنم. میدونی بهتره همیشه آماده باشی که یه عوضی بیاد و تورو بکشه اینطوره موقع مرگت شوکه نمیشی!
    رئیس جمهور: فکر کنم این حقمه که بدونم تو کی هستی !
    مرد: نه...
    مرد سرش را پایین انداخت و پس از مدت کوتاهی سرش را بالا آورد و گفت: میدونی چیه الان که دارم فکر میکنم چون تمام پولی که خواسته بودم رو بهم دادی بهت میگم کی هستم!
    مرد روپوش صورتش را برداشت...
    رئیس جمهور با دیدن صورت مرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که دوباره میبینمت آقای...
    مرد وسط حرف رئیس جمهور پرید و گفت: مرگ... برای تو من آقای مرگ هستم!
    رئیس جمهور لبخندش را خورد و با جدیت گفت: انجامش بده! میدونم که عجله داری!
    مرد اسلحه اش را روی سر رئیس جمهور گرفت و گفت: ممنونم، اول بخاطر اینکه پولم رو سریع دادی و دوم به خاطر اینکه کاری کردی که امروز احساس قدرت بیشتر کنم!
    صدای شلیک آمد...

    زمان حال:
    لیان و مویرا و دختر بچه در حال راه رفتن هستند.
    در راه:
    مویرا: خب...کوچولو تو یادت نمیاد کی اومدی اینجا؟
    دختر بچه چیزی نگفت و به راهش ادامه داد...لیان پوزخندی زد.
    مویرا(با عصبانیت): اصلا خنده دار نبود لیان!
    در همین لحظه صدای فریادی که شبیه به انسان نبود امد.
    لیان و مویرا سریع اسلحه های خود را بدست گرفتند.
    لیان: صدا از کدوم طرف بود؟
    مویرا: لعنت....
    دختر بچه(با خوشحالی): چیزی نیس. صدای نگهبانه! ترسناک هس اما با ما کاری نداره!
    لیان: ما؟
    دختر بچه: آره... من و مامانی و هرکسی که ما بگیم!
    مویرا رو به لیان کرد و گفت: منظورش چیه؟
    لیان:به نظرت بابد بدونم؟
    دختر بچه به اسلحه های آن دو نگاه کرد و گفت: اینا...یه جور اسباب بازین؟
    مویرا: آ...آره یه جور اسباب بازی برای ما بزرگتراس! نه بچه ها!!!
    دختر بچه(با ناراحتی): ولی من زیاد اسباب بازی ندارم...
    مویرا روی زانو هایش نشست و دستان دختر بچه را گرفت و گفت: ببین ، اگه به ما کمک کنی قول میدم باهم از اینجا ببریمت و برات کلی اسباب بازی بخریم. تازه من تورو با پالی و ناتالیا هم آشنا میکنم!
    لیان: آره کوچولو ولی قبلش باید مارو پیش مادرت ببری تا باهم از اینجا بریم باشه؟
    دختر بچه سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...
    .................................................. ........................................
    مدتی بعد:
    آنها به سالن سلول های زندانیان رسیدند، دختر بچه به سمت اتاق رفت و با تعجب به اطرافش نگاه کرد...
    مویرا: چیزی شده کوچولو؟
    دختر بچه(با تعجب): نگهبان... نگهبان نیس... اون همیشه اینجا بود!
    لیان: خب پس امشب ما رو شانسیم !
    مویرا به در سلول نگاهی کرد و گفت: توی این سلول مادرته؟
    دختر بچه: اوهوم!
    مویرا :خب... بریم.
    آنها وارد سلول شدند... ایدا با لباسی سفید و کثیف و موهای بلند مشکی رو تخت خواب بود. تمامی دیوار های سلول نقاشی شده بود که کار دختر بچه بود.
    مویرا(با تعجب): این...این... اوه خدای من!
    لیان(با تعجب): ایدا؟؟؟...چطور ممکنه؟؟؟
    مویرا در حالیکه از خوشحالی دور چشمانش اشک جمع شده بود گفت: باورم نمیشه که اون... اون هنوز زنده باشه... اوه یا مسیح این یه معجزه هستش!!!
    لیان: منم باورم نمیشه!
    دختر بچه: هیییششش...آروم تر مامانم بیدار میشه!
    لیان(با تعجب): مادرت؟ مادرت ایداس؟
    مویرا: ایدا مادر این بچس؟ میدونی لیان این یکم معنی بدی داره، میدونی...
    لیان: مزخرف نگو مویرا...
    در همین حین ایدا کم کم چشمانش را باز کرد...
  7. #27
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    ایدا در حالیکه نشسته بود با تعجب به آن ها نگاه میکرد... دختر بچه دوید و ایدا را بغل کرد.
    دختر بچه: سلام مامانی...
    مویرا کمی جلوتر آمد ...
    مویرا (با خوشحالی): ایدا...تو..ت... تو هنوز زنده ای!
    دختر بچه: مامان... این آقا و خانم با تو کار دارن.
    لیان اسلحه اش را پشت کمرش گزاشت و جلوتر آمد...
    لیان: ایدا... چرا حرف نمیزنی؟ تو چطور زنده موندی؟ ا...ا..البته از این بابت خیلی خوشحالم اما... من خودم عکسای اعدامت رو دیدم!
    ایدا(با تعجب): من؟... نمیدونم شما کی هستین؟ اینجا چیکار دارین؟
    لیان و مویرا با تعجب به هم نگاه کردن...
    مویرا(با تعجب): ها؟؟؟
    دختر بچه: اسم من ایداس!
    لیان(با عصبانیت): تو ساکت باش کوچولو!
    دختر بچه ناراحت شد...
    ایدا: تو حق نداری با دختر من اینطوری حرف بزنی!
    مویرا: دخترت؟ دیوونه شدی؟
    لیان نفس عمیقی کشید و گفت: باشه باشه...معذرت میخوام که با دخترت بد حرف زدم... حالا به حرفام گوش کن...تو منو یادت نمیاد؟
    ایدا: نه!
    مویرا: هه... عالی شد پس منم یادت نمیاد مگه نه؟
    برای چند لحظه همه سکوت کردند...
    دختر بچه: سرت چطوره مامان؟ هنوز درد میکنه؟
    ایدا لبخندی زد و گفت: داره بهتر میشه... راستی نقاشی کشیدی؟
    دختر بچه سرش را تکان داد و گفت: اوهوم...
    مویرا رو به لیان کرد و گفت: حالا چه غلطی بکنیم؟
    لیان: میدونی که نمیدونم! شاید...شاید ایدا دوباره یه نقشه ای داره!
    مویرا: فکر نمیکنم... شاید فراموشی گرفته یا شاید اصلا این ایدایی که ما میشناسیم نیست!
    لیان: مزخرفه! من ایدا رو بهتر از تو میشناسم مطمئنا یه نقشه داره...
    مویرا: میدونی مدت زیادی گذشته و خوب اگه ایدا واقعا توی این مدت اینجا بوده این رفتارا ازش طبیعیه! هر کسی که منو کلر اینجا دیدم رفتاراشون غیر طبیعی بوده... قرار نبوده که باهاش اینجا خوب رفتار کنن مگه نه؟
    لیان: شاید... بهتره به کلر و توبی خبر بدم...
    لیان(از پشت بیسیم): توبی؟ کلر؟ کسی صدامو میشنوه؟
    توبی(از پشت بیسیم): صداتو میشنوم لیان...
    لیان: خوبه...ما باید همدیگرو ببینیم... بیاین آخرین جایی که همدیگرو دیدیم...اتاق دوربین!
    توبی: مشکل چیه؟
    لیان: موضوع یکم پیچیدس... بیاین میفهمین!
    توبی: خیلی خب... ما تو راهیم!
    لیان: دریافت شد.
    لیان جلوتر پیش ایدا رفت و گفت: باهام بیا... باید چیزی رو نشونت بدم!
    ایدا: چی؟ چرا؟
    لیان: برای رضای خدا هم که شده اینبار لجبازی نکن...
    مویرا: نگران نباش... با ما بیا اتفاقی نمیوفته... قول میدم همه چیز بهتر بشه..
  8. #28
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    در محل اتاق دوربین ها:

    کلر(با تعجب): اصلا باورم نمیشه که زنده ای..یعنی...این خیلی خوبه ولی...ولی چطوری؟
    ایدا(با بی حوصلگی): آه دواره شروع شد...
    توبی: خب حالا که نمیتونین به جوابتون برسین میشه جواب منو بدین؟
    مویرا: و سوالتون؟
    توبی به ایدا اشاره کرد و گفت: این زن کیه؟
    کلر(با تعجب): ینی واقعا نمیدونی؟
    دختر بچه: مادر منه !
    ایدا به دختر چه لبخندی زد و دستی بر سرش کشید...
    لیان: حدس خودت چیه؟
    توبی مکث کوتاهی کرد و گفت: آممم....سفید برفی یا....
    مویرا سریع وسط حرف توبی پرید و گفت: مولان!
    توبی: آ...آره دقیقا شبیه اونم هست! مرسی که گفتی!!!
    لیان پوزخندی زد و به تلخی گفت: خوب بهتره توو مویرا روی خودتون تلاش کنین تا بتونین یه چیز خنده دار تر بگین!
    توبی: تلاشمو میکنم!
    ایدا(با عصبانیت): خوبه... پس همتون دیوونه این هان؟
    مویرا با عصبانیت جلوی ایدا ایستاد و با فریاد گفت: نه خانم،ما دیوونه نیستیم...من اسلحه ی بابامو دزدیدم ، دلش رو شکوندم و از خونه فرار کردم و اومدم به این جهنم تا انتقام تو و مردم بدبخت اون شهر رو بگیرم ولی حالا تو رو اینجا زنده پیدا کردم که داری ادای دیوونه ها رو در میاری!
    کلر:آروم باش مویرا... گوش کن ایدا... ما همه میدونیم که تو یه نقشه ای داری...
    ایدا(با تعجب): من...من نقشه ای ندارم!
    لیان جلوتر پیش ایدا رفت و وسیله ی آرایشی ایدا را در آورد و به او نشان داد...
    لیان: اینو یادت میاد!
    ایدا سرش را به نشانه ی منفی تکان داد...
    ایدا: تا حالا ندیدمش...
    لیان: این مال تو بود...واست آشنا نیس؟
    ایدا(با تعجب): مال من؟؟؟ پس چرا دست توئه؟
    لیان: داستانش طولانیه. خوب فکر کن شاید چیزی یادت بیاد...
    ایدا: این وسیله رو نمیشناسم.
    لیان: به هر حال...بگیرش پیش خودت نگه دار شاید چیزی یادت بیاد!
    ایدا وسیله را گرفت...
    کلر پیش لیان رفت و به او گفت: شروع خوبی بود...
    باب زیر لب با خود زمزمه کرد: شروع خوب...شروع خوب... شروع خوب...پایان بد...پایان بد...پایان بد...
    کلر رو به دختر بچه کرد و با لبخند گفت: چرا با مادرت نمیری روی اون صندلی بشینی؟
    دختر بچه و ایدا به سمت صندلی رفتند.
    .................................................. .................................................. ..........................................
    توبی: اگه بهم بگین این مولان واقعا کیه شاید بتونم کمکتون کنم تا به جواباتون برسین!
    کلر: ایدا ونگ ... البته ورژن موی بلند.
    توبی(با هیجان): ایدا ونگ؟ همونی که دولت اعدامش کرد؟ هه...باورم نمیشه... البته باد حدس میزدم که رئیس جمهور اونو بیاره اینجا و نکشتش!
    لیان: چطور؟
    توبی مکثی کرد و گفت: هیچی...
    کلر و مویرا و لیان به توبی نگاه کردند...
    مویرا (با تعجب): توبی...تو چی رو از ما مخفی میکنی؟
    توبی: ها؟ من... من فقط تعجب کردم همین...
    لیان با عصبانیت به سمت توبی رفت و گفت: تو داری چی رو از ما مخفی میکنی لعنتی؟
    کلر سریع جلوی لیان را گرفت و گفت: آروم باش لیان...ما اصلا وقت دعوا با هم رو نداریم...
    بعد رو به توبی کرد و گفت:توبی... ما بهت اعتماد کردیم... حالا وقتشه که تو به ما اعتماد کنی...تو دقیقا چی میدونی؟
    توبی مکث کوتاهی کرد و گفت: خب...فقط در حد یه حدسه... ولی شاید واقعا ونگ فراموشی گرفته!
    مویرا: چطور؟
    توبی: این ساختمون از دو قسمت تشکیل شده. یه قسمت که مردم رو درمان میکنن و این قسمت که روی آدما انواع ویروس ها رو آزمایش میکنن!
    کلر: خب؟
    توبی: خب فکر میکنید رئیس جمهور واسه استفاده از ویروس هاش چه کسایی رو انتخاب میکنه؟
    لیان مکثی کرد و گفت: آدمایی که مردن...ولی هنوز زندن!
  9. #29
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    مویرا: لعنت بهش...عجب حرمومزاده هایی پیدا میشن!

    لیان: تو...تو اینا رو از کجا میدنی؟

    توبی:خب...دونستن این چیزی واسه کسی که 17 نفر از نزدیکان رئیس جمهور رو بدون اینکه شناسایی بشه کشته خیلی سخت نیس...

    کلر: پس توی جمع ما باهوش تویی!

    توبی: خب خوشحالم که بالاخره یکی اینو فهمید!

    مویرا: خیلی خب باهوش... حالا چی؟

    توبی: این یعنی اعتماد؟

    لیان: نه، این یعنی اینکه راه دیگه ای جز تو نداریم!

    کلر: من که بهت گفتم ما بهت اعتماد داریم....

    لیان و کلر به هم نگاه کردند...

    توبی: خب پس باید از هم جدا بشیم!

    مویرا: واسه پیدا کردن مدرک؟

    توبی: و پیدا کردن راه خروج!

    کلر: باشه مشکلی نیس.

    توبی: من و لیان و ونگ با دخترش... تو و مویرا و اون دیوونه!

    مویرا: تو و لیان؟

    توبی: میخوام کاری کنم که بهم اعتماد کنه!

    لیان پوزخندی زد و گفت: پس موفق باشی!

    مویرا: بچه ها هنوز یه مشکل کوچیک داریم... چطوری ایدا رو راضی کنیم!

    کلر در حالیکه به ایدا نگاه میکرد گفت: اینو بسپارینش به من...

    کلر پیش ایدا و دختر بچه رفت و رو به دختر بچه گفت: هی خانم کوچولو...میخوای با ما...یعنی با اون آقای مو طلایی و دوستش یکم بگردی؟ مطمئنم به تو مامانت خوش میگذره!

    دختر بچه کمی فکر کرد و و سپس رو به ایدا کرد و گفت: آره...

    ایدا(با تعجب): چی؟

    دختر بچه: میتونیم با هم باشیم!

    مویرا به آرامی به لیان گفت: واقعا فکر میکنه که اینجا پارکه؟ چرا انقدر هیجان داره؟

    لیان چیزی نگفت.

    ایدا کمی مکث کرد و سپس با دودلی گفت: اگه...اگه تو دوست داری...منم مشکلی ندارم!

    کلر: خوبه...

    آنها به سمت لیان و توبی و مویرا آمدند...

    توبی: همه چی رو به راهه؟

    دختر بچه(با هیجان): ماآماده ایم!

    کلر به سمت لیان رفت و گفت: انقدر بد بین نباش...اونم مثل ما دنبال انتقامه!

    لیان نگاهی به توبی انداخت و گفت: شاید...

    .................................................. .................................................. ...................................

    توبی ولیان و ایدا و دختر بچه وارد راهرویی شدند. ایدا و دختر بچه جلوتر از بقیه راه میرفتند...

    توبی: چرا بهم اعتماد نداری؟

    لیان: تو چیزای زیادی میدونی... همین کافیه...

    توبی من که بهت گفتم....

    لیان وسط حرف های توبی پرید و گفت: تمومش کن! من خودم توی d.s.o بودم...

    ایدا و دختر بچه جلوتر از آنها ایستادند...

    لیان به سمت آنها رفت و گفت: چیه؟ مشکل چیه؟

    توبی همچنان با فاصله کمی از آنها ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.

    ایدا: یه لکه خون اینجاس!

    دختر بچه: نگهبان دوباره ه کسی صدمه زده؟

    لیان(با تعجب): این نگهبان چرا....

    ناگهان صدای شلیکی آمد... ایدا به شکم خود نگاه کرد. تیر به شکم ایدا خورده بود...

    دختر بچه فریاد زد: مااااامان!!!!!

    ایدا زانو زد و با دستش جلوی زخم را گرفت....

    لیان وحشت زده پشت سرش را نگاه کرد....

    توبی اسلحه اش را پایین آورد و گفت: وقت اعتماده... حیف بود اگه تورو میزدم!

    لیان(با تعجب): تو... تو چه غلطی کردی؟؟؟؟

    توبی: کارت واسه ی انتقام گرفتن رو آسون تر کردم.
  10. #30
    تاریخ عضویت
    2016/07/06
    نوشته ها
    281
    402

    پیش فرض پاسخ : انتخاب

    در سمت دیگر...
    در راه:
    مویرا:آااام کلر ... به نظرت چرا لیان به توبی اعتماد نداره؟
    کلر سرش را تکان داد و گفت: نمیدونم...
    مویرا: به نظرم لیان داره اشتباه میکنه، توبی میتونست منو بکشه ولی به حرفام اعتماد کرد.
    کلر: دقیقا همین موضوع باعث تردید من میشه!
    مویرا(با تعجب): تو...تو گفتی بهش اعتماد داری!
    کلر: میدونم ولی....اون 17 نفر از مهم ترین نزدیکان رئیس جمهور رو کشت و به حرفای هیچ کدومشون اعتماد نکرد حالا چرا باید به تو اعتماد کنه؟
    مویرا سرش را پایین انداخت و گفت: نمیدونم...شاید به خاطر اینکه من بهش یه سرنخ دادم.
    کلر: و شاید به خاطر اینکه...
    در همین حین باب فریاد بلندی زد...همان هیولا(ماریا) جلوی باب ایستاده بود!
    مویرا(با ترس): یکمی گنده تر نشده؟
    کلر اسلحه اش را به سمت هیولا(ماریا) گرفت و گفت: نه، عصبی شده!!!
    مویرا اسلحه ی بری را به سمت ماریا نشانه گرفت و گفت: امیدوارم دلیل عصبانیتش ما نباشیم!
    در همین حین باب جلوتر رفت و در مقابل ماریا زانو زد...
    باب(با گریه و اضطراب): خواهش میکنم...من...من میتونم توضیح بدم....اونا حالشون خوبه!!! م...من...من کاری باهاشون نداشتم!!!
    کلر: باب برگرد عقب همین حالا!
    ناگهان هیولا(ماریا) با دستش سر باب را گرفت و او را از زمین بلند کرد...باب از درد فریاد میکشید و سعی میکرد خودش را آزاد کند...
    مویرا:بزنش کلر!
    مویرا و کلر با هم شروع به شلیک کردن به ماریا کردن اما کارساز نبود... ماریا با دستش فشار بیشتری به سر باب آورد. در اثر همین فشار سر باب متلاشی شد!
    مویرا که با دیدن این صحنه شوکه شده بود گفت: چی...این یعنی چی؟
    ماریا فریاد بلندی کشید و در حالیکه چشمانش مشکی شده بود از کمرش چند شاخک مشکی رنگ که سر هر کدام یک انگل سبز رنگ بود در آورد!
    کلر: لعنتی!
    مویرا: میخوای باهاش بجنگی؟
    کلر: شوخیت گرفته؟
    مویرا (با ترس): منم فرار رو ترجیح میدم!
    مویرا به اطرافش نگاه کرد چشمش به در بزرگ فلزی افتاد...
    مویرا: کلر ، اونجا...
    کلر به در فلزی نگاه کرد...
    کلر: خب منتظر چی هستی؟
    آنها به سرعت به سمت در دویدند، ماریا هم با فریاد بلندی به دنبال آنها دوید. کلر سریع در را باز کرد و آن دو وارد در شدند...مویرا سعی کرد که در را ببندد اما ماریا پشت در بود و اجازه نمیداد!
    مویرا با اضطراب داد زد: کللللر! یه کاری بکن!
    کلر: اینو بسپارش به من!
    کلر اسلحه ی بری را از پشت کمر مویرا برداشت و به سمت ماریا شلیک کرد...یکی از تیرها به یکی از انگل های سبز رنگ ماریا خورد و ماریا عقب رفت...مویرا از همین فرصت استفاده کرد و سریع در را بست و قفل آن را بست!
    کلر و مویرا نفس زنان به در نگاه میکردند که ناگهان در شروع به تکان خوردن کرد...در آن طرف ماریا سعی داشت در را باز کند!
    مویرا چشمانش را بست و با اضطراب گفت: برو برو...تورو خدا فقط برو.... ما غذای خوشمزه ای واست نیستیم!
    چند لحظه بعد صدا قطع شد...
    مویرا نفس زنان و با اضطراب در حالیکه هنوز به در نگاه میکرد گفت: رفت؟ ما الان در امانیم؟
    کلر هم که هنوز به در نگاه میکرد گفت: فکر...فکر کنم...
    مویرا نفس عمیقی کشید و گفت: خدا رو شکر...لعنت بهش، تا حالا انقدر به مرگ نزدیک نشده بودم!
    کلر اسلحه ی بری را به مویرا داد و گفت: بیا... اگه تونستیم از این جهنم سالم بریم بیرون باید حتما از بری بخاطر اسلحه ی عزیزش تشکر کنی!
    مویرا اسلحه را گرفت و گفت: حتما...
    کلر: خیلی خب حالا کجاییم؟
    مویرا به دور و برش نگاهی کرد و گفت: نمیدونم!
    : اینجا یه جایی تو جهنمه!
    کلر و مویرا اسلحه شان را به سمت صدا گرفتند...
    مردی که این حرف را زده بود پوزخندی زد و گفت: آروم باشین خانم ها... ظاهرا خیلی اون از دستتون عصبی شده!
    کلر: تو کی هستی؟
    مرد: خب بهتر نیست که اول تفنگاتون رو پایی...
    مویرا وسط حرف مرد پرید و با عصبانیت گفت: اسم لعنتیت چیه؟
    مرد لبخندی زد و گفت: جاستین!
صفحه 3 از 6 نخست 123456 آخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 51

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •