ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





مهمان گرامي
براي مشاهده تالار با امکانات کامل ، دانلود محتویات و عکس ها و شرکت در مباحث ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کرده و ایمیل فعالسازی فرستاده شده را تایید کنید .
سايت فارسی Horror Games - بازی های ترسناک
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12

موضوع: (manuscript (Full

  1. #1
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض (manuscript (Full

    manuscript ها یا به اصطلاح "دست نوشته" ها کاغذ های داستان الن ویک میباشد که در همه جای Bright Falls به طور پراکنده هستند و داستان بازی را روایت میکنند.نام این داستان Departure یا همان "عزیمت" است و داستان آن چیزی که برای الن اتفاق افتاده یا خواهد افتاد را روایت میکند.


    "دست نوشته" های اپیزود اول: کابوس


    صفحه 1: عنوان دست نوشته ها

    "عزیمت" توسط الن ویک


    صفحه 2: ویک مورد حمله قاتل سایه ای قرار گرفت

    آن مرد به من نگاه کرد.صورتش توسط سایه ها پوشیده شده بود.در تاریکی ای که همه ی جنگل را احاطه کرده بود تشخیص دادن او بسیار سخت بود,اما تبری که بالا برد به خوبی قابل رویت بود.خون قربانی روی تبرش برق میزد.

    او دیوانه وار می خندید.سایه ها زنده بودند و بر حرکات و اعمالش تسلط داشتند.

    این یک صحنه از کابوس بود ولی من هوشیار بودم.


    صفحه 3: ویک بوسیله نور با یک تسخیر شده میجنگد

    تسخیر شده رو به رویم ایستاد.نگاه و تمرکز کردن بر رویش غیر ممکن بوده و مثل یک نقطه ی کور و سیاهی بود که بر اثر تومور مغزی یا مشکل چشمی دیده میشد.سایه ها از او مثل خون و همانند جوهر خارج میشدند و آنقدر سایه های خون مانند به سرعت و زیاد خارج میشدند که انگار بر اثر گاز گرفتن کوسه از او خون خارج میشود.من وحشت کرده بودم و چراغ قوه را آنچنان محکم میفشردم که انگار زندگی ام به آن وابسته است زیرا مانع نزدیک شدن آن تسخیر شده به من میشد.ناگهان اتفاقی افتاد و نور به نظر درخشان تر می تابید.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 4: تاریکی بیدار میشود

    برای مدتی طولانی تاریکی ضعیف و خفته بود و چیزی جز یک کابوس نیمه فراموش شده یا یک لرزه سایه ای در گوشه چشمی در جنگل هنگام شب از آن باقی نمانده بود;به اندازه کافی واقعی به نظر نمیرسید تا احتمالا وجود داشته باشد و بسیار کم مانده بود تا بطور کامل نابود شود.

    اما اکنون بیدار میشود.نویسنده همانند حشره ای در دام عنکبوت افتاده است و هر حرکت او برای رهایی تار را بیشتر می لرزاند بیشتر او را به درون میکشد و گرفتار میکند.حال دیگر آن(تاریکی) به خاطر این حرکات بیدار شده است و میتواند از آن استفاده کند.


    صفحه 5: ویک مورد حمله پرندگان قرار گرفت

    قبل از دیدنشان,صداهایشان را شنیدم که آسمان را میخراشند و جیغ زنان به پایین می آیند.

    من به اطرافشان میچرخیدم و آنها همانند ابری روی سرم بودند.برای لحظه ای,درخشش صد ها چشم مرده که همانند مروارید های سیاهی بودند در تاریکی دیدم.

    چراغ قوه را به سمتشان گرفتم و آنها همانند وسایل آتش بازی منفجر و پراکنده شدند.پر هایشان سوخت و به خاکستر تبدیل شد.من حتی نمیتوانستم صدای فریاد خودم را در حضور آنها بشنوم.


    صفحه 6: ویک صفحات را پیدا میکند

    از ابتدا من بعد از آن تصادف به دنبال صفحات میگشتم.کتابی که نمیتواستم به یاد بیاورم هم یک افتضاح بود و هم یک پیام واقعی,یا یک چیز دیگری بود که دنیا را بازنویسی کرد.من شروع به پیدا کرن آنها کردم مخصوصا آنهایی که پاسخ هایی برای این معما در آن ها بود.

    با آنها من میتوانستم خودم را نجات دهم.

    با آنها من میتوانستم آلیس را نجات دهم.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 7: تلویزیون درون پمپ بنزین

    وارد گاراژ پمپ بنزین شدم.ساکت و تاریک بود.حیلی بهم ریخته بود.به نظر میرسید که فردی اینجا را بهم ریخته یا در اینجا دعوایی رخ داده بود.نور چراغی از اتاقی که دربش باز شد به اینجا افتاد و من به سمتش رفتم.

    بدون هیچ اخطاری نوری کور کننده به رویم تابید.یک تلویزیون پرتابل قدیمی روی قفسه خود به خود روشن شد.باور نکردنی بود,من خودم را در تلویزیون در حالی که مثل دیوانه ها حرف میزدم را دیدم.


    صفحه 8: ویک به کلانتر دروغ می گوید

    اون پرسید"کلبه ی روی دریاچه Cauldron"؟

    کلانتر با شک به من نگاه کرد.هنگام صبح نور خورشید از پنجره های اداره به داخل تابید.من تقریبا بدون کمک او نمیتوانستم از آن جنگل تاریک جان سالم به در ببرم,اما نمیوانستم چیزی را که دیشب با آن مواجه شدم به او بگم.او فکر میکند که من دروغ میگویم یا دیوانه شده ام و مرا زندانی میکند.

    و به من برای پیدا کردن آلیس کمک نخواهد کرد.


    صفحه 9: استاکی(Carl Stucky) تسخیر شده

    استاکی درون گاراژ به خودش پیچیده بود و تف میکرد و تلاش میکرد تار های عنکبوت دور سرش را پاره کند.تاکنون او این چنین نبود ولی اکنون همه چیز نامعلوم و عجیب است.

    چیزی-یک احساس-توجه او را به خود جلب کرد.استاکی رو به بالا کرد و خیره شد به طوریکه ذهنش بیهوده تلاش میکرد تا وحشت قبلی او را تحسم کند.او به عقب لغزید و با پا به دبه نقتی ضربه زد;تمام کف اتاق به رنگ سیاه در می آمد و او دست و پا میزد.سپس بلند شد و رفت چون تاریکی بی رحم او را هم فرا گرفته و تسخیر کرده بود.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 10: رویاهای روزانه رز(Rose Marigold) درباره ی ویک

    رز میدانست که احساساتی شده است.اما دیگر برای او مهم نبود.همین که مضطرب میشد, ملاقات کوتاه او با الن ویک به معنای واقعی بهترین لحظه زندگی او بود.
    رز ویک را زمانیکه به همراه همسرش الیس سوار ماشین میشد, دیده بود.او زیبا بود.با دل و جرات, و با ویک راحت بود.بر خلاف رز.انها برای یکدیگر ایده ال بودند.
    رز حاضر بود هر چیزی را بدهد, تا بتواند دوست انها باشد.


    صفحه 11: ورود بری(Barry Wheeler)

    بری ویلر ارم و قرار نداشت.بری بعد از اینکه برای چند روز تماس هایش با الن و الیس بی پاسخ ماند سریعا سوار هواپیما شد.اینها به این معنا میتوانستن باشند که هر دو انها به یک ماه عسل دوم رفته اند.اما بری باور نمیکرد.الن برای همچین کاری خیلی بی ثبات بود, بدون خواب, و خرد و خسته.
    بری سال های زیادی بود که با الن ویک سر وکار داشت, و نمی توانست نسبت به ان قضیه بی تفاوت باشد.یک چیزی اشتباه بود.

    صفحه 12: توبی(Toby) سگ

    توبی این بو را میشناخت.بو مال یک مرد بود,یک مرد خوب که به خوبی به او میرسد و از بازی کردن با او هیچ وقت خسته نمیشود.توبی دمش را به نشانه حوشحالی و هیجان تکان میدهد و یک پارس به نشانه شادی میکند.بعد ها یک بوی دیگری می آمد - یک بوی بد - و به اندازه ی کافی نشناس بود که توبی را سر جایش میخکوب کرد.بسیار تعجب کرده بود و از ته گلو با صدای بلند پارس میکرد.این بوی بد از آن مرد خوب می آمد.در حالی که این حیوان نابینا وحشت کرده بود ناگهان تبری درست بر روی مغزش فرود آمد.

    صفحه 13: رز(Rose) یکی از طرفداران است

    بری یک جرعه دیگر از آن قهوه ی عالی نوشید.او به رز خندید.قطعا این عشق بود.

    رز نتوانست خودش را نگه دارد و نفس نفس زنان گفت "کتاب جدید یه شاهکار میشه.میدونم! تو باید بهش بگی که نباید به حرف دیوونه هایی که توی انجمن ها میگن "عزیمت" هیچ وقت تمام نمیشه گوش نکنه.اون باید وقت بزاره و این یکی رو عالی بنویس.من میتونم منتظرش باشم"


    صفحات اپیزود 1 تمام شد
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    اپیزود 2

    صفحه 1: توقف ناگهانی 1

    آنها در مورد سقوط و متوقف شدن در آخر راست میگفتند.

    من در اینجا زیر برف مخفی شده بودم هنگامی که زنجیره ای از صحنه های وحشتناک دائم در ذهنم تکرار میشوند,تکرار فیلم های ملامت کننده خودم,یادگاری از جسمم.تنها در بیداری خودم.فکر کردن دوباره درمورد شباهتم.

    آن زن افسونگر و خبیث رفته بود.تنها یک مزه ی ترش از آن بوسه ای که مرا کشت باقی مانده است.


    صفحه 2: توقف ناگهانی 2

    این یک خداحافظی دیر وقت بود.سیزده سال بعد از اینکه من انتقامم را گرفته بودم, در نهایت مرا با خود کشاند.این, زمان زیادی برای تحمل کردن این درد بود.

    خون من برف را سرخ کرد - یک برف آب وحشتناک - و تمامی مسکن ها را از هم پاشید و به آهستگی آنها را به فاضلاب ریخت و با فاضلاب شهر در هم آمیخت و ناپدید شد.

    من اکنون میتوانم آنها را ببینم, همسر و فرزندم.عزیزم, من خانه ام.


    صفحه 3: تاریکی در رستوران

    با وجود ظاهر انسانیش, که نشان میداد تاریکی به قدری باهوش و قدرتمند است که میتواند ویژگی ها و ظاهر انسانی را روی چیزی غیر انسانی جلوه دهد.

    با این حال او در یک نقطه از رستوران که به اندازه ی کافی تاریک بود ساکن شد.بعضا کمی نور از راهروی باز به روی او میتابید و بسیار اذیتش میکرد اما او تحمل میکرد و این بسیار برایش دردناک و وحشتناک بود.اما نویسنده بزودی آن را درست میکند و به جایی که او هنوز قدرت دارد میرود.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 4: ویک در Lover's Peak

    رباینده برای اخرین بار با تفنگش شلیک کرد, و سایه از همان جایی که امده بود در تاریکی ناپدید شد.
    "می بینی, چیزی نیست, ویک"
    فکر آلیس در دست های او با خشم و نفرت موج میزد.ما بر روی یک سکوی چوبی در Lover's Peak ایستاده بودیم.پشت سر ما آبشار و کوهی وجود داشت, و همینطور نور قرمز دکل رادیویی که در ارتفاعات بالا چشمک میزد.من با غلبه بر میل درونیم جسارت به خرج دادم تا حرکتی بکنم و مجبور شدم حرفی بزنم.
    "بیا همین الان تمومش کنیم, همسر من کجاست؟"


    صفحه 5: آلیس سایه ای را می بیند

    آلیس از پشت لنز دوربین به منظره نگاه کرد و عکس را تنظیم نمود.دریاچه کالدرن(Cauldron) بی نظیر بود.چیزی توجه او را جلب کرد: جسمی پشت کلبه مانند یک زن لاغر در بین سایه ها پنهان شده بود.
    او دوربین را پایین اورد و مجددا نگاه کرد-اما کسی انجا نبود, فقط شاخ و برگ درختان بودند که با جمع شدن در کنار هم به شکل یک انسان درامده بودند.او سرش را تکان داد و خندید.


    صفحه 6: بری(Barry) به عقلانیت ویک شک میکند

    بری هیچ وقت رابطه نزدیکی با آلیس نداشت, اما میدانست الن به طرز وحشتناکی او را دوست دارد. و حالا که برای الیس اتفاقی افتاده بود, الن اینجا بود, تفنگ در دست و چیزهایی میگفت که شبیه حرف های دیوانه وار افراد غل و زنجیری بود.درست مثل این بود که دوست او دچار یک ضربه روحی و روانی بزرگ شده و اکنون به طور کامل از واقعیت دور شده است.
    بری از این موضوع به شدت ترسیده بود.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 7: راستی(Rusty) میمیرد

    هوای مرکز گردشگری پر از بوی بدی بود که به نظر میرسید مال چیزی است که از درون زمین به سطح آمده است.

    راستی همچنان خون سرفه میکرد. چشمان من متوجه شکل عجیب چرخش پای شکسته او شد. حمله بسیار دردناکی بود. مکس هم در قفسش پارس میکرد. چشمان راستی پر از ترس و وحشت شده بود.

    او نفس نفس زنان گفت: "آقای ویک, همگی همانطور که در صفحات نوشته شده بودند رخ داد."


    صفحه 8: راستی(Rusty) مورد حمله تاریکی قرار میگیرد

    مرکز گردشگری بسیار محکم ساخته شده بود, اما نیرویی قدرتمند قسمت جلویی آن را تکه تکه کرده بود. راستی همانند عروسکی که به دیوار بکوبندش به روبه روی قسمت لابی پرتاب شده بود و آسیب زیادی دیده بود.

    او احساس درد نمیکرد تا اینکه حرکت کرد و پای پیچ خورده اش را تکان داد و همچنین یکی از دنده های شکسته اش از درون او را رنجاند. راستی از ترس و درد ناله کشید و از تنها مردن وحشت کرد.


    صفحه 9: ویک به یک پناهگاه نورانی امن میرسد

    در آخرین لحظه من مسیرم را عوض کردم و به پایین پریدم; آن تبر, درحت را زاز ریشه کنده بود.

    من درون آن همه نور درخشان گرفتار شده بودم. ریه هایم سوخته بود; و برای حرکت کردن بسیار خسته بودم. من در جایم میخکوب شدم و در انتظار یک حمله کشنده ماندم, اما خبری نشد. دستم را بلند کردم. هیچ چیزی در آن تاریکی دورتر نبود.

    برای لحظاتی, در آن نور سفید غرق شده بودم, و امن بودم.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 10: اخرین تفکرات راستی(Rusty)

    راستی در اخرین لحظات زندگی خود به رز(Rose) فکر می کرد.او از رز بزرگتر بود.رز تازه دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته بود, اما این موضوع باعث میشد راستی احساس جوانی کند و خاطرات تلخ ازدواج قبلیش را به فراموشی بسپارد.
    او هنوز حلقه اش را در دست داشت و فقط منتظر این بود تا با یک اشاره رز ان را در بیاورد.


    صفحه 11: ویک یک نماد مشعل میبیند

    من به گوشه راه چرخیدم, از چیزیکه که قرار بود در پرتو های نور چراغ قوه ظاهر شود, می ترسیدم. ناگهان, نشانی از یک مشعل تقریبا رنگین در نور می درخشید.پشت ان یک ستون اهنی خمیده به وسیله صخره ای پنهان شده بود.
    حتما دلیلی داشت که این اینجا بود. پر از تجهیزاتی مثل: باتری, منور و مهمات. تمام چیزی هایی که شما لازم دارید تا بتوانید بر تاریکی شب غلبه کنید.این چیزها به وسیله کسی انجا گذاشته شده بودند, که از تمام اتفاقاتی که افتاده بود مثل من خبر داشت و حتی بیشتر از من میدانست.


    صفحه 12: ورود نایتینگیل(Nightingale)

    مامور نایتینگیل به خواست خود در Bright Falls نبود.مردم کم جمعیت اینجا او را به انجا کشانده بودند. او درخت ها یا قهوه را دوست نداشت.او میدانست که این ترس غیرقابل کنترل اکنون در پشت لبخند ها و سطح خیابان ها پنهان شده است.
    او خیلی دلش میخواست که ماشین را روشن کند, و فقط رانندگی کند تا زمانیکه جاده به پایان برسد و یا اینکه از شدت نوشیدن بیهوش شود.اما او ماموریتی را بر عهده داشت.او باید نویسنده ای را پیدا میکرد...به هر قیمتی که بود.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  9. #9
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 13: ترس آلیس از تاریکی

    بیش از چندین بار, آلیس ترس از تاریکی را به من توضیح داد. برای او تاریکی تنها به معنای بی نور بودن نیست بلکه چیزی فراتر از آن و قابل حس کردن است. برای او چیزی قابل لمس و احساس کردن است.

    بدتر از آن, برای او چیزی بود که دارای عقل است, چیزی شرور و بدخیم. برای او همه چیز وقتی که در تاریکی قرار میگیرند عوض میشوند, آنها به چیز دیگری تبدیل میشوند, چیزی بیگانه که نه امن و نه بی خطر است.

    من تاکنون هرگز درک نمیکردم که منظور او چه بود.


    صفحه 14: ویک صدای اره برقی میشنود

    هر شب از شب قبلی بدتر بود. من بسیار خسته بودم و بدنم به اندازه ای احساس خستگی میکرد که میخواست سقوط کند و تکه تکه شود.

    چراغ قوه در دستم سنگینی میکرد, و هر بار که ماشه را میکشیدم شکی قدرتمند به بازویم وارد میشد. اما بالاخره از جنگل خارج شدم و همه چیز به نظر خوب می آمد.

    در این موقع بود که صدای اره برقی به گوشم رسید.


    صفحه 15: بری(Barry) در الدروود(Elderwood)

    وقتی بری حمله تاریکی به مرکز گردشگری را دید, وجودش را باور کرد. آنها به الن گفتند که شلیک میکنند - همگی آنها به نظر مال این اطراف نمی آمدند.

    گرچه, دنیا تغییر پیدا کرده است. همانند تلویزیونی که ناگهانی روشن میشود. شما فکر میکنید که به یک برنامه کمدی نگاه میکنید ولی در واقع به یک برنامه ترسناک نگاه میکنید.

    وقتی که پرندگان به کلبه حمله کردند, بری تعجب نکرده بود بله وحشت کرده بود.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2016/02/23
    محل سکونت
    иранский
    سن
    21
    نوشته ها
    500
    1,584
    مدیر انجمن

    پیش فرض پاسخ : (manuscript (Full

    صفحه 16: نایتینگیل(Nightingale) به سمت ویک شلیک میکند

    هشدار مامور FBI باعث شد در جای خودم بایستم. من میخواستم تسلیم شوم. در هر صورت تمام این کارها بی فایده بود. میتوانستم تسلیم شوم و این کار را به عهده کس دیگری بسپارم.
    اما حسی به من میگفت رفتار او, حالتی که تفنگ را در دست داشت, تمام اینها اشتباه بود. او یک دوست نبود.
    صدای شلیک اسلحه در گوشهایم پیچید. من خودم را به داخل حفره ای که پشت حصار بود پرتاب کردم و در تاریکی پشت آن فرو رفتم.


    صفحه 17: ویک در آغوش تاریکی

    تاریکی دختر را تسخیر کرده بود تا بتواند نویسنده را فریب دهد و او را به دام بیندازد. اکنون شب بود و او با بدون هیچ کمکی خوابیده بود و هنوز تحت تاثیر داروی بیهوشی بود. فقط پرتو نور کوچکی که از صفحه ثابت تلوزیون تابیده میشد وجود داشت.
    همانطور که ناریکی به او نزدیکتر میشد سایه ها در اتاق بیشتر می شدند, اماده بودند تا دوباره او را لمس کنند: "برگرد سر کار, پسر."


    صفحه 18: رز(Rose) و راستی(Rusty)

    رز میدانست که راستی به او علاقمند است, او هم راستی را دوست داشت. راستی به او رقصیدن را یاد داده بود, و بدون شک زندگی هم به رز ارزش یک مرد نجیب و مهربان را آموخته بود. راستی با رز رفتار خیلی خوبی داشت, باعث خوشحالی رز شده بود و باعث شده بود به او احساس خوبی دست دهد.
    اما راستی شاهزاده رویاهای رز نبود, و این به یک حقیقت تلخ برای او تبدیل شده بود. در مقایسه با راستی, او شباهتی با ان ستاره های هالیوودی نداشت.
    .Never Give up on Something You Really Want. It's Difficult to Wait, But More Difficult Regret
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. راهنمای Manuscript های بازی
    توسط CHRIS-7 در انجمن Alan Wake's American Nightmare
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 2016/11/03, 08:43
  2. ترجمه Manuscript های بازی Alan Wake's American Nightmare
    توسط CHRIS-7 در انجمن Alan Wake's American Nightmare
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 2016/10/27, 12:35

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •